۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

محمد نوری زاد: من فربگان دستگاه قضا را لاشخورهایی می دانم که برجنازه ی حقیقت بال گشوده اند

محمد نوری زاد: من فربگان دستگاه قضا را لاشخورهایی می دانم که برجنازه ی حقیقت بال گشوده اند

خبرنگاران سبز/جامعه:

سمفونی فربگان نام جديدترين تلخ نوشته محمد نوری زاد  است که مجددا به رهبری نگاشته شده است. محمد نوری زاد نامی که اين روزها ايرانيان آن را در کنار نام آزاد مردان قرار ميدهند. و او را حر زمان می نامند. وی نوک پیکان تیز انتقاد را به سمت دستگاه قضا و رئیس قوه قضائیه نشانه رفته است آنجا که خطاب به رئیس این دستگاه و قضات آن می گوید: معتقدم: اين جناب آيت الله باهمين شهادت دروغ که نه، با اين شهادت فجيع و وقيح، ازهمان پشت ميز قضاوتش، وازلابلای يک عمر مطالعه و بحث و تفسير و شب نخوابيدن ها و تهذيب های نفسانی، به قعر جهنم و به وسعت نفرت مردمی فرو افتاد که به دست خود جنازه ی دهها جوان بی گناه را از کف خيابان ها کنار کشيدند و آن ها را تحويل خانواده هايشان دادند. جناب آيت الله شيخ صادق لاريجانی اگردرطول عمر خود هيچ نمی گفت الا همين يک شهادت دروغ، کافی بود که به هيبت لاشخورهای اسلامی و فربگانِ مورد اعتنای اين نوشته درآيد و تا ابد، داغ ننگ و نفرت برپيشانی خود بنشاند. من چرا اين قاضی القضات اسلامی را لاشخوری ندانم که برسرحقيقت فرو نشسته و مغز آن را می شکافد؟ وقتی رأس يک تشکيلات قضايی خوی درندگی داشته باشد، چرا ديگرانی که در اين دستگاه چشم به راه يک خطای مختصر جناب رييس اند، خوی کرکسیِ خود را به صحنه نياورند و پوست از تن انصاف و عدالت و حق و حقيقت ندرند؟

فيلمساز و مستند ساز عرصه جبهه و جنگ، پيرو ولايت و پايبند به مکتب اسلام، رزمنده هشت سال دفاع مقدس و بسيجی امروز، او که اين روزها نقشی ديگر را بر عهده گرفته و در جبهه ای ديگر سلاح بر دست گرفته، سلاحش نه باتوم است و نه تهمت و افتراء.

او اين روزها دوربينش را زمين گذارده و قلم بردست گرفته است، و جبهه ای که در آن قدم نهاده هدفش فتح نيست بلکه اصلاح است. و با نوشته هايش در جستجويی آرمانهايی است که فراموش شده امروز ميهن ماست.در کمال ادب و احترام نقدهايش را می نويسد، انتقادهايی که خود آنها را هشدار ميداند. اميد به اصلاح دارد، گرچه بارها در نوشته هايش تاکيد کرده که اگر اين عمل به تاخير افتد ديگر جايی برای اصلاح باقی نخواهد ماند.

 

سمفونی فربگان

می خواهم داس تيزی به دست گيرم و همه ی نجواهای پراکنده را با يک " آهای ای همه ی ايرانيان، به کجا می نگريد؟ درد اينجاست" بيخ بُرکنم. سکوت که در گرفت، بگويم: اينک درد! چه؟ فربگان! کدام فربگان؟ آنان که از سکوت ما و جهل ما فربگی گرفته اند و برهمين سکوت و جهل، بنای مرتفعی از فريب وحرام بالا برده اند. فربگانی که فريب را به کام ما فرومی فشرند و حرام را به ضربِ حُقه های رايجِ شرعی: به کام خود.

بنای عمده ی من در نوشته هايم، پرهيز از مصداق گويی است. چرا که باوردارم: اين "بگم بگم" های محتضرانه، بيش ازآنکه به قوام و وِزانت يک قوم بيانجامد، آنان را بر زمين سرد سخافت می نشاند. با اين همه، ناگزيرم برای نشرِ درستِ مطلب، گاه مخاطبان خود را به يک يا چند تلميحِ آشکار اشارت دهم. تا مگر به جان سخنِ من فرو شوند و مقصود مرا ازهرآنچه که در دل دارم، دريابند.

 

دوستی که استاد دانشگاه است به من می گفت: فلانی، نکند با نوشتن های فراوان به تکرار بيفتی؟ می گفت: اين قبول که جماعتی از سپاهيان: دزد، جماعتی از اطلاعاتی ها هيولا، جماعتی از روحانيان: جسمانی، جماعتی از مجلسيان: خفيف، جماعتی از قاضيان: پليد، جماعتی از مسئولان: نابکار، آخرتا کجا می خواهی به اين دزدان و به اين هيولاوشان بپردازی؟ از اين زشتکاران رو بگردان و به يک سخن تازه ورود کن!

گفتم: استاد گرامی، شما در يک فضای علمی به تدريس مشغوليد. من نيز چون شما نيک می دانم تکرار در وادی هنر و ادبيات ومقوله های سياسی "آفت" است. من اما مگر به توليد آثار ادبی يا نگارش مقاله های سياسی مشغولم که تکرار واژه ها و تکرارمفاهيم، ضعف نوشته های من به شمارآيد؟

 

به آن استاد گرامی گفتم: من عضوی از يک خانواده ام. می بينم دزدان حريص به خانه ی ما داخل شده اند و می دزدند و با ساکنان خانه جفا می کنند. می زنند و می کشند و سر به خلوت اهل منزل فرو برده اند. من  با ديدن اين همه آسيب و درد، باتمام استعداد حنجره ام فرياد می زنم: آی دزد! شما که در بيرون اين خانه ايد و يک بار و دوبار اين " آی دزد" های مرا می شنويد، اجازه نداريد رو به من داد بزنيد: آهای بنده خدايی که داد می زنی آی دزد، سخنت را شنيديم، داری به تکرار می افتی، يک چيزديگر بگو! وسخنی تازه آغاز کن!

 

روزی درکنار يک برکه، به جوان افسرده ای برخوردم که خيره به آب می نگريست. چهره اش روح نداشت. ظاهراً مدت ها پيش مرده بود. از سکوتش نفرت می باريد. مرتب به آب برکه تف می انداخت. بعدها برايم گفت خيال خود کشی داشته. وآن آب دهان ها، تف به همه ی دنيا بوده. من اما از عزم او خبرنداشتم. زمانی دراز با او به همان جايی که او خيره مانده بود، نگريستم. آن سکوت، سنگين بود. بايد می شکست.

به او گفتم: اين تو و اين برکه واين قلاب ماهی گيری. بيا و قلابی به آب انداز و شانست را بيازمای. منتها گفته باشم: اگر قلابت چيز ديگری غيراز ماهی گرفت، برنياشوب. چرا که  در اين برکه، قراضه های تفنگ انبار کرده اند. شايد به قلابت يک فشنگ يا يک گلنگدن يا يک ماشه گيرکرد. اگر اينها به قلابت آمد، فشنگ را در جانِ لوله فروکن، گلنگدن را بکش، وماشه را بچکان! اگر شليک شد، مسئوليت عواقبش با تو. نشد، بازهم مسئوليتش باتو. چرا که تو خواه ناخواه با تفنگت به سمت چيزی يا کسی و کسانی نشانه رفته ای. تا پيش از آن تورا مسئوليتی نبود، اما همين که نشانه رفتی و ماشه را چکاندی، مسئوليت از هرسو به سوی تو خيز برمی دارد.

 

مسئوليت يعنی همين. همه ی ما  درقبال خودمان، ديگران، وحتی درقبال مفهومی به اسم زندگی مسئوليم. چرا که با تولدِ بظاهر ناخواسته مان، آن را نشانه رفته ايم. مسئوليت، تنها به اين نيست که ما پشت ميزی بنشينيم و ارباب رجوعی داشته باشيم و چشمِ جماعتی به ما باشد. معتقدم بزرگترين حصاری که ما انسانها را محاصره کرده، همين مقوله ی مسئوليت است. مسئوليت، همزاد انسان است.  حتی همزاد آن کسی که هوارمی کشد هيچ مسئوليتی درقبال هيچ بنی بشری ندارد. مگرمی شود مثلاً فربگان سپاه، آنانی که آن سوتر از عهد اوليه شان، در سه کانون پرمفسده ی اقتصادی و سياسی و اطلاعاتی دخول کرده اند، خود را فارغ از مسئوليت بدانند؟

 

من می گويم: فربگان سپاه، دزدان رسمی وتابلو داراين سرزمين زخمی اند. بايد آنقدر داد زد و جيغ کشيد تا فرمانده ی کل قوا بشنود که درجواراو و به اسم او سپاهيان او به دزدی و غارت اموال مردم مشغولند و زحمت پاکان سپاه را تباه می کنند. من می گويم: مثلاً دريک قلم: بالا کشيدن سهام مخابرات در روز روشن توسط سپاه، يک دزدی آشکاراست و تا زمانی که اين دزدی برقرار است بايد فرياد کشيد: آهای پاسداران فربه از مال حرام که جلوی چشم مردم فلک زده ی ما مخابرات را بالا کشيديد و به صورت مردم و به ريش قانون و به هيکل نمايندگان بی اراده ی مجلس خنديديد، ما هرروز و هرساعت شما را نفرين می کنيم و آرزو می کنيم پول هايی که از جيبب مردم برمی داريد، به مفتضح شدن هرچه بيشتر شما بيانجامد.

 

و داد می زنيم: آهای پاسداران فربه از مال حرام، شما با اين دزدی های آشکار، به خاطرات ما از سپاهِ سالهای عاشقی خنجر می کشيد و نام سپاهيان خوب سرزمين ما را که پا به پای مردم برای رهايی اين سرزمين سوختند و می سوزند، به تباهی درمی اندازيد. من می گويم: وقتی فربگان سپاه ازهزاراسکله ی رسمی و غير رسمی به امرمحترم قاچاق مجاهده می کنند، نمی توانند به قاچاقچيان نيروی انتظامی يا قاچاقچيان حرفه ای بگويند: ما اگر می دزديم شما ندزد!

من می گويم: شليک به مغزجوانان هرمزی، آنجا که از فرط بيکاری، درروزهای توفانی به دريا می زنند تا از"خَصَب" درآن سوی تنگه ی هرمز، چند توپ پارچه به اين سوی بياورند، شليک به فهم خراش خورده ی اين مردم است. من می گويم: فربگان سپاه، آنجا که به واردات دارو و صادرات سنگ و روبيدن پيمانهای بدون مناقصه مشغولند و به ضرب رفاقتشان با شهردارتهران که خود پاسداراست، درهمين تهران، بدون مناقصه پروژه ی هزارميلياردی پل رو گذر بزرگراه صدررا به جيب می برند، بديهی است که ديگر فرصتی برای انديشيدن به انقلاب و پاسداری از انقلاب و آسيب های آن نخواهند داشت.

 

اين روزها مقام اول بسياری از فضاحت های اخلاقی و اقتصادی و مناسبات اجتماعی درمقايسه با ديگر کشورهای جهان با ماست. يعنی درست همانهايی که يک روز اين فربگان سپاه بر رواج آنها برمی آشفتند و رخ به رخ مسئولان وقت، گريبان می دريدند که : چرا بايد ايران اولين کشور پرمصرف مواد مخدر دردنيا باشد؟ وبرسايرين نيزبرمی افروختند که: اين اولين بودن، به کدام شأن انقلاب و اسلام مربوط است؟

شايد يکی از فاحش ترين اشتباهات ما بلافاصله پس از پيروزی انقلاب اين بود که: ما با همه ی معمولی بودنمان، خود را به "نور" متصل کرديم. دست برديم و رشته ای از نور برتافتيم. به يک سرش گره زديم و حلقه ای از نور برآورديم. با همين حلقه، هرکه را که تمايلِ ما بدان بود، بالا کشانديم و با همان، ديگران را گلوفشرديم. درآسمان خدا برای خود جا پهن کرديم. وخود را نورچشمی خدا دانستيم. و رفتارغلط خود را عين درستی دانستيم. وتا توانستيم از خود تشکرکرديم.

 

ما انقلابی کرديم درامتداد ساير انقلاب ها. با آميزه ای ازدرستی ها ونادرستی ها. که بايد به مرور، زشتی ها و کاستی ها را می روفتيم و زيبايی ها را برمی کشيديم. اما درحيرتم که چرا ما هيچ صفتی را جز نورلايق خود ندانستيم؟  آيا به راستی انقلاب ما انفجارنور بود؟ که از سربدکاری ها و زشت کاری ها درگذريم و به خيال خام خود دست به انتشار نور بريم وجوری به لباس خود اطو بکشيم که ديگران ما را متفاوت و در مجاورت نورببينند؟ کجای کار ما با نور وذات نور همخوانی داشته و دارد؟ چرا ما بلافاصله پس از پيروزی انقلاب، خود را برگزيده ی مستقيم خود خدا دانستيم و باورکرديم که تاريخ با همه ی حسرت های تاريخی اش، چشم به راه ظهور ما بوده است؟

 

ما بايد باور می کرديم که آدمهايی هستيم: معمولی. اگر اين باور به مغز ما خطور می کرد، حال و روز ما بهتر از اين بود که هست. ازبس به گوش ما از نورگفتند، ما تا ديرزمانی باورمان نمی شد که می شود پاسدار بود و دزد بود! می شود از کنار پيکرشهدا برخاست ومثل جماعتی از مردمان هيز و دريده چشم، به اندرون خانه ی مردم سرک کشيد و درهرکجا مخفيانه سخن اين و آن شنود کرد و برای به زانو درآوردن يک هم سنگر معترض به کثيف ترين کارممکن دست برد وازميان تصاويری که فربگان سپاه از او دزديده اند، برای او فيلم افشاگرانه ساخت. ای خاک برسر فربگان سپاه که در دزدی نيز ناوارد و سراسيمه اند. آخر کدام پاسدار، همه ی دارايی های هويتی اش را با قاچاق دلار و کالا و سوخت و اجناس بنجل چينی تاخت می زند؟ کدام پاسدار با ورود به عرصه ی سياست بازی های پليد و معامله با رييس جمهوری نامتعادل، به آرمان شهدايی که در کنار او به زمين افتاده اند پوزخند می زند و با خونشان داد و ستد می کند؟

 

آن سوتر از فربگان سپاه، فربگان زشتکار وزارت اطلاعات نيز به استمرار حاجت هايی اعتياد يافته اند که بی خيال اسلام و اخلاق و انسانيت و انقلاب و چشم های منتظر و آرزوهای چشم به راه، سربه هزارتوی رفتار فربه ای فرو برده اند که فرو شدن به اين فربگی، ديگر به انقلابی اسلامی و شهيد و  قرآن و خدا و پيغمبر و مکه و مدينه و کربلا نياز نداشت. هيولايی که حرفه اش سرکشی به خلوت مردم است و ضرب و شتم و توهين به آدمهای بی پناهی که تنها متهم اند نه مجرم، و هيولايی که اخلاق رايجش ناسزاگويی است و تخصصش پرونده سازی برای ريز و درشت آدمها و گروکشی های سخيف و رواج آشوبهای نفرت انگيز در کانون خانواده ها، خب اين هيولا را ديگر به خدا و پيغمبر و حسين حسين گفتن نياز نبود. بدون اينها هم می شد پياله ی اينهمه زشتی را سرکشيد و به اسم حفظ يک سيستم حکومتی مست شد.

 

مرا در اين نوشته فربگان ديگری نيز هست. اما درامتداد آن"آی دزد" های مستمر، می خواهم به ترسيم هيبت باطنی و ظاهری فربگان سپاه دست ببرم: چهرگانی عبوس چون حنظل، گوش هايی دراز برای شنود، چشمانی دريده برای هيزی و رصد کردن فرصت ها، دهانی گشاد و سيری ناپذير، زبانی دراز برای تملق و البته برای ناسزا گويی، دست هايی پت و پهن برای دزديدن و البته برای زدن معترضان، سرانگشتانی آلوده به خون، پاهايی کوتاه و چسبيده به زمين، شکم هايی برآمده از حرام، حساب های بانکی درشتِ ناشی از غارت دخايرملی و اموال عمومی و روبيدن فرصت های خاص، کلّه های بزرگ و مغزهای کوچک. وبراين همه: لباس حجة الاسلامی جناب طائب و قبه های سرداری جناب جعفری!

 

من می گويم: بهترنيست به توصيه ی امام خمينی برای "اين مملکت" يک فاتحه بخوانيم و دفترش را ببنديم؟ مگرامام نگفت: اگر يک روز ارتش و سپاه به کارهای سياسی داخل شدند، بايد فاتحه ی اين مملکت را خواند؟ امام کجاست تا ببيند دخول در سياست، امروزه به زنگ تفريح فربگان سپاه مبتلا شده است. فربگان سپاه به کجاها که دخول نکرده اند؟

حالا يک چنين فربگانی را ايستاده برفرشی تجسم کنيد که تارو پود اين فرش ازوعده های به خاک افتاده است وشهدای بی مخاطب وآبروهای تباه شده واسلام نگون بخت. وسرزمينی که با سر به زمين سفت مذلت های اخلاقی درافتاده و نبض ملاجش هنوز دل دل می کند که : کواخلاق؟ کوادب؟ کوآن تجلی نوری که از خانه ی علی وفاطمه برجهيده اما در مسير خانه ی مردم، به دلارهای نفتی فربگان سپاه، تن ساييده و تيرگی گرفته؟ کو آن عهد و پيمانها؟ کوپاسداری از انقلاب؟ کوجوان؟ کودرستی؟ کواخلاق؟ کوصيانت از روح آزادگی؟ کوجمهوری اسلامی؟ کواستقلال؟ ای نفرين برشما فربگان سپاه که بر   جنازه ی آرزوهای اين مردم کاخ های تباهی برکشيده ايد و خيره به صورت مبهوت آنان می نگريد و به دست خالی آنان غش غش می خنديد.

 

هيبت هيولاهای وزارت اطلاعات اما تماشايی تراست: کله هايی به بزرگی دُهُل، ومغزهايی به کوچکی ارزن، انگشتانی با ناخن های دراز، دهن هايی با تعفن کلمات، دندانهايی بيرون زده، چشمانی هيزتراز فربگان سپاه، وگوش هايی درازتراز گوش آنان، دست هايی چرمين برای کتک زدن و زبانی فعال برای فحش های ناموسی، عطشی سيری ناپذيربرای پروراندن پرونده های دروغين، متخصص در اعتراف گيری های لجنی، وشگردی که ازگلوی خرس صدای خرگوش برمی آورد، حقارتی که ناشيانه آداب بزرگی تقليد می کند، تهوعی که برخود آذين بسته، با بيرق هايی برشانه ی هيولاها. که برپرده ی هريک از اين بيرق ها، فيلم بازجويی ازهمسر سعيد امامی و فيلم بازجويی هيولاها ازهزار متهم دختر و پسربی پناه وبی گناه نمايش داده می شود. براين همه اما لباس اجتهاد جناب مصلحی وزير اطلاعات.

 

واين پرسش مستمرکه: آهای ای همه ی بزرگان اين نظام خاک آلود، اگر بنا بر برآمدن يک چينن دستگاه هيولاپرور بود، همان ساواک شاه آيا بهتر نبود؟ با اين حداقل فايده که: آن ساواک، با مسلمانی و اسلام ما کاری نداشت. و اين که: اگر بنا براين شيوه ها و شگردهای زشت و ناجوانمردانه و خائنانه بود، نيازی به اين نبود که برسر اين دستگاه لباس پيامبر سايه بيفکند. يک شعبان بی مخ را از هرکجا می آورديد و رشته ی همين کارهای مشمئز کننده  را به دست او می سپرديد.

من می گويم: مسئوليت با انسان زاده می شود و با انسان می ميرد. ما را گريزی و گزيری از آن نيست. می خواهم بگويم: همه ی ما مسئوليم. درقبال گذشته، حال، آينده. درقبال نسل های چشم به راه. درقبال نسل های به خاک افتاده و محو شده. درقبال همين امروزيان. درقبال عمرهای تباه شده، استعدادهای به تاراج رفته، و ثروت های غارت شده. چه می گويم؟ درقبال اخم ها و لبخند هايمان حتی! مگر می شود انسان بود و مسئوليت نداشت؟

 

همين مسئوليت است که ما را به تکاپو درمی اندازد. مرا به نوشتن، وشما را به هرآنچه که مشغول آنيد. ما را چه به آخرت ايمان واعتقاد باشد يا نباشد، درهمين فردای تاريخ به چارميخ مان می کشند. همانگونه که ما گذشتگان خود را به سينه ی تاريخ سنجاق می کنيم و به کودکانمان می آموزيم: اينان در گذشته های اين سرزمين خدمت کرده اند و اينان خيانت.

من در اين نوشته بنا به تعريف چند فربه ی آشنا نيز دارم. آشنايانی که برای ما از هربيگانه ای بيگانه ترند. ابتدا از دو برادر بگويم. دوبرادر فربه. يکی فربه از سياست خام و خاک آلود، وديگری فربه از ثروت بيکران وحُزن آلود. پيشنهاد می کنم برای شناخت اين دو برادر، به سراغ برادران نام آشنای لاريجانی نرويد. که اراده ی سخن من در اين نوشته، بر واشکافیِ لطمه های اين سه برادرنيست. که شناسايی رازهای فربگی اين سه، به فرصت و مجالی ديگرمحتاج است.

 

ازفربگی آن دوبرادربگويم که اولی برآمده ازيک جريان به ظاهر سياسی است، وديگری برآمده از بازار. ريشه ی اين دو اما نه به کياست و لياقت فردی شان، که به رفاقتشان با حاکميت بند است. اولی با هرعقبه ی درست و نادرستی که داشته، امروزه در عرصه ای وسيع صاحبِ نفوذ و سخن است. جوری که به راحتی می تواند بی واهمه و پی درپی، معترضان و ناراضيانِ اين دوسال اخير را جاسوس و  عمله ی استکبار بداند و کسی ومدعی العمومی نيزمتعرض او نشود. ودومی، که صاحب ميلياردها  ثروت و دم و دستگاه قارونی است، برگلوگاهی از واردات اجناس بنجل خيمه بسته است. جوری که از آن گلوگاه، گذرگاهی از دلارهای بی زبان را به گنج خانه ی خويش نقب بسته است. والبته هرکدامِ اين دو، پيرو فرتوت اند و هرکدامشان جای هزار جوان جويای نام و نان وفضا و فرصت را اشغال کرده اند.

اولی فربه ازنفوذی سرشاراست و دومی فربه ازطلا و دلار. هردو نيزهمزمان به تغذيه ی همدگر: دست به کار. آن از نفوذ اين پول می دِرَوَد، و اين از پول آن راه می گشايد.  اين دو را اگر به دوره ی جوانی بازبگردانيم و با جيب خالی در يک شهر دور رهايشان کنيم، هرگز به کورسويی از آسمانخراشی که دراين سالهای پس از انقلاب برای خود برکشيده اند، نخواهند رسيد. چرا که آنان را بضاعت فردیِ چندانی نيست. بلکه انتصابشان به حلقه ی حاکمان است که درهای بسته را به روی اولی می گشايد و کيسه های پول را در گنج خانه ی دومی برهم می چيند.

 

شايد فربه ی دوم بگويد: نخير، اين لياقت فردیِ من است که اينهمه پول را برمن باريده و می بارد، که می گويم: پس چرا لايق ترها و هوشمندترها و جوان ترهايی که بسيارازشما کاری ترند و شما به کورسويی از هوشمندیِ آنان نمی رسيد، دردوردست های کوه پول شما متوقف مانده اند؟ اولی نيز اگر بگويد: نفوذ و امنيت خاطرِامروزين من، بخاطر ذکاوت و پاکی و درست انديشی ام است نه بخاطر ارتباطم با بيوت بزرگان، می گويم: چرا ديگرانی که هزار هزار مرتبه از شما پاک تر و پرذکاوت ترند و هست و نيست شان را درهمين راه فدا کرده اند، اکنون در زندانند يا درگوشه ای، دستِ حسرت برپيشانی می زنند؟

قصد من از واشکافیِ دارندگی های اين دو برادر، خدای ناکرده اسائه ی ادب به ساحت فردیِ اين دو نيست. هرکشوری، هم سياستمداران صاحب نفوذ دارد و هم ثروتمندان قارون گون. بلکه غرضم به نادرستیِ رويه ای معطوفست که صداقت ما را به خاک می اندازد و ذات گزينشگرِما را در پيشگاه مردم عريان تر می کند. چرانگويم: اولی تنها به اين دليل که مجيزگوی وهمفکرحاکمان و روحانيان است، اجازه دارد به هرکجای سياست دخول کند و درهای بسته را به روی خود و خويشان و دوستان خود واکند وهرچه را که بدان متمايل است برزبان آورد؟ وچرا نگويم: درمجاورت حزب او اما، يک جوان تازه نفس دانشگاهی تنها به اين دليل که بر خطا نگریِ او و ويژه خواریِ برادرِاو برمی شورد، بلافاصله از تحصيل محروم، و به حبس درقهقرايی دور محکوم می شود؟

 

دومی با گلوگاهی که از واردات اجناس اجنبی دراختيار دارد، دست به گلوی توليدات داخلی می برد. همزمان که گنج برگنج می نهد، برسرجوانان و توليد کنندگان ما خاک می افشاند. خلاصه اين که اولی با نفوذ خود، وزير و  وکيل و دستگاههای دولتی را با خويشان و همفکران خود همراه می کند، و دومی، با اعتنا به نفوذ برادر، قارون گونیِ خود را با ادبيات اسلامی بازتعريف می کند. وباز دراين ميان، روح اين اسلام نگون بخت است که به تيغ جفاکاری ما ريش ريش می شود. ازچه می گويم؟ اسلام؟ همان که برای جماعتی دکان و برای جماعتی بولدوزر شده است. که اولی اجناسش را درآن بچيند و دومی با آن سنگ بروبد و راه خود بگشايد.

 

فربگان دستگاه قضاازهمگان تماشايی ترند.فربگانی که برجنازه ی عدالت فرونشسته اندوسورمی چرانند. اين بگويم که قصد من ازتشريح فربگان هردستگاه، حراميان آن است. و مرا آنقدر فهم و درايت هست که همگان يک مجموعه را به ورطه ی فربگی درنياندازم و زحمت و درستیِ درستکاران آن را ارج نهم. دراين دستگاه نيز قاضيان و کارکنان درستکار فراوانند اما آنچه که دستگاه قضای ما را به خاک انداخته، روال جاری فربگی است که رو به قهقرا شتاب دارد. جوری که حق و حقيقت را بايد از خروجی و مقعد فربگان آن تماشا کرد. من فربگان دستگاه قضا را لاشخورهايی می دانم که برجنازه ی حقيقت بال گشوده اند. حقيقتی که هرتکه اش را اين لاشخورها به يک سو می کشند و می درند.

شما حدس می زنيد جناب آيت الله شيخ صادق لاريجانی، چند هزار بار از سراين آيه ی قرآن "…شهداء لله ولو علی انفسکم…" عبور کرده باشد؟ اين که: سخن به راست گوييد اگر چه به زيان خودتان تمام شود. ادامه ی آيه صريح تر تأکيد می کند: حتی اگر به زيان پدر و مادرتان تمام شود. بازهم ادامه ی آيه دامن می گسترد: حتی اگر اين شهادت درست، به زيان همه ی خويشان شما تمام شود.

 

همين آيت اللهِ قرآن فهم ومفسرو فيلسوف و مدعی و البته قضاوت نکرده و برمسند قاضی القضاتی کشور نشسته، از حيطه تئوری ها و تفسيرها و حرف های محکم و متشابه، به ورطه ی عمل پای می نهد و دربرابر اين پرسش قرار می گيرد: جناب آيت الله، به ما بفرماييد در جريان اعتراضات مردمی سال هشتاد و هشت، چند نفر کشته شدند؟ وی درپاسخ به اين پرسش آيا چه بگويد؟ بگويد: هفتاد نفر؟ هشتاد نفر؟ خب اين که خيلی بد می شود. کشتن هشتاد نفر، کل سيستم دستگاه قضايی را که نه، کل نظام را به سمت دره ی سقوط هُل می دهد. بايد فکری برای حفظ نظام کرد. گور پدر خون بچه های مردم. زبانم لال: گور پدر آيه و قرآن و شهادت درست و قيامت و خدا و محشر و عرصه ی پرسش و پاسخِ خودِ خدای متعال! فعلاً بايد نظام را حفظ کرد. و پای مسئولان نظام را از اين همه خون بدر برد. اين است که  سربالا می گيرد و با رشادت تمام پاسخ می دهد: يک نفر! والبته پيش از آن، اعتراضات مردمی را نيز به فتنه تفسير می کند.

 

معتقدم: اين جناب آيت الله باهمين شهادت دروغ که نه، با اين شهادت فجيع و وقيح، ازهمان پشت ميز قضاوتش، وازلابلای يک عمر مطالعه و بحث و تفسير و شب نخوابيدن ها و تهذيب های نفسانی، به قعر جهنم و به وسعت نفرت مردمی فرو افتاد که به دست خود جنازه ی دهها جوان بی گناه را از کف خيابان ها کنار کشيدند و آن ها را تحويل خانواده هايشان دادند. جناب آيت الله شيخ صادق لاريجانی اگردرطول عمر خود هيچ نمی گفت الا همين يک شهادت دروغ، کافی بود که به هيبت لاشخورهای اسلامی و فربگانِ مورد اعتنای اين نوشته درآيد و تا ابد، داغ ننگ و نفرت برپيشانی خود بنشاند. من چرا اين قاضی القضات اسلامی را لاشخوری ندانم که برسرحقيقت فرو نشسته و مغز آن را می شکافد؟ وقتی رأس يک تشکيلات قضايی خوی درندگی داشته باشد، چرا ديگرانی که در اين دستگاه چشم به راه يک خطای مختصر جناب رييس اند، خوی کرکسیِ خود را به صحنه نياورند و پوست از تن انصاف و عدالت و حق و حقيقت ندرند؟

 

فربگان مجلس را درهيبت جنازه هايی می بينم که زمين، جنازه هايشان را پس زده و آنان با سرو رويی آشفته و خاک آلود به گذرانِ دوران درماندگی خويش مشغولند. نمايندگانی که برصيانت از اعتماد مردم پای می کوبند اما با هرزگويی ها يا با سکوت خود، عرصه را برای کشتار و ظلم واگشوده اند. به پيشانی هريک ازاين فربگان، نه لکه ی ننگ، که داغی از خون بی گناهان نشسته است. آن سوتر از اين فربگان، شما مرا به نمايندگانی بشارت بدهيد که از گفتن سخن حق نهراسيده اند و پای برگه های ظلم را امضا نکرده اند و در برابر غارت اموال مردم سينه سپر کرده اند. اينان چند نفرند؟

 

شبی عده ای از نمايندگان مجلس مرا به يک نشست مخفيانه و آميخته به ترس فرا خواندند و با صدايی که تنها من می شنيدم و خودشان، به من گفتند: درمجلس، پنجاه اصل قانون اساسی معطل مانده است و کسی را شهامت ورود به اين پنجاه اصل نيست. گفتند: سپاه يا وزارت اطلاعات يا هرنهادی که به اينها مربوط است، قبل از آنکه لايحه ای را به صحن علنی مجلس بياورند، مأمورشان را پيش ما می فرستند و از تک تک ما امضا می گيرند که: شما فردا به اين لايحه رأی خواهيد داد! گفتند: ترس از اطلاعات وسپاه نای نفس کشيدن برای ما نگذاشته. گفتند: برای هريک ازما پرونده سازی کرده اند تا اگر به خطا رفتيم و سخن مخالف برزبان آورديم، دست به افشای آن بزنند. گفتند: ما درچنبره ی اطلاعات و سپاه گرفتاريم و به ماشين امضا بدل شده ايم. گفتند: وقتی ازمصونيت نمايندگان مستقل ومخالف سخن  می گوييم به ما پوزخند می زنند. گفتند: ما اصلاً نماينده ی مردم نيستيم. درآنجا هستيم تا اگر امضايی بخواهند، آن را امضا کنيم و به چيزی که می خواهند رأی بدهيم. گفتند: مخالفت ما و اعتراض های ما چند نفر، به زنگ تفريح نمايندگان هماهنگ مجلس بدل شده است.

 

به آنها گفتم: اگر مجلس اينگونه است که شما می فرماييد و ما هم از بيرون همين را تماشا می کنيم، پس چرا استعفا نمی دهيد؟ مردم را زده اند و کشته اند و غارت کرده اند و شما دم برنمی آورديد. آيا قبول داريد تا قيام قيامت امضايتان پای خونهايی که بناحق برزمين ريخته شده  ثبت و ضبط است؟

آن شب گذشت و آنها استعفا ندادند. چرا که استعفا يعنی اعتراض. و اعتراض يعنی سلول انفرادی و عربده ی هيولاهای وزارت اطلاعات و آبرو ريزی های اداره ی اطلاعات سپاه. اگر کمی سکوت کنيم، صدای نماينده ی نگون بختی را که نخواسته آن برگه را امضا کند، از سلول بازجويی خواهيم شنيد: آقا به پير به پيغمبرمن نماينده ی مجلسم. طبق قانون حق اعتراض دارم. می توانم بپرسم. وديگران هرکه هستند بايد پاسخ مرا بدهند. اين حق قانونی من است. من درقبال مردم مسئولم. هيولا خنده ای می کند و لاله ی گوش نماينده را می گيرد و به سوراخ گوش نماينده تف می کند و با صدای خش دارش می غرد: پس گفتی نماينده ای و طبق قانون حق داری بپرسی و اعتراض کنی!؟

 

هيبت فربگان دولت، به دلقکان می ماند. که حرف از عدالت می زنند و مردم می خندند. حرف ندزديدن می زنند و مردم می خندند. حرف از کارکردن می زنند و مردم می خندند. آقا باور کنيد من درحيرتم که چطور می شود يک دولت، هم رييسش نامتعادل باشد و هم معاون اولش دزد و وزرايش معلق بين اين دوقطب. باور کنيد لذت بردم آنجا که شنيدم دستگاه مستقل قضايی آمريکا بعد از سالها نهايتاً به نفع ايران رأی داد و وزارت دفاع آمريکا را مجبور کرد که غرامت ايران را بپردازد. مانده ام که اگر يک وقتی يک چنين پرونده ای به دستگاه قضايی ما دخول کند، از همان لحظه ی نخست، آقای رييس و معاون ها و قاضيان فربه ی ما  دست به دل خود می برند و حالا نخند و کی بخند. چه شده؟ می خواستی چه بشود؟ آمريکای جهانخوار به خود ما شکايت آورده!

وضع و حال دولت ما هم همينگونه است. يک دانشجوی جوان دريک جمع معدود دانشگاهی داد می زند: آهای معاون اول، آهای رييس دولت، شماها دزديد و نابکار. از آن سوی اما دستگاه قضايی ما که خود از طريق پنج قاضی کارکشته، دزد بودن معاون اول را به خود او ثابت کرده، بلافاصله درصيانت از حريم حقوقی جناب معاون و رييس دولت، آن دانشجوی بخت برگشته را به زندان و شکنجه ی هيولاها می سپرد تا خاطر جنابان دزد مکدر نشود. فربگان دلقک دولت، بزرگترين آسيبی که به ايران و ايرانی وارد آورده اند، خفيف کردن شأن عقلانيت در اين مُلک است. ما مگر حريف آيندگان خود می شويم آنجا که از گورِما می پرسند: شما آيا بوديد و اين بختک ها برشما حاکم شدند و هشت سال تمام، هست و نيست کشور را به باد دادند؟

 

جمع کثيری ازمردم آمريکا سه ماه است که وال استريت را به تصرف خود درآورده اند. در اين خيابان زندگی می کنند و می خوابند وشعار می دهند و اعتراض می کنند و زيروبالای سياست های اقتصادی دولت را زير سئوال می برند و صدا وسيمای ما نيزدر جانبداری از آنان، مرتب به انعکاس نظراتشان همت می کند. چرا؟ چون شخص رهبرما از اين حرکت مردم آمريکا به "جنبش وال استريت" اسم برده است و آرزو دارد اين مردم بساط حاکميت دولتمردان آمريکا را بربچينند و احتمالاً حکومتی شبيه حکومت ما در آنجا پی بريزند. خب منظور؟ خواهم گفت.

 

شما وقتی اغلب منصب های کشور را به نظاميان می سپريد و يک پاسدارحرف گوش کن را نيز وزير کشور می کنيد، اطمينان داريد که او به وظيفه ی خود آگاه است. او خوب می داند آنگاه که جماعتی – مثلاً جنگل دوستان ايران – برای راهپيمايی مسالمت آميزازاومجوز می خواهند، چگونه بِرّ وبِرّ به صورتشان نگاه کند و دست مبارکش را به پشت آنان بزند و با همان چشمان خيره اش به آنان بگويد: برويد بابا جان خدا روزی تان را يک جای ديگر حواله کند.

فربگان همچنان فراوانند. کسانی که به حقوق مردم لبخند می زنند. مثلاً آنانی که تکرار سخن ازماجرای کوی دانشگاه و تعيين تکليف جنايت های جاری شده در آن به بدن مبارکشان کهير می اندازد. نيزاز اين که به آنان بگوييد: به ازای پولی که در اختيارتان نهاده می شود، به مردم گزارش بدهيد. حالا هرکه هستيد باشيد. مرجع تقليديد، يا متولی آستان قدس رضوی. والله مطالبه ی اين گزارش های مالی اگرازهرکجا، قانونی و پسنديده باشد، از شماها که در مجاورت اسلام ناب خانه بسته ايد برازنده تر و شرعی تر و مردمی تر و حتمی تر و البته قانوی تراست.

 

دوست داشتم از فربگان بسيج نيز بگويم. من از ديرباز به بسيج عشق می ورزيده ام. از خانه ای که در او ادب و انصاف و دانش و مهر و پايمردی و مردمی بودن سخن نخست آن بوده است. و از کسانی که دراين خانه، اگر پيريا جوان بودند، با خوبی ها و درستی ها الفتی آسمانی داشتند. کسانی که برای مردمشان می مردند. کسانی که نه تنها برای دوست، که برای دشمن نيز انصاف می ورزيدند. منتها چرا نگويم که دراين خانه، علاوه بر انسانهای درست، جماعتی ورود کرده اند که آن عهد اوليه را به خاک انداخته اند. من هرگز نمی توانستم روزی را تجسم کنم که يک جوان بسيجی، به سرهموطنانش چوب و چاقو بزند و به صورتشان گاز فلفل بپاشد و آنان را وحشيانه کتک بزند و اموالشان را بسوزد و خراب کند. تنها به اين خاطر که هموطنانش می گويند: درجامعه ی ما نبايد دزدان برسرکارباشند. و اين که: اعتراض، حق قانونی شهروندان است.

درد جانکاهی که من با بسيجيان امروز درميان می گذارم اين است: عزيزان، چرا بايد با پاره شدن يک عکس امام برآشفت و گريبان دريد و زمين و زمان را به هم آورد، و همزمان، از تماشای خون بی گناهان دم برنياورد و به بالاتری ها اعتراض نکرد؟


--
انتخابات مجلس ایران غیر قانونی است، شرکت نکنیم
آیا برای آزادی موسوی و کروبی درخواست خودتان را ثبت کرده اید؟ اینجا
 سبز مي مانيم، تا هميشه

پیام مهدی کروبی از حبس: می خواهند انتخاباتی فرمایشی و دستوری ترتیب دهند

 
 

Sent to you by Protester via Google Reader:

 
 

via .: سحام نيوز :. by سحام on 12/25/11

فاطمه کروبی از آخرین دیدار خود با همسرش می گوید

سحام نیوز: با نزدیک شدن به زمان انتخابات و شروع ثبت‌نام کاندیداها خبرنگار سحام‌نیوز گفتگویی کوتاه اما مهم را با فاطمه کروبی همسر مهدی کروبی انجام داده‌است که در ادامه آن را می‌خوانید.

خبرنگار ما از فاطمه کروبی پرسید که «باتوجه به شروع زمان ثبت نام انتخابات مجلس، بحث‌ها و موضع‌گیری‌های مختلفی درخصوص انتخابات و امکان حضور اصلاح‌طلبان در این انتخابات مطرح شده ‌است؛ آیا شما در دیدارهای هفتگی خود با آقای کروبی به عنوان رئیس سابق مجلس، در این خصوص سؤالی از ایشان پرسیده‌اید و از موضع ایشان اطلاع دارید؟ و اینکه آخرین وضعیت ایشان چگونه است؟

 آقایان هیچ اعتقادی به رای مردم ندارند و از هم اکنون خود را برای برگزاری انتخاباتی فرمایشی آماده می‌کنند

فاطمه کروبی در پاسخ به این پرسش گفت:« همانگونه که در جریان هستید آقای کروبی بیش از ۳۰۰ روز است که در حبس خانگی به سر می برند و ایشان به لطف پروردگار و دعای خیر مردم از نظر روحی شاداب و با عزمی راسخ، همچون کوه استوار است و از صمیم دل سلام به یکایک مردم آزاده ایران می رساند. اما در مورد بخش اول سوال شما در خصوص انتخابات آینده مجلس، آقای کروبی دسترسی آزادی به اطلاعات و اخبار مختلف درخصوص انتخابات ندارند و تنها به صداوسیمای "میلی" و نیز به تازگی به دو روزنامه دسترسی دارند. من در دیدار اخیر خود نیز به ایشان اطلاع دادم که برخی نزدیکان و دوستان از تهران و شهرستان ها مراجعه می‌کنند و نظر جنابعالی را درخصوص شرکت در انتخابات و کاندیداتوری نیروهای اصلاح‌طلب جویا می‌شوند؛ که ایشان در پاسخ به این موضوع نکاتی را با من درمیان گذاشتند.»

فاطمه کروبی، نماینده سابق مجلس؛ در ادامه درخصوص دیدگاه‌هایی که مهدی کروبی با ایشان درمیان گذاشته‌ بود گفت:« ایشان به من گفتند "موضع‌گیری‌هایی که از دبیر شورای نگهبان و وزیر اطلاعات و برخی دیگر از مسئولان و مخصوصا صدا و سیما شنیده‌ام حاکی از آن است که به اعتقاد "آنان" دشمنان انقلاب و نظام می‌خواهند از فرصت انتخابات استفاده کنند و امنیت کشور را برهم زنند! من از این دیدگاه‌ها استنباط کردم که آقایان از تداوم قهر و نارضایتی مردم به خوبی مطلع‌اند و می‌خواهند انتخاباتی فرمایشی و دستوری ترتیب دهند و با رد صلاحیت و ابطال برخی حوزه‌ها و پرکردن صندوق‌های رای از رای‌های بدون صاحب، و سپس برخورد و دستگیری و به وجود آوردن رعب و وحشت و امنیتی کردن کشور، پروژه تکراری انتخابات ۸۸ را بار دیگر پیاده کنند و از کاندیداها بخواند که برای دریافت جواز تایید صلاحیت شورای نگهبان، به تعبیر آنان از "سران فتنه" و گروه خودساخته ی "جریان انحرافی" اعلام برائت کنند. ناگفته نماند که چسباندن گروه منتسب به "جریان انحرافی" توسط حکومت به طیف اصلاحات ، جنبش سبز و مردم معترض، سناریوی نخ نما شده ای در این پروژه است. که البته بنده معتقدم مردم بر ماهیت این اقدامات نمایشی به خوبی واقفند."

چسباندن گروه منتسب به "جریان انحرافی" توسط حکومت به طیف اصلاحات ، جنبش سبز و مردم معترض، سناریوی نخ نما شده ای در این پروژه است

آقای کروبی اینها را به من گفتند و افزودند که "هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده آقایان ستاد مبارزه با تخلفات انتخاباتی را با حکم رییس قوه قضائیه تشکیل داده‌اند و همه اینها نشان دهنده آن است که آقایان هیچ اعتقادی به رای مردم ندارند و از هم اکنون خود را برای برگزاری انتخاباتی فرمایشی آماده می‌کنند."

فاطمه کروبی سپس اشاره کرد که آقای کروبی با ذکر این مقدمات در ادامه تاکید کردند:« برای اینکه از این بیشتر آبروی اسلام و روحانیت نرود و مردم و فعالان سیاسی دلسوز نظام، مجددا گرفتار نشوند، بهتر است جمع اندکی که مورد قبول آقایان هستند مانند: علی اکبر ولایتی، محسن رضایی(که در انتخابات ۸۸ نظرات بدیعی داشتند) به سخنگویی حدادعادل و احمد خاتمی(به عنوان حاکم شرع قاطع، که وی، حقیر و آقای موسوی را محارب اعلام کرده بود) ؛ به ریاست احمد جنتی- که عمر او دراز باد- به عنوان شورای عالی انتخابات منصوب شوند و افرادی را به عنوان نماینده ملت انتخاب (منصوب) کنند و تیر آخر را به پیکره جمهوری اسلامی که در سال ۵۸ با رأی قاطع و بی سابقه مردم تصویب و تاسیس شد؛ بزنند تا انشاله مردم در فرصتی مناسب، ارزش های موجود در قانون اساسی سال ۵۸ را، البته با اصلاحاتی که در گذر زمان ضروری می‌نماید؛ احیا کنند.»


 
 

Things you can do from here:

 
 

وضعیت کنونی جامعه ایران

 
 

Sent to you by Protester via Google Reader:

 
 


حمیدرضا جلایی پور

دربارۀ جامعه ایران از منظرهای گوناگون و بهره‌گیری از سنجه‌های فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، بین‌المللی و غیره می‌توان صحبت کرد، ولی من با توجه به رشتۀ تحصیلی‌ام در این زمان کوتاه کوشش می‌کنم از «یک منظر خاص جامعه‌شناختی» به تفسیر و ارزیابی وضعیت جامعه بپردازم. و امیدوارم بتوانم نشان دهم چرا همه باید دربارۀ وضعیت کنونی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم نگران باشیم و در باب این‌که در برابر این وضعیت چه می‌توانیم بکنیم، چه می‌توان گفت.

چارچوب تحلیلی

از هفتاد و پنج میلیون نفری که در ایران زندگی می‌کنند، بخشی هنوز به سن بلوغ نرسیده‌اند، پاره‌ای پیر و خسته شده‌اند، بخش بزرگی برای امرار معاش در زندگی روزانه خود دائماً در جدالی طاقت‌فرسا هستند و کمتر می‌توانند به خیر عمومی ایرانیان بیاندیشند و بپردازند. بخشی از مردم نیز با سبک زندگی‌ای که در پیش گرفته‌اند و در زندگی روزانه خود در برابر سبک زندگی‌ای که دستگاه‌های رسمی تبلیغ می‌کنند، مقاومت می‌کنند. من در تفسیر و ارزیابی خود از جامعه به این بخش‌هایی که ذکر کردم نمی‌پردازم بلکه صرفا به آن بخش از افراد جامعه کار دارم که این امکان را (به دلیل علائق مدنی یا سیاسی یا دلایل دیگر) دارند که به امور عمومی و معضلات جامعه فکر کنند و در جهت حل این معضلات فعالیت کنند- به عنوان مثال حضار گرامی در این نشست و مخالفان شما بخشی از این جمعیت فعال مورد بحث من هستند. به بیان دیگر در این بحث تمرکز من بر بخش فعال جامعه است. اولاً می‌خواهم نشان دهم این نیروهای فعال جامعه از چه الگوهایِ تغییر اجتماعی برای حل ابعاد نامطلوب جامعه (مثل بیکاری ۵ میلیون نفر، اعتیاد دو الی ۳٫۵ میلیون نفر، فقر نگران‌کننده نزدیک به ده میلیون نفر؛ ساکنین مسکن‌های غیررسمی- حاشیه‌نشینان- بیش از ده میلیون نفر؛ نرخ بالای جرم و جنایت- و…) پیروی می‌کنند و ثانیاً با توجه به ویژگی‌های ساختاری جامعه به ارزیابی این الگوها می‌پردازم.

دو الگوی اصلی تغییر

اولین الگوی تغییر، الگوی تغییر اقتدارگرایانه است. طرفداران این الگو، یا همان اقتدارگرایان، وجود معضلات اجتماعی در جامعه ایران را قبول دارند (حداقل آن‌ها این امکان را دارند که از طریق ارگان‌های حکومتی و به طور مستقیم و دست اول به آمار‌ها و رخداد‌های ناشی از آسیب‌های اجتماعی دسترسی داشته باشند، اگر چه تمایل ندارند این آمار‌ها به صورت رسمی منتشر شود) ولی معتقدند راه مواجهه با این معضلات جامعه با تقویت هر چه بیشتر یک حکمرانی مقتدر ممکن است. از نظر این پیروان در تقویت یک حکومت اقتدارگرا نباید گول ظاهر تقاضاهای مردم سالارانه جامعه را، که ریشه در افکار روشنفکران و متفکر بی‌دین غربی دارد، خورد. از نظر آنان چنین حکومت مقتدری هم می‌تواند جامعه را اداره کند، هم پوزۀ دشمنان خارجی ایران (و در راس آن‌ها آمریکا و اسرائیل) را به خاک بمالد و هم از استقلال ایران دفاع کرد. پیروان الگوی اقتدارگرایی نه فقط الگوی خود را عین مصلحتِ عمومی جامعه می‌بینند بلکه آن را عین اقتضای اسلام نیز می‌دانند. به همین دلیل هیچ نقد و انتقادی را هم بر نحوه عملکرد خود تحمل نمی‌کنند. آنان به راحتی کسانی را که به الگوی اقتدارگرایی آن‌ها اعتقاد نداشته باشند (حتی اگر آن فرد مرجع تقلید شیعیان باشد) نه فقط متهم به خیانت به کشور که منحرف از اسلام قلمداد می‌کنند. بدین‌سان اقتدارگرایان بی‌دریغ و با جسارتی که می‌توان در جاهلان متعصب سراغ داشت چوب حراج به سرمایه‌های انسانی این کشور می‌زنند.

البته بدشانسی اقتداگرایان این است که الگوی اقتدارگرایی در هر جامعه‌ای و در هر شرایطی بخت عملی شدن ندارد. شرایط مناسب اقتدارگرایی این است که جامعه باید با وضعیتی چون ناامنی و گرسنگی گسترده همراه باشد، مردم با انواع بیماری‌های همه‌گیر درگیر باشد (و…). از همه مهم‌تر اقتدارگرایی در جامعه‌ای امکان تداوم پیدا می‌کند که بتوان در جامعه سانسور و خفقان خبری ایجاد کرد. اگر اقتدارگرایان نتوانند حضور و اهمیت خود را در ذهن و روح اکثریتی از مردم تثبیت کنند، به‌جای اقتدارگرایی، شبه آن در جامعه شکل می‌گیرد. از این رو مهمترین مشکل طرفداران الگوی اقتداگرایی در جامعه این است که ایران کنونی شرایط ساختاری پذیرش اقتدارگرایی را ندارد. بدین معنا که شرایط ایران مثل دوران پس از انقلاب مشروطه نیست که جامعه از ناامنی، گرسنگی یا بیماری‌های عمومی رنج ببرد. به همین خاطر بود که اکثر صاحبنظران، روشنفکران و سیاسیون در آن زمان از اقتدارگرایی رضاخانی استقبال کردند. همین فضا بود که باعث شد در آن زمان مردم به بخش‌نامه دولت که دستور داده بود دارندگان رادیو موظفند قبل از روشن کردن رایو و گوش دادن به آن، موضوع را به اطلاع کلانتری محل (یا پایگاه پلیس) برسانند، نخندیدند. شما وضع آن زمان را با شرایط امروز مقایسه کنید. نصاب‌های دیش‌های ماهواره‌ای می‌گویند نیم ساعت بعد از جمع‌آوری دیش‌ها مردم به ما زنگ می‌زنند که بیایید دیش‌ما را نصب کنید. حتی اگر بتوان در جامعه همه دیش‌ها را جمع کرد چگونه می‌توان جلوی بزرگ‌راه‌های اطلاعاتی را در اینترنت گرفت. حتی اگر بتوان با فیلترینگ مطلق جلوی خبررسانی اینترنتی را گرفت، چگونه می‌توان نهاد عظیم الجثه شایعه را که در اعماق زندگی روزمرۀ ایرانیان نفوذ کرده است کنترل کرد؛ دستگاه عظیم شایعه‌ای که اقتدارگرایی، یکی از موضوعات اصلی طنزهای آن را تشکیل می‌دهد. از این رو اقتدارگرایی که مردم از آن نترسند می‌شود شبه اقتدارگرایی که فقط روی دست جامعه هزینه می‌گذارد و سهمی هم از توسعۀ اقتصادی به جامعه نمی‌رساند.

الگوی دوم تغییر ابعاد نامطلوب جامعه، الگویِ تغییر از طریق التزام به سیاست مردم‌سالارانه یا اصلاحی است. این الگو قولِ ریشه‌کنی معضلات جامعه را نمی‌دهد اما معتقد است بهترین، اخلاقی‌ترین، مؤثرترین، آزموده‌شده‌ترین و کم‌هزینه‌ترین راه مهار و کنترل معضلات جامعه و حرکت مدنی در جهت رشد و پیشرفت جامعه این است که اقشار گوناگون جامعه امکان مشارکت قانونمند در ساختن جامعه را داشته باشند. بدون مشارکت واقعی و آزادانه آحاد جامعه مشکلاتِ جامعه در جهت سروسامان یافتن قرار نمی‌گیرد. شناخته‌شده‌ترین راه برای جذب مشارکت مردم فقط آوردن مردم به خیابان‌ها برای نمایش قدرت نیست بلکه التزام حکومت به قواعد مردم‌سالاری است (مانند رعایت حقوق شهروندی؛ آزادی بیان، مطبوعات، احزاب، تشکل‌ها و اجتماعات؛ انجام انتخابات سالم، منصفانه و آزاد و دوره‌ای؛ پذیرش نتایج انتخابات و لوازم بعدی آن در ادارۀ حکومت از سوی نخبگان حاکم؛ دستگاه قضایی و قاضی مستقل و نه ذلیل نیروهای امنیتی). با التزام به قواعد مردم‌سالاری در عرصۀ عمومی جامعه، مردم در برابر قدرت یکسویۀ حکومت توانایی حضور فعال پیدا می‌کنند و از طرف دیگر این امکان را دارند که نمایندگان مورد نظر خود را به پارلمان و دولت بفرستند و اگر پس از یک دورۀ انتخاباتی آن نمایندگان نتوانستند به حداقلی از برنامه‌هایشان جامۀ عمل بپوشانند، دوباره در فرصت‌های انتخاباتی می‌توانند با به نمایندگان دیگر رأی بدهند و اوضاع را اصلاح کنند.

البته درست مثل اقتداگرایی، تحقق سیاست مردم‌سالارانه هم در جامعه شرایط می‌خواهد. یعنی در جامعه‌ای که اکثریتی از مردم نیازهای اولیۀ زندگیشان را نتوانند حل کنند نباید انتظار داشته باشیم که لوازم مردم‌سالاری در آن جامعه ریشه بگیرد. با این همه به نظر من از دهه سی تا کنون، یعنی در شصت سال گذشته هر چه جامعۀ ما جلوتر آمده و هر چه برنامه‌‌های نوسازی اقتصادی- اجتماعی در کشور ما اجرا شده است، جامعه به لحاظ اجتماعی برای پذیرش سیاستِ مردم‌سالارانه آماده‌ترشده است. لذا مهم‌ترین مانع مردم‌سالاری در ایران مانع اجتماعی نیست، (توجه داشته باشید من روی مهم‌ترین مانع در اینجا تکیه می‌کنم نه روی همه موانع) «معضل سیاسی» یا همان اقتدارگرایی است. به تعبیری دیگر توسعه اجتماعی ایران جلوتر از توسعه سیاسی‌اش است و همین جامعه با همین شاکله و زیرساخت‌ها و وضعیت فرهنگی آماده و شایسته‌ی دولتی کارآمدتر و دموکراتیک‌تر است. اقتدارگرایی در شرایط کنونی جامعه نتوانسته است حتی یکی از شاخص‌های اصلی آسیب‌ها و معضلات اجتماعی ما را (که در ابتدا ذکر کردم) پایین بیاورد (و به همین دلیل از انتشار آمار رسمی آن جلوگیری می‌کند). ولی همین اقتدارگرایی یک کار مهم از منظر سیاسی انجام داده است و آن این‌که کسانی که از سیاست قانونی و مردم‌‌سالارانه تغییر دفاع می‌کردند را از سپهر رسمی سیاست حذف قلع و قمع کرده‌ و بر سر سیاست‌های مردم‌سالارانه موانع بزرگی ایجاد کرده است. هم اکنون می‌توانیم بگوییم جامعه‌ای که در سی سال پیش مردمی‌ترین انقلاب را در این منطقه از جهان به نمایش گذاشت (و اصلی‌ترین شعارش استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی بود) اینک با شرایط انسداد سیاسی روبرو شده است. به بیان دیگر دستاورد اقتدارگرایان این بوده است که سیاستِ مردم‌سالارانهِ تغییر معضلات جامعه را در ایران به بند و حصر کشیدند و محدود کرده‌اند.

پیامدهای وضعیت آچمز

ارزیابی جامعۀ ایران از منظر موقعیت دو الگوی فوق حائز اهمیت است. زیرا هر دو الگو در جامعه ایران دارای منابع و قدرت هستند و در شرایط فعلی توان اصلی جامعه در حوزه نفوذ آن‌ها است. از یک طرف طرفداران الگوی اقتدارگرایی بر اکثریت امکانات عمومی، دولتی و سیاسی تسلط دارند و از طرف دیگر طرفداران الگوی اصلاحی بالاترین پایگاه اجتماعی را در اقشار شهری جامعه دارند. حالا اگر از منظر وضعیت این دو الگو به ارزیابی جامعه ایران ادامه دهیم می‌توانیم بگوییم فعلا جامعه در وضعیت «آچمز ملی» قرار دارد. بدین معنا که اقتدارگرایان که بر بزرگترین، وسیع‌ترین و ثروتمند‌ترین نهاد و سازمان کشور (دولت) نفوذ دارند به‌خاطر اجرای الگویِ اقتدارگراییِ تغییر در جامعه‌ای که تناسب ساختاری با اقتدارگرایی ندارد، نه می‌توانند خود را در افکار عمومی تثبیت کنند و نه می‌توانند از خود کارآیی نشان دهند و معضلات جامعه را حل کنند (کارآیی و کفایتی که به چشم مردم بیاید و به ضرب و زور تبلیغات رسانه‌ای نیاز نداشته باشد) و از طرف دیگر اقشار مؤثر جامعه هنوز نتوانسته‌اند سیاستِ اصلاحی و مردم‌سالارانه خود را که با پشتوانۀ اجتماعی و جنبشی همراه بوده است به اقتدارگرایان در حکومت بقبولاند. این همان وضعیت آچمز نیروهای حامل تغییر است که اینک به چهار پیامد آن اشاره می‌کنم.

۱٫پیامد اول این است که در جامعه جوان ایران، خصوصا در میان بعضی از جوانان منتقد، الگوهای دیگر تغییر (غیر از الگوی تغییر قانونی- اصلاحی) در حال شکل‌گیری و افزایش حامی است که به آن‌ها الگوهای تغییر ساختاری می‌گویند. پیروان این الگو می‌گویند الگوی اصلاحی در ایران هم در دورۀ اصلاحات خاتمی و هم در دورۀ فعلی با دیوار بلند اقتدارگرایانی روبرو بوده‌است. لذا ابعاد نامطلوب جامعه وقتی در جامعه حل می‌شود که نظام کنونی سیاسی به لحاظ ساختاری به طرف سکولاریزم دموکراتیک تغییر ‌کند و آنگاه است که فرایند انتخابات در ایران معنادار و مؤثر می‌شود و می‌توان انتظار حل واقعی و دموکراتیک معضلات جامعه را داشت. اسم دیگر این الگو همان «انقلاب» است. البته پیروان آن می‌گویند «انقلابِ خشونت‌پرهیز». با این همه الگوی انقلابی نیز در شرایط فعلی جامعه ایران با مشکلات جدی روبرو است که من در این فرصت کوتاه به یکی از موارد آن می‌‌پردازم. مردم ایران سی سال پیش یک انقلاب پیروز انجام دادند و هزینه‌های آن را پرداخت کرده‌اند و دوباره آمادگی ندارند که انقلاب کنند. یکی از دلایلی که الگوی اصلاحی و شخصیت‌های اصلاح‌طلب نسبت به الگوی انقلابی پایگاه قوی‌تر اجتماعی دارند این است که ایران بر خلاف کشور‌های اسلامی منطقه در سی سال پیش بزرگترین انقلاب مردمی را تجربه کرده است. با توجه به بهره‌گیری اقتداگرایان از نفت و سنگرگیری‌شان پشت دین و بهره‌مندی شان از حمایت حداقل یک‌چهارم جامعه که به اسلحه و چند صدهزار نیرو دسترسی دارند، هزینه‌های انقلاب، ولو خشونت‌پرهیز، نیز در بلندمدت بسیار سنگین ارزیابی‌ می‌شود و می‌تواند چند دهه ناامنی و حتی تجزیه ایران و تخریب بخش مهمی از زیرساخت‌های کشور را به همراه داشته باشد.

لذا در شرایط فعلی (توجه داشته باشید من دارم دربارۀ شرایط کنونی صحبت می‌کنم) پیروان الگوی تغییر انقلابی از یک طرف می‌بینند که الگوی انقلابی پایگاه وسیع مردمی ندارد تا اقتدارگرایی را به عقب‌نشینی وادار کند و از طرفی دیگر الگوی اصلاحی را هم عقیم و ناتوان می‌دانند. از این رو می‌بینید پس از شکست قذافی در لیبی که با دخالت مستقیم ارتش ناتو همراه بود، عده‌ای از جوانان منتقد (اگرچه بیشتردر فضای مجازی) از الگوی تغییر مبتنی بر «مداخلۀ بشردوستانه» و نظامی دیگر کشورها دفاع می‌کنند. به تعبیر دیگر آن‌ها می‌گویند حالا که نمی‌توانیم اقتدارگرایی را به عقب برانیم چرا از دخالت بشردوستانه نظام بین‌الملل کمک نگیریم. اگر از سطح بحث اخلاقی و انتزاعی دخالت بشردوستانه به زمین واقعیت و مصادیق عینی دخالت احتمالی برگردیم خواهیم دید نام بدون شرمندگی این الگو، «الگوی جنگی تغییر» مثل تجربۀ لیبی است. مهمترین نقدی که به طرفداران الگوی تغییر مبتنی بر دخالت نظامی می‌توان کرد این است که نسبت به پیامد‌های سهمگین و بسیار محتمل و بلندمدت چنین دخالت‌هایی کم توجه هستند. طرفداری از جنگ نه فقط دفاع از مردم‌سالاری نیست بلکه رضایت دادن به از دست دادن جان هزاران ایرانی بی‌گناه به همراه تخریب زیربناهایی است که در یک‌صد سال گذشته در ایران ساخته شده است و این نهایت بی‌اخلاقی و بلاهت است.

بدین‌ترتیب متأسفانه یکی از پیامدهای اقتدارگرایی در ایران این بوده است که در جامعۀ ایران در برابر الگوی تغییر قانونی – اصلاحی، و در واکنش به الگوی اقتدارگرایی دو الگوی پرهزینه انقلابی و جنگی نیز زمزمه می‌شود. این درست است که در شرایط فعلی طرفداران دو الگوی انقلابی و جنگی وزن اجتماعی زیادی ندارند، اما همین عده از جوانان منتقد و کم‌تعداد کشور که به این الگوها امید بسته‌اند، برای جامعۀ ایران که اقتدارگرایان برای آن کم دشمن خارجی درست نکرده‌اند، هشداردهنده است.

۲٫پیامد دوم وضعیت آچمز فعلی، فرسایش سیاسی از درون در جامعۀ ایران است. از آن‌جا که مهم‌ترین شیطان بزرگ اقتدارگرایان در ایران، افراد، شخصیت‌ها و نیروهایی است که در جامعۀ ایران از سیاست قانونی و اصلاحی تغییر دفاع می‌کنند، لذا آن‌ها هم و غم بوروکراسی کشور را به جای این‌که برای حل و فصل معضلات جامعه متمرکز کنند، بر کنترل طرفداران اصلاح و تغییر متمرکز کرده‌اند (به عنوان مثال از امنیتی کردن عرصه عمومی دفاع می‌کنند؛ به دنبال انقلاب فرهنگی دیگری هستند؛ به قول خودشان از شخم زدن بوروکراسی کشور دفاع می‌‌کنند؛ و توان کارشناسی و فنی را در بوروکراسی ضعیف و ضغیف‌تر می‌کنند). به عبارت دیگر، اقتدارگرایان با سوء مدیریت خود بر سرمایه‌های مالی و ارزی کشور فقط به جامعه ضرر نمی‌زنند، بلکه سرمایه‌های سازمانی کشور را نیز به انحراف می‌کشند. امروز شما می‌توانید این فرسایش سیاسی را با چشم خود ببینید. به عنوان نمونه سه هفته پیش، با کمال تأسف، در یکی از پادگان‌های سپاه (در منطقه ملارد کرج) بر حسب یک خطای انسانی، یک انفجار مهیب رخ داد و بخش‌هایی از تهران نیز لرزید و تعدادی از سپاهیان کشور جان خود را از دست دادند. این رخ‌داد یک ضایعۀ عمومی بود. پس از پخش شدن این خبر انتظار طبیعی این بود که وقتی شما با مردم رویرو می‌شوید ناراحتی و تأسف مردم را ببینید. من در طی بیست و چهار ساعت بعد از این حادثه حداقل با سی نفر از مردم عادی شهر تهران به طور غیرمستقیم صحبت کردم و می‌خواستم عکس‌العمل آن‌ها را بسنجم. از این سی نفر، فقط یک نفر همان ارزیابی را از این حادثه ارائه می‌داد که صدا و سیما تبلیغ می‌کرد و از این سی نفر فقط دو نفر در اولین واکنش ناراحت بودند. بقیۀ افراد گویی داشتند راجع به یک رخ‌داد در یک بازی کامپیوتری یا کشوری دیگر صحبت می‌کردند. اقتدارگرایان سازمان سپاه و بسیج را در وظایف اصلی‌شان به کار نمی‌گیرند و از ‌آن‌ها برای کنترل مردم استفاده می‌کنند، و بعد چون مردم نمی‌توانند جواب دهند، اقتدارگرایان فکر می‌کنند برحق‌اند. اما می‌بینیم مردم هم در جایی که باید در برابر یک ضایعۀ عمومی یک واکنش طبیعی نشان دهند، واکنشی غیرطبیعی نشان می‌دهند و این واکنش غیرطبیعی را با ضرب و زور تبلیغات تلویزیونی نمی‌توان درمان کرد. این نمونه‌ای از فرسایش سیاسی است.

مثال‌های دیگری راجع به این فرسایش می‌توان زد. چند سالی است که اقتدارگرایان به‌قول خودشان حکومت را یگانه و یکپارچه کرده‌اند ولی با درآمد ارزی هفتصد میلیاردی به جای این‌که معضلات جامعه مانند تورم، گرانی و بیکاری را مهار کنند، اوضاع را بدتر کرده‌اند. اقتدارگرایان در کنترل اصلاح‌طلبان در عرصه رسمی سیاسی موفق بوده‌اند ولی هم پایگاه اجتماعی خود را ضعیف کرده‌اند و هم در مقابل، پایگاه اصلاح‌طلبان، خصوصا رهبران آن‌ها، را در جامعه به شدت تقویت کرده‌اند و همین مهار اصلاح‌طلبان توسط نیروهایی انجام شده است که الان از سهم‌خواهی‌شان می‌ترسند و مجبورند آن‌ها را «جریان انحرافی» بنامند. حکم قانونی زندان برای مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور صادر می‌شود ولی نمی‌توانند اجرا کنند و کار به شلیک گاز اشک‌آور می‌رسد. سی سال از پیروزی انقلاب مردمی و بزرگ ایران می‌گذرد و به جای این‌که کشورهای اسلامی تازه‌رهاشده از ایران الگو بگیرند مدام تاکید می‌کنند از تجربه ایران عبرت گرفته‌اند و به جای ایران از حکمرانی ترکیه الگو می‌گیرند. فرسایش سیاسی مگر چیست؟

۳٫پیامد سوم این است که جامعه ایران در معرض فشار و تهدید بیشتری از بیرون قرارگرفته است. جریان اقتدارگرا چند سالی است به طور آشکار در حال کنترل و سرکوب نیرو‌های طرفدار سیاستِ قانونی و اصلاحی و آزادی‌خواهان است. اقتدارگرایان در برابر چنین اقدامی علاقه دارند به مردم ایران نشان دهند که به شدت ضد امپریالیست هستند، بسیار طرفدار استقلال کشور هستند و سرکوب مخالفان خود را به عنوان سرکوب عوامل نفوذ خارجی در داخل تبلیغ می‌کنند. لذا روند عقلائی که در سال‌های گذشته در سیاست خارجی ایران در جریان بود تغییر کرده است. به‌طوری‌که سیاست خارجی تشنج‌زدای دورۀ سازندگی و سیاست اعتمادزای دورۀ اصلاحات توسط اقتدارگرایان به حاشیه رفته است و اقتدارگرایان به سیاست‌های تبلیغی- جنجالی، اعتمادزدا و تشنج‌آفرین روی آورده‌اند. اینک، ما شاهدیم به جای اینکه اقتدارگرایان مدیریت جهانی بکنند ایران را در معرض انواع فشار‌های و تهدید‌های جهانی قرار داده‌اند. تصویب چهار قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل و وضع تحریم‌های اقتصادی علیه کشورشان از سوی کشور‌های غربی از علائم این فشار‌ها است. این در حالی است که اولا کشور ایران پنج میلیون بیکار دارد و برای حل این معضل اساسی به رشد پایدار اقتصادی (یعنی نرخ رشد بالای هشت درصد در سال و آن هم در ده سال متوالی) نیاز دارد و بدین لحاظ باید بتواند با دنیا روابط روان اقتصادی داشته باشد وگرنه جامعه از حالت رکود- تورمی فعلی بیرون نمی‌رود و همچنان بر تعداد بیکاران، معتادان، افسردگان و جرم و جنایت افزوده می‌شود. ثانیا به کشور‌هایی که شبیه ما هستند مثل ترکیه، اندونزی، مالزی، برزیل، آرژانتین و هند نگاه کنید. این کشورها توانسته‌اند با مدیریت واقع‌بینانه سیاست خارجی، به جای اینکه خود را با غرب سرشاخ بکنند شرایطی را فراهم کرده‌اند که نیروهای فعال آن جامعه مشغول استفاده از توان اقتصادی، تکنولوژی و علمی غرب هستند. ولی اقتدارگرایان ما هنری که داشته‌اند این بوده است که ایران را در معرض شاخ‌های غرب قرار داده‌اند. به بیان دیگر، اقتدارگرایان نه‌تنها مدیریت جهانی نمی‌کنند، بلکه متأسفانه مدیریت جهانی را در برابر جامعه ما قرار داده‌اند.

۴٫پیامد چهارم این وضعیت آچمز این است که چون اقتدارگرایان کارنامۀ موفقی در عرصۀ داخلی و خارجی ندارند، در وضعیت ناکامی به سر می‌برند. در واکنش به این شرایط ناکامی چون زورشان به قدرت‌های خارجی و منتقدین ایرانی خارج از کشور نمی‌رسد تمام فشار خود را بر سر منتقدان نجیب داخلی اعمال می‌کنند. به نظر می‌رسد تا زمانی که اقتدارگرایان وضعیت بن‌بست خود را قبول نکنند و تن به گشایش سیاسی و مطالبات قانونی مردم به عنوان تنها راه نجات کشور از وضعیت آچمز فعلی ندهند فشارهای کنونی بر نیروهای دلسوز و نجیب کشور همچنان ادامه خواهد داشت. در کجای جهان می‌آیند دانشجویان برجستۀ کشور را به زندان می‌اندازند، آن‌ها را ستاره‌دار و محروم از تحصیل می‌کنند و دل خانواده‌های شریف آنها را می‌لرزانند (در حالی که در همین دانشگاه قبل از انقلاب من یادم هست آقای مرتضی الویری چهار بار به اتهام مبارزه برای سرنگونی رژیم شاه به زندان افتاد و هر بار که آزاد می‌شد راحت می‌آمد به تحصیلش ادامه می‌داد و و ستاره‌دار و از تحصیل محروم نمی‌شد). درکجای دنیا عده‌ای دلسوز کشور را که در نامۀ خود اقتدارگرایان را نصیحت کرده‌اند زندانی می‌کنند. این برخورد ناشی از خِرد و روال طبیعی و قانونی نیست و ناشی از ناکامی است. متأسفانه پیش‌بینی می‌شود هر چه این ناکامی‌ها بیشتر شود (که می‌شود) فشارها نیز بر منتقدان نجیب اقتدارگرایی بیشتر می‌شود.

جمع‌بندی

از منظر نیروهای فعال جامعه و الگوهای تغییر ابعاد نامطلوب جامعه نشان داده شد جامعه در وضعیت آچمز قرار دارد و از درون با فرسایش سیاسی و از بیرون با فشار و تهدید خارجی روبرو است. این وضعیت جامعه را به شدت غیر قابل پیش‌بینی کرده است و همه باید نگران باشیم ولی نباید به هر راهی امید ببندیم. درست است که در جامعه کنونی ایران الگوی تغییر اقتدارگرا هم عقیم و هم پرهزینه است ولی الگوی انقلابی نیز پرهزینه و فعلا کم‌طرفدار است و الگوی تغییر مبتنی بر حمایت از «دخالت بشر دوستانه» با توجه به پیامدهای ایران‌سوز سهمگینش هم غیراخلاقی است و هم ویرانگر سرمایه‌های مادی و معنوی جامعه ایران. از این رو تنها الگوی تغییر قابل دفاع حتی در شرایط آچمز دفاع از الگوی تغییر مردم سالارانه، قانونی و اصلاحی جامعه است.

طرفداران الگوهای دیگر تغییر می‌پرسند راه خروج از این وضعیت آچمز چیست؟ حاملان و مدافعانِ سیاستِ تغییر مردم‌سالارانه در سال‌های اخیر با رفتار خود پاسخ داده‌اند: همچنان ایستادگی بر راه قابل دفاع تقاضای مطالبات قانونی و اصلاحی داشتن و از بند و حصر و سایر محدودیت‌ها نهراسیدن. آن‌ها می‌گویند اگر‌چه طرفداران الگوی تغییر مسالمت‌آمیز، قانونی و اصلاحی در شرایط کنونی با دیوار اقتدارگرایی روبرو هستند ولی این دلیل نمی‌شود که علاقه‌مندان به تغییر به راه‌های پرهزینه و غیراخلاقی مبتنی بر دخالت بشردوستانه خارجی امید واهی ببندند. این کار درست مثل کسی است که زخم معده دارد و چون نمی‌تواند به سرعت از درد این بیماری رها شود به راه‌هایی رجوع کند که به جای درمان معده‌اش، او را به سرطان هم دچار کند.

علاقه‌مندان به سرنوشت جامعه ایران و علاقه‌مندان به تغییرات قانونی تا کنون نشان داده‌اند با تکیه به الطاف خداوند و با تمسک به گسترش آگاهی در میان مردم و ایجاد همبستگی و پیوستگی در میان خود می‌توانند هم‌چنان امیدوار باشند که قبل از این که اقتدارگرایان جامعه را به ورطۀ بحران‌های غیر قابل بازگشت بکشانند، شاهد گشایش سیاسی از درون و سرافرازی در بیرون باشند. در پایان می‌توان از یک طرف به اقتدارگرایان می‌توان توصیه کرد از نظامیان ترکیه درس بگیرند. اگر نظامیان ترکیه اقتدارگرایی بیست سال پیش خود را ادامه داده بودند هم اکنون به‌جای این‌که مردم ترکیه از زندگی بهتری برخوردار باشند (کشور بدون نفتی که درآمد سرانه ارزی خود را از سه هزار دلار به بیش از هفت هزار دلار افزایش داده است) و دولتشان بازیگر اصلی و ذینفع تحولات اخیر منطقه باشد، این کشور را در بی‌کفایتی ناشی از اقتدارگرایی خود غرق کرده بودند. از طرف دیگر به علاقه‌مندان به تغییرات مردم‌سالارانه می‌توانند به تجربه کشور میانمار نیز توجه کنند و بدانند که بالاخره سیاست‌های مردم‌سالارانه و صبورانه و مستمر مردم مظلوم این کشور حتی در شرایط اقتدارگرایی نظامی (آن‌هم در پناه دولت چین) می‌بینیم که دارد به ثمر می‌رسد.

 

============

پی‌نوشت: امروز (۲۲/۹/۹۰) مراسم بزرگداشت هر سالۀ شهدای ۱۶ آذر ۱۳۳۲ در دانشگاه تهران متاسفانه با تاخیری ۶ روزه امکان برگزاری یافت. از دست‌اندرکاران نشست شنیدم که مجوز تشکیل این جلسه را همین دیروز- یعنی کمتر از ۲۴ ساعت پیش- اخذ کرده‌اند. دقایقی پیش که به داخل دانشگاه می‌آمدم با چشمان خود می‌دیدم که از ورود انبوه دانشجویان خارج از دانشگاه تهران جلوگیری بعمل می‌آوردند. با این همه شما امروز بر خلاف انتظار اقتدارگرایان در این شرایط بسته و با این وقت کم این نشست با شکوه را تشکیل دادید. حضورتان آن‌چنان جدی بود که برگزارکنندگان جلسه مجبور شدند درب‌های سالن شهید چمران را در آغاز برنامه ببندند و حضار گرامی را به سالن شهید رجب بیگی هدایت کنند. این نشست شما به وضوح برای همه این موضوع را روشن می‌کند که حتی در سخت‌ترین شرایط سه سنت اصلی جنبش دانشجویی هفتاد سالۀ ایران همچنان ادامه دارد: سنت دفاع از عرصۀ عمومی نقد و بررسی که در آن معمولا مهمترین معضلات جامعه از طریق نگاه های غیرکلیشه‌ای و غیررسمی و انتقادی مورد بررسی قرار می‌گیرد؛ سنت تغذیه فکری و تقویت اخلاقیِ اعضای انجمن‌ها؛ و بالاخره سنتِ تقویت برادری و خواهری در میان اعضای انجمن‌ها از طریق انجام فعالیت‌های سازنده فوق برنامه. این سه سنت سرمایه‌ای را برای انجمن‌های اسلامی و جنبش اجتماعی ایجاد می‌کند که باعث تقویت «جامعه» در برابر/کنار دولت می‌شود. آنچنان که اقتدارگرایی به هر دری که می‌زند نمی‌تواند روحِ نقد آزادی‌خواهانه را از دانشجویان سلب کند. شما دانشجویان باید قدر این سرمایۀ اجتماعی را بدانید که عزت و کرامت آینده جامعۀ ایران به رشد چنین سرمایه‌هایی بستگی دارد.

*  مطلب فوق متن پیاده شده  سخنرانی دکتر محمدرضا جلایی پور  در  دانشگاه  تهران است.

منبع: سایت انجمن اسلامی دانشگاه تهران و  دانشگاه علوم پزشکی تهران


 
 

Things you can do from here:

 
 

آیت الله موسوی خوئینی ها: اصلاح طلبان با وضع موجود نمی توانند در انتخابات شر...

 
 

Sent to you by Protester via Google Reader:

 
 


اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران در روز سه شنبه ۲۹ آذر ماه مصادف با شب شهادت امام زین العابدین (ع) در مجمع روحانیون مبارز با حضرت آیت الله موسوی خوئینی ها دیدار کردند.

در حالی که مشروح سخنان ایشان در حال آماده سازی برای انتشار بود، متاسفانه در اقدامی ناشایست و با هک شدن پایگاه اینترنتی مجمع روحانیون مبارز امکان انتشار نیافت و در عوض جملاتی مجعول و مغشوش از سخنان ایشان بر روی سایت مذکور قرار گرفت که خوراک رسانه ای مناسب را برای رسانه های اقتدارگرا فراهم کرد.

در پی این اقدام، آیت الله موسوی خوئینی ها در وبسایت شخصی خود توضیحی در این خصوص ارائه کرده و وعده انتشار مشروح مباحث مطرح شده در جلسه را دادند. اما به اندک فاصله ای پایگاه اینترنتی ایشان نیز مورد حمله قرار گرفته و مجددا گزارشی ساختگی و مملو از دروغ بر روی سایت ایشان قرار گرفت.

وی همچنین در گفتگو با خبرنگار کلمه تصریح کرده بود که گروهی سایت آهنگ راه را که به طور اختصاصی از آن طریق دیدگاه های خود را با مردم در میان می گذاشته ام هک کرده و مقاله ایی سراسر کذب با عنوان آمیخته با دروغ منتشر کرده اند. از آنجا که این مقاله سراسر کذب و حاکی از دروغ است، من همین جا مفاد آن مقاله را تکذیب می کنم.

انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران با ابراز تاسف در خصوص اقدامات خرابکارانه و غیراخلاقی جریان های معلوم الحال، متن کامل سخنان موسوی خوئینی ها را منتشر کرده است:

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی سیدنا ونبینا محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین

بنده وقتی وارد جلسه شدم به یاد خاطره‌ای از حضرت امام رضوان الله تعالی علیه در جلسه درس افتادم. پیش از سال ۱۳۴۰ رفته بودم قم برای اینکه بررسی کنم آیا می‌توانم برای ادامه تحصیل به قم بروم یا نه؟ استادی داشتم که بخشی از ادبیات و منطق را درسال‌های اول تحصیل خدمت ایشان در قزوین تلمذ کرده بودم. در آن زمان ایشان مقیم حوزه علمیه قم و از شاگردان حضرت امام بودند.

در آن چند روزی که در قم بودم این استاد دوست داشتنی، آیت الله محمدی تاکندی که درحال حاضر در قزوین ساکنند از استادشان حاج آقا روح الله و از کمالات روحی واخلاقی ایشان برایم حرفها زدند. یکی از روزها که عازم رفتن به درس حاج آقا روح الله بودند بنده را با خود به آن جلسه بردند. ظاهرن روز قبل در جلسه درس یکی از شاگردان طبق سنّت رایج درس‌های حوزه‌های علمیه، اشکالی را به مطلب یا بیان حضرت امام وارد می‌کند، ایشان پاسخ می‌دهند ولی اشکال کننده قانع نمی‌شود و سخن خود را تکرار می‌کند به طوری که سر انجام حضرت امام عصبانی می‌شوند و با پرخاش اشکال کننده را وادار به سکوت می‌کنند. حضرت امام پس از خاتمه درس که به منزل بر می گردند تا فردا که مجدداً در جلسه درس حاضر می‌شوند با خود کلنجار می‌رفته‌اند و حدیث نفس می‌کرده‌اند که چرا عصبانی شدم و چرا به آن آقا پرخاش کردم.

حاج آقا روح الله وقتی شروع به درس کردند ضمن پوزش و عذر خواهی از آن شاگرد مستشکل که من متوجه نشدم چه کسی بود فرمودند (یاد آوری می کنم که بنده در این نقل قول از حافظه‌ام یاری می‌گیرم امیدوارم تغییر مُخِلِّ به مقصود ایجاد نکرده باشم): شماها جوان هستید و رذایل نفسانی انسان تا جوان است قابل کنترل و اصلاح است اگر کسی مثلاً در خودش صفت رذیله کبر و منیت داشته باشد در جوانی زود می‌شود با آن برخورد کرد و آن را معالجه کرد.

اگر کسی مثلا ترسو است و شجاعت ندارد، این را در جوانی زود می‌شود علاج کرد تا پیری و چندتا از همین رذائل نفسانی را شمرده و فرمودند دیروز سر درس که آن طور شد به این جهت است که من پیر شده‌ام و این رذیله نیز در من پیر شده است و علاج آن مشکل شده است. شما هم که به سنّ من برسید می‌بینید که بعضی از خصلت‌ها هنوز در شما هست و نمی‌توانید آن را علاج کنید، من رسیده‌ام به پیری و برای من خیلی مشکل شده است، چون در جوانی این کار را نکرده‌ام حالا به این سن که رسیدم خیلی مشکل شده است. اما شما که جوان هستید از حالا به فکر خودتان باشید. وقتی انسان پیر می‌شود خصلتها در او ریشه‌دار می‌شود مثل درخت کهنسالی که در زمین ریشه دوانیده است وکندن آن از زمین بسیار دشوار است.

این کلام از کسی بود که در حوزهِ علمیه قم در آن موقع علاوه بر استاد فقه و اصول و فلسفه استاد اخلاق هم بود وخیلی از علما و ازاهل قم شیفته‌ی درس اخلاق ایشان بودند، جلسات درس اخلاق را حضرت امام در مدرسه‌ی فیضیه برگزار می‌کردند و از همه‌ی قم می‌آمدند. یعنی غیر از روحانیون هم شرکت داشته‌اند ولی طلاب و علما بسیار استقبال می‌کرده اند.

شنیده‌ام (چون خود من آن زمان قم نبودم) گاهی ایشان در آن جلسه‌ی درس وقتی صحبت از رذایل نفسانی می‌کردند و آفات این صفات رذیله را توضیح می‌دادند و اینکه این رذائل با انسان چه می‌کند ودنیای انسان و آخرتش را چگونه خراب می‌کند جمعیت دقایقی و مدتی گریه می‌کردند یعنی اینقدر سخنان امام در این جلسه‌ی اخلاق بر مخاطبین تأثیر داشته است. حالا ملاحظه کنید کسی که عمری با رذایل نفسانی خود مبارزه می‌کرده در آن جلسه می‌گفت من سنم به پیری رسیده و برایم دشوار شده است، شما که جوان هستید به فکر علاج خودتان باشید.

من وقتی وارد این جلسه شدم یاد آن جلسه افتادم و به یاد آن صحبت امام می‌خواهم فارغ از این بحث‌های سیاسی و بحث‌های روز که دوستان اشاره کردند، کمی توجه بدهم که قبل از این مسایل سیاسی و مسایل روز اول به خودمان برسیم و به خودمان بپردازیم. خودمان را اصلاح کنیم تابتوانیم انشاالله منشأ یک اصلاحی در جامعه باشیم. اگرخودمان را درست نکنیم و اصلاح نکنیم نتیجه‌اش همین اتفاقاتی است که می‌بینیم افتاده و خواهد افتاد و بدتر از این هم خواهد شد. چون خودمان را اصلاح نکرده‌ایم همه هم مدعی هستیم می‌خواهیم کارها را درست کنیم. آن مدعی است که می‌خواهد اسلام را پیاده کند آن یکی مدعی است می‌خواهد دشمنان اسلام را سرکوب کند. همه الحمد لله دنبال این هستیم -حد اقل در زبان- که می‌خواهیم دین خدا را اقامه کنیم، جامعه را اصلاح کنیم، دیانت مردم را درست کنیم، اخلاق را در جامعه توسعه و گسترش بدیم، اما می‌بینیم که اینطور نشده است، یعنی تا آنجایی که بنده خودم احساس می‌کنم و از دیگران می‌شنوم این طور نشده است.

خیلی‌ها ابراز می‌کنند که وضعیت اخلاق و دیانت در امروز جامعه‌ی ما بدتر از ۱۰ سال پیش شده و حتی نسبت به ۲۰ سال پیش و نسبت به سال‌های اول انقلاب خیلی نگران کننده شده است. حالا من حرف کسانی را که می‌گویند حتی نسبت به قبل از انقلاب هم بدتر شده نمی‌پذیرم، یعنی نه رد می کنم و نه قبول می‌کنم. منظورم این است که همه در کشور مدعی هستیم که می‌خواهیم دیگران را اصلاح کنیم، مملکت را اصلاح کنیم، اخلاق و ایمان جامعه را اصلاح کنیم و شاید هم در این ادعا صادق باشیم، حد اقل عده‌ای صادقند ولی چرا نتیجه نگرفته ایم؟! و چرا امروز همه فریادشان بلند است؟! به این چرا کسی جواب نمی دهد؟

این مسئله خیلی گفته نمی شود که به خودمان بپردازیم. گاهی چنان غرق در سیاست می‌شویم که فراموش می‌کنیم که ما در درجه‌ی اول خودمان به عنوان یک انسان باید خودمان را بسازیم.

این اولین نکته‌ای بود که با استمداد از انفاس قدسی حضرت امام در آن جلسه که تقریباً پنجاه سال از آن می‌گذرد به خاطرم رسید تذکر بدهم. از ما که گذشت و نتوانستیم خودمان را اصلاح کنیم و آن انسانیتی که گفته می‌شد و علمای اخلاق از روایات معصومین (ع) آنها را برای ما می‌گفتند، برای ما که نشد. ولی شما جوان‌ها به فکر خود باشید. می‌دانم که آنقدر بی‌اخلاقی بر کشور به خصوص برجریان‌های سیاسی به ویژه هر کس که دستی در قدرت دارد حاکم شده است که این حرف‌های من مثل حرف‌های آن روستائی دور افتاده‌ای است که تازه وارد شهر شده است و بدون اطلاع از آنچه در شهر می‌گذرد برای مردم آن شهر حرف می‌زند.

امروز این فضایی که در کشور ما هست و این فحاشی‌ها و هتاکی‌ها و متعرض آبرو و حیثیت دیگران شدن ها گویا مجالی برای صحبت از اخلاق نگذاشته است. اصلاً در کشور انگار این مسئله که انسان‌ها حرمتی دارند به عنوان انسان، نه تنها فراموش شده بلکه به نظرم اساساً یک اصل دیگر جایش را گرفته و اصل بر این شده که انسان‌ها حرمتی ندارند مگر اینکه یا صاحب قدرت باشند یا به اندازه‌ای که به صاحبان قدرت نزدیکند حرمت پیدا می کنند و در غیر این صورت هیچ گونه حرمتی برای هیچ کس قائل نیستند. کافیست کسی بر خلاف جریان صاحب قدرت حرفی بزند دیگر هر گونه هتاکی را نسبت به او جایز می‌بینند. نه تنها جایز می بینند، بلکه به عنوان یک کار خوب از آن دفاع می‌کنند و می‌نویسند که قرآن هم در جاهائی به افرادی فحش داده است!… سبحان الله. کتاب خدا هم از دست اینها در أمان نیست و کار به اینجا رسیده که می‌گویند به من قرآن هم فحاشی کرده!

ببیند برای موجه جلوه دادن کار زشتی که انجام می‌ دهند چقدر آموزش‌های دینی را مسخ می‌کنند. من بارها توصیه کرده‌ام و باز هم تکرار می‌کنم که به هیچ وجه ما در برابر این اخلاق رذیله نباید مقابله به مثل کنیم. یعنی گرفتار این دام نشویم و مواظب خودمان باشیم. هرقدر فحاشی می‌کنند، شما هیچ موقع فحاشی را با فحاشی پاسخ ندهید. آنها اگر برای مبارزه‌ی سیاسی حرف حساب نزدند و متعرض آبروی اشخاص شدند، شما نباید متقابلاً همان کار را بکنید. اگر ما کارهای آنها را انجام دادیم، نتیجه اش پیروزی آنهاست. یعنی نه تنها خودشان کار زشتی را انجام می‌دهند بلکه کاری کرده اند که ما هم همان کار را انجام بدهیم. بسیار باید مراقبت کرد و البته کار مشکلی است. به هر حال انسان وقتی به حیثیتش طعنه بزنند خود به خود جریحه دار می‌شود و شاید هم بی‌اختیار متقابلاً همان کار را بکند. ولی باید مراقب بود.

امروز نگاه می‌کردم در فضائل امام سجّاد علیه السلام. ایشان در واقعه‌ی کربلا تقریباً ۲۲ ساله بودند. بعد از آن تا ۵۷سالگی یعنی تا پایان عمر شریفشان با وضعیت بسیار سخت و دردناک مواجه بودند.

بعد از واقعه‌ی عاشورا برای خاندان پیغمبر و دودمان رسالت و بیت رفیع امامت بسیار سخت گذشت و امام سجاد (ع) نیز دوران بسیار سختی را گذراندند تا به هر حال بتوانند آن مجموعه‌ی باقیمانده از خاندان علوی و شیعه را حفظ کنند.

در سال ۳۸ هجری ایشان متولد می شوند. ۲ ساله بودند که جدّشان امیرالمومنین علیه السلام به شهادت می‌رسند و ۲۲ سال در کنار پدرشان امام حسین بن علی (ع) زندگی می‌کنند. بنی أمیه پس از واقعه کربلا همواره نگران توجهات مسلمانان بویژه مردم عراق و نیز مدینه به خاندان علی(ع) مخصوصاً علی بن الحسین بودند و هر گاه ایشان را در کانون محبت‌های مردم می‌دیدند قرار از کف می‌دادند و مردم فریب خورده و نیز مزدوران خود را در هر محفلی و از هر تریبونی به ویژه از منبرهای جمعه و جماعات به اهانت به خاندان علی(ع) بسیج می‌کردند. عمله ستم و فریب خوردگان دربار خلیفه همه جا در پی آزار آن حضرت بودند، حتی اگر امام را در حال عبادت می‌دیدند باز هم متعرض می‌شدند، حضرت در راه مکه بودند که یکی از مقدس مآب‌های دعا گوی دربار خود را رساند و گفت: علی بن الحسین جهاد را رها کرده‌ای و به عبادت چسبیده‌ای؟ شاید می‌خواست با این زخم زبان بگوید شما همان‌ها بودیدکه در برابر خلیفه ایستاده بودید ومی‌گفتید برای اصلاح در دین جدّمان قیام کرده‌ایم. ملاحظه می‌کنید یک بزرگواری را که پدرش و برادرانش و بستگانش و یارانش را کشته‌اند و او و کاروانی از زنان و بچه‌ها از دودمان رسالت را برای تحقیر و خرد کردن شخصیتشان از کوفه و عراق تا شام برده‌اند و عرصه زمین و زمان را بر آنان تنگ کرده‌اند و در منبرها وخطبه‌ها وخطابه‌ها از دشنام به آنان فرو گذار نکرده‌اند وحالا هم زخم زبان که چرا به حج آمده‌ای وجهاد را رها کرده‌ای…!

دربار ستمکار حتی برای وارد کردن فشار روانی بر میراث داران شهادت و عاشورا از نفوذ به داخل دودمان بنی هاشم و تحریک آنان برای دشنام و آزار امام(ع) دریغ نمی‌کردند: روزی فردی از همین قبیل فریب خورده‌های نادان آمد جلوی امام سجاد(ع) و شاید جلو در منزل حضرت آمد- جمعی در خدمت امام بودند- و شروع کرد با صدای بلند به فحاشی به طوری که صدایش به گوش ایشان برسد. حالا ببینید شرایط را چطور ایجاد کرده بودند که یک فردی که عالم است، نواده رسول خدا است، چشم و چراغ مردم مدینه است، تمام مردان خانواده‌اش را کشته‌اند و او که امروز قدرت ایجاد مزاحمت برای دربار خلیفه ندارد، باز اهانت و دشنام به او را از دستور کار خود خارج نمی کنند.

یا جایگاه امام (ع) و خاندان علی(ع) به نحوی بوده است که خلافت اموی نگران بوده که اگر اینها را به حال خودشان رها کند چند صباح دیگری باز شعله از اینجا برافروخته می‌شود، یا اگر این نگرانی را نداشته اند علت ادامه این همه دشنام و آزار، شدت رذالت زورگویان بوده است که معمولاً این رذالتها دائم التَّزایُد است. انسان وقتی اولین مرتبه کاربدی می کند خیلی خبیث نیست، ولی اگر استغفار و توبه نکرد – منظورم از استغفار لقلقه زبان نیست- یعنی واقعا اگر در قلبش متنبه و پشیمان نشد، آن هنگام گناه دوم مقداری او را جری تر می کند و همین طور آن رذیله نفسانی که منشأ گناهان جوارحی است در قلب و روح انسان تثبیت می شود .

أُمویّون بعد از ماجرای ماجرای عاشورا اصلا پشیمان که نشدند حتی با خود نگفتند که با وجود اینکه اینها با ما دشمن بودند، اما ما هم خیلی پستی و شقاوت و رذالت به خرج دادیم. چنین تصوری به ذهنشان نیامد و بعد از آن همه سرکوب ها و بعد از آن خونریزی ها و بعد از آن همه جنایت ها احساس کردند که اینها را نباید به حال خودشان بگذارند. مقدس نماهایشان در راه حج زخم زبان می زنند، خلیفه در حال طواف وقتی چشمش به امام علی بن الحسین می افتد که امواج جمعیت در برابر وجود نازنین آن حضرت از هم شکافته می شود تا عبور کند، خشمگین می شود وبرای تحقیر سؤال می کند این کیست؟ وهنگامی که آن پاسخ رسا را از فرزدق شاعر معروف عرب، می شنود خشمش دو چندان می شود و به شام بر می گردد و دستور می دهد که امام سجّاد را با دست و پای بسته در زنجیر از مدینه به شام ببرند. یا می روند فردی ضعیف النفس از بنی هاشم را پیدا می کنند و تحریک می کنند که برود به آن حضرت اهانت کند و او هم می آید درب خانه‌ی امام سجاد که نه تیر و تفنگی دارد نه چوب و چماقی و نه مثلا کسانی که برای معارضه با دربار خلیفه اطراف خودش جمع کرده باشد. می آید و شروع می کند به هتاکی و فحاشی، جمعی هم از بنی هاشم آنجا بودند و حضرت اجازه نداد که اینها از خودشان عکس العملی نشان بدهند، خود ایشان هم چیزی نفرمودند. بعد از اینکه او رفت و ساعتی گذشت به حاضران فرمود برویم خانه او تا پاسخ مرا هم بشنوید. حاضران و احتمالاً جوان تر ها خیلی خوشحال شدند، فکر کردند که امام سجّاد می خواهد برود بزند توی دهنش و چند تا فحش نثارش کند. ولیکن دیدند حضرت درطول مسیر این آیهِ مبارکه را می خوانند:

(والکاظمین الغَیض و العافین عن الناس و الله یُحِبّ المحسنین)

وقتی به درِ خانه آن شخص رسیدند او را صدا زدند و فرمودند به صاحب خانه بگوئید علی بن الحسین است، آن شخص فکر کرد آمده اند تا تلافی کنند. با حالت آمادگی برای دعوا و در حالی که تردید نداشت برای انتقام آمده اند در را باز کرد. حضرت فرمودند من علی بن الحسین هستم، همین یک ساعت پیش آمدی پیش ما و هرچه دلت خواست گفتی ( فرمایشات امام را با ترجمه آزاد نقل می کنم ) اگراین چیزهایی که در مورد من گفتی صحت داشته باشد من استغفار می کنم و از خداوند طلب آمرزش می کنم و اگر این طور نبوده و تو اشتباه کردی دعا می کنم که خدا تو را ببخشد و بیامرزد. آن شخص هم خجالت کشید و پیشانی حضرت را بوسید و گفت شما آن طور که من گفتم نبودید و آن حرف ها به من برازنده تر است.

در ارتباط با بحث اول یعنی خود سازی و تزکیه نفس از صحیفه‌ی سجادیه این امام بزرگوار غفلت نکنید که من و شما خیلی کم به آن می پردازیم.

امام سجاد در یک عرصه‌ی سیاسی‌ای است که بنی أمیه با تمام امکانات مالی و غیرمالی تمام نیرویشان را علیه خانواده ای که بزرگ ترینشان امام سجاد است و بعد از واقعه کربلا هرگز شنیده نشده است که حضرت از خود رفتاری نشان داده باشند که مفهوم براندازی دربار خلافت را داشته باشد که آن ها را نگران کند، بسیج کرده اند. آن ها به دلیل شدت رذائلی که در وجودشان ریشه دوانده بود، بعد از ماجرای عاشورا به شکل دستوری اشخاص، تریبون ها، مجالس و روسای قبایل را وادار می کردند که به علی بن ابیطالب امیر المؤمنین علیه السلام دشنام دهند. امام سجاد در چنین فضایی ساخته شده است و متوجه است در این شرایط باید چه کند و چه رفتاری از خود نشان بدهد. سلام و درود خدا بر او و بر پاکان و معصومان از دودمانش باد.

در رابطه با مطلبی هم که برادرمان درباره مرحوم آیت الله منتظری و همچنین درباره نهضت آزادی و مرحوم مهندس بازرگان گفتند باید بگویم که سؤال هائی مطرح شد و بنده هم در سایت پاسخ دادم. عرضم این بود که من با مهندس بازرگان و نهضت آزادی اختلاف فکری داشتم و آیت الله منتظری را نیز برای رهبری مناسب نمی دانستم. اما با برخوردهایی هم که با این بزرگواران شد موافق نبودم. شاید اگر آن زمان ما نسبت به برخوردهای افراطی اعتراض می کردیم اینگونه نمی شد. در هر صورت دوستان می توانند برای اطلاع بیشتر به سایت مراجعه کنند.

در ارتباط با انتخابات نیز بنده بارها نظرم را عرض کرده ام و نوشته ام که حاکمیت از اصلاح طلبان عبور کرده است و آنان را به انتخابات راه نخواهد داد و اصلاح طلبان با وضعیت موجود نمی توانند در انتخابات شرکت کنند. دوستانشان هنوز در زندان به سر می برند. دو نفر از شخصیّت های برجسته آنان آقایان موسوی و کروبی در حصر به سر می برند. با این وضع چگونه می توانند در انتخابات شرکت کنند؟

در همین یکی دو روز قبل در سایت هایشان مطالبی نوشتند که حیرت آور است. از یک طرف مدام سؤال می کنند در انتخابات شرکت می کنید یا نه؟ و همزمان در سایت هاشان از هیچ تهمتی فرو گذار نمی کنند. همین روز گذشته دیدم در سایتی خطاب به من نوشته است که خودت را برای پاسخ درباره دفینه ها آماده کن و از جمله در باره لوح زرین کردستان توضیح بده. امروز وقتی می خواستم از منزل به اینجا بیایم اس ام اس فرستادند که امروز برای دانشجویان می خواهی چه بگوئی؟ ما آبروی تو را خواهیم برد.

فکر می کنند من چه می خواهم بگویم؟ چه شده است که از دیروز و پریروز آتش برافروخته اند؟ من پریروز در مجلس ختمی حاضر شدم و دیروز هم در یک مجلس ختم دیگر. در آنجا خبرنگاری از من سوالی پرسید و من پاسخی دادم. حالا می بینم عصبانی شده اند، با اینکه من چیزی هم نگفتم. در اینجا توضیح می دهم که ماجرا از چه قرار بود و اساسا مشکل همین است که کشور به جایی رسیده است که به دلیل همان نکاتی که گفتم یک خبرنگار در یک فضا و شرایطی قرارگرفته که این طور کلنجار می رود و سوال می کند و کار به جایی می رسد که عاقبت به او گفتم تو بازجو هستی یا خبرنگار؟ گفت من خبرنگارم، گفتم اگر خبرنگاری که یک سوال می کنی و من جواب می دهم. شما اصرار داری به چیزی که من نمی خواهم در باره‌اش حرف بزنم. گفت حالا اگر سعادت بازجویی نصیبم شده باشد که عیب ندارد! گفتم برو اوین من می آیم آن جا، اما این جا کف خیابان که جای بازجویی نیست. خلاصه اصرار پشت اصرار که بالاخره یک چیزی از زبان من بشنود تا بتواند تحویل کارفرمایش بدهد و او هم حمله و هتاکی و اهانت را از نو آغاز کند.

دیروز مجلس ختم دیگری رفته بودم خبرنگار دیگری سؤال کرد شما انتخابات را تحریم می کنید؟ گفتم نه ولی ما لیست نمی دهیم. اصرار داشت تا از من یک کلمه تحریم را بشنود و همان را دستاویز قرار دهد و هنگامی که مأیوس شد پرسید شما فتنه را محکوم می کنید یا نه؟ گفتم یعنی خودم را محکوم کنم؟! گفت شما که شما نه، این آقای موسوی و کروبی را می پرسم. گفتم آنها از بزرگواران ما هستند، عزیزما هستند، محترم هستند، این حرفها چیست که می زنید؟ بعد گفت فلان کس فلان چیز را گفته که من هم جوابی دادم و عصبانی شد.

خب شماها چطور می خواهید این کشور را اداره کنید؟ رسانه ها را که به این روز انداخته اید، نه سایتی می گذارید نه روزنامه ای. خودتان هم که سوال می کنید طوری رفتار می کنید که ظاهراً به جای کار خبرنگاری به بازجوئی بیشتر علاقمندید. خب سوال نکنید. من که دنبال شماها نمی آیم تا بخواهم حرف خودم را به شما بگویم. یک سایتی هم هست که فیلتر کرده اید و به گمانم این سایت را در شبانه روز ۱۰۰۰ نفر هم نمی بینند که اینقدر شما نگران شده اید. باز روزنامه هر روز در چند ده هزار شماره منتشر می شد. ولی همه اش همین است. شماها آخر چه مشکلی دارید؟ یعنی کشور را به کجا رسانده اید که این همه مراقبید تا مبادا کسی چیزی بگوید، یعنی واقعاً معتقدید قدرت شما این قدر آسیب پذیر شده است؟

من از مسائل اقتصادی نمی گویم که همه ی آن هایی که اقتصاد می دانند می گویند وضع وخیم است. من حتی به سؤال از اقتصاددانهایی که از دوستان اصلاح طلبند اکتفا نمی کنم از دیگران هم سؤال می کنم و می بینم آنها هم از این وضعیت نگرانند. در مورد سیاست خارجی من واقعا نمی دانم چه حوادثی رخ می دهد و شما چه کاری انجام می دهید که هر روز عرصه را بر این کشور تنگ تر می کنند. می گویند اگر بانک مرکزی ایران اگرتحریم شود مصیبت بزرگی برای کشور درست ایجاد خواهد شد. بشود یا نشود شما وضعیت را به اینجا رسانده اید. مگر اینکه بگویید اصلا تحریم نمیشود و اگر هم بشود مهم نیست و تحریم ها کاغذ پاره ای بیش نیست!

و اما در داخل کشور در مورد اتفاقاتی که راجع به سفارت انگلیس افتاد و این فضاحت و رسوایی را به بار آورد. البته من در مورد خود حادثه فعلا بحثی ندارم. اما یک نکته را می خواهم بگویم و آن تحلیلی است که سبب شده عده ای دست به این کار بزنند. این تحلیل خطرناکی است، من در مدیریتی که کشور را بر اساس اینگونه تحلیل ها اداره می کند تردید دارم و از این بابت نگرانم که که اینها اطلاعاتشان غلط است یا فهم اطلاعاتیشان ضعیف است. یعنی قدرت تحلیل اطلاعات را ندارند. در مورد سفارت انگلیس فکر کردند که اگر ما برویم آن جا و چنین کاری را انجام بدهیم و سفارت را بگیریم، لانه جاسوسی دوم در کشور را گرفته ایم و یک حماسه ای رخ می دهد و تمام کشور بسیج می شوند به حمایت از این کار و یک شوق و ولولهِ و حماسه بی مانندی رخ می دهد. همانند چیزی که در ماجرای اشغال سفارت امریکا رخ داد. شما ببینید کجای کار ایراد دارد که اطلاعاتشان از اوضاع داخل کشور تا این حد غلط است که نمی دانند درجامعه وضع چطور است. نمیدانند مردم صبح تا شب دست به گریبان چه مشکلاتی هستند و این مشکلات را از کجا ناشی می دانند.

در چنین شرایطی فکر می کنند مردم همه می آیند برای این کار نسنجیده جشن می گیرند و حماسه درست می شود؟ با چنین تصور خامی دست به یک کاری می زنند که این همه فضاحت درست می شود و هنوز که هنوز است در حال عذرخواهی هستند. اگر کار غلطی انجام شده و شما هم ادعا کردید که عده ای خودسر این کار را انجام دادند، از چه چیز نگران و دستپاچه اید و عذر خواهی می کنید؟ اگر در داخل انسجام ملی و وحدت باشد و همه‌ی مردم هم دل و هم صدا با حکومت باشند، این همه عذر خواهی نیاز نیست.

هرچند من به آن نوع تحلیل بیشتر نظر دارم و احساس خطر می کنم که نکند واقعا با اینگونه تحلیل هاست که مملکت را به اینجا رسانده اند؟ یعنی در اقتصاد هم همین طور فکر می کنند که اگر ما این کار را بکنیم، اقتصادمان بهترین و شکوفاترین اقتصادها می شود. یا در سیاست خارجی. دست به یک کاری می زنند و فکر می کنند که اتفاق درخشانی خواهد افتاد، اما بعد همه را گرفتار می کنند و خسارتش را ملت باید بپردازد. می خواهم عرض کنم که کشور در چنبره تحلیل هایی که همه چیز را عوضی و وارونه نشان می دهد، گرفتار شده است.

خب انتخابات در پیش است. مشکلات خارجی را که داریم. همه نگرانند که چه اتفاقی خواهد افتاد؟ خوب عاقلانه این است که برای این که این خطر ها از کشور دفع شود، بهترین راه برگزاری یک انتخابات آزاد و باشکوه است. در این صورت همه حساب کارشان را خواهند کرد، یعنی وقتی کشوری را ببینند که در امور سیاسی خود یک مشارکت گسترده و وسیع دارد و مردمی که با هم انسجام و وحدت دارند دشمن دست و پایش می لرزد. ولی آقایان درست عکس این کار را انجام می دهند! یعنی در همین شرایطی که ما به انسجام و وحدت و مشارکت حداکثری نیاز داریم، رفتارهایی از خود نشان می دهند که گویا می خواهند اکثریت مشارکت نکنند! نمی دانم چرا فهم از مسائل این طور وارونه شده است؟ شما انتخابات را آزاد بگذارید نگران نباشید چه کسی رای می آورد. هیچ فرد خارجی‌ای که رای نخواهد آورد. مردم هم نشان داده اند وقتی که روی فردی اجماع می کنند آن فرد اجنبی و وطن فروش نیست. انتخابات مجلس هم که انتخابات یک نفر نیست. ۲۹۰نفر می خواهند انتخاب شوند، حالا در این ۲۹۰ نفر۱۰ یا۲۰ تا هم افرادی باشند که به قول شما صلاحیت نداشته باشند. چرا نگرانید؟ شما که برای آن بخش قضیه هم قانون درست کرده اید. پس انتخابات را آزاد برگزار کنید، این به نفع کشور است و این نگرانی های شما به خاطر توطئه های دشمن برطرف می شود. خطرهایی از ناحیه‌ی خارج برای کشور هست همه را نگران می کند و مسئله‌ی داخلی نیست.

بگذارید انتخابات پر شور شود و همه بیایند شرکت کنند و مطمئن باشید وقتی همه‌ی مردم مشارکت کنند، در روند مشارکت خیلی از افراد ناصالح کنار زده می شوند. شما تصورتان این است که مردم باید افرادی را که ما فکر می کنیم صالح هستند انتخاب کنند! بگذارید مردم خودشان صالح ها را انتخاب کنند. صالح هم یعنی کسی که به این کشور و به انقلاب و به اسلام اعتقاد دارد. حالا بنده را هم قبول داشته باشد یا نداشته باشد، این دیگر جزء اصول دین نیست. ،حضرت امام وقتی به ایشان گفتند این ها شما را قبول ندارند، فرمودند: مگر من اصول دینم؟یا مگر من اسلامم؟ مگر من انقلابم؟ من را قبول ندارند خب نداشته باشند، بایستی به این کشور و به این مردم خدمت کنند.

برگردم به عرض اولم. از اصلاح خودمان شروع کنیم و اگر قبل از همه‌ی این مسائل به اصلاح خودمان بپردازیم، انشالله همان حرفی که می خواهیم بزنیم حرفی است برای رضای خدا. من بارها گفته ام که ما الان معترضیم، اما باید حدود اعتراض و نحوه‌ی اعتراض را هم رعایت کنیم. ما که نمی خواهیم رقبای ما که ما را سرکوب می کنند به هر قیمتی و هر قدر آسیب به کشور وارد شود، از صحنه خارج شوند. پس در مصاحبه ها، در سخنرانی ها، در مقاله ها و در سایت هایمان که مطلب می نویسم باید نشان بدهیم که ما فقط معترضیم. یعنی عیب ها را بگوییم، اما به گونه ای بگوییم که به اصلاح بیانجامد.

ما سعی می کنیم که این حرکت اسلامی تداوم پیدا کند و هیچ وقت هم پشیمان و ناامید نمی شویم. هر چه بیشتر سخت گرفتند شما امیدوار تر شوید. آنهایی می خواهند گفتمان اصلاحات را به گفتمان خشونت، زدن، بستن، فحاشی، اهانت تبدیل کنند، اما شما کاملاً اصلاح طلبانه رفتار کنید و از ادبیات آنها تقلید نکنید که اگر کردید پیش از هر چیز کرامت خودتان را از دست داده اید. ما می خواهیم رفتارمان متین تر، عاقلانه تر و اصلاح طلبانه تر باشد. فقط و فقط باید به دنبال اصلاحات باشیم. منطق اصلاحات رفتار متناسب با اصلاحات و گفتار متناسب با اصلاحات می خواهد و باید از هر نوع خشونت بپرهیزیم.

شما جوان هستید. وقتی امروز و فردا به چیزی که می خواهید نمی رسید سریعاً یا مأیوس می شوید یا رادیکال می شوید. تلاش کنید اینگونه نباشید و صبر و حوصله داشته باشید و بدانید که حتما منطق اصلاحات پیروز خواهد شد. دنیا دنیایی نیست که روشهای خشونت و سرکوب بتواند پایدار بماند. چه اینجا چه در جاهای دیگر.

امیدوار هستم که آنچه خیر دنیا و آخرت است برای کشور و برای مردم ایران و برای شماها خداوند نازل بفرماید و در دنیا و آخرت با محمد و آل محمد محشور باشید.


 
 

Things you can do from here:

 
 

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

پروین مخترع، مادر کوهیار گودرزی، به ۲۳ ماه حبس تعزیری محکوم شد

 
 

Sent to you by Protester via Google Reader:

 
 


 جـــرس: به گزارش منابع حقوق بشری، پروین مخترع، مادر کوهیار گودرزی، دانشجوی محروم از تحصیل و فعال حقوق بشری زندانی، از سوی دادگاه انقلاب کرمان به تحمل ۲۳ماه حبس تعزیری محکوم شد. به گفته نزدیکان وی، این حکم در روزهای گذشته صادر شده با این حال، هنوز به پروین مخترع ابلاغ نشده است.


به گزارش کمیته گزارشگران حقوق بشر، پروین مخترع که حدود پنج ماه است در بند عمومی زندان کرمان به سر می‌برد، یک روز پس از بازداشت کوهیار گودرزی، در منزلش در کرمان دستگیر شد. وی پس از بازداشت، به اتهام " تبلیغ علیه نظام" " توهین به شهدا و رهبری" در دادگاه مورد محاکمه قرار گرفت و هم‌اکنون پس از گذشت بیش از سه ماه حکم محکومیت خود را دریافت کرده است.


به گفته خانواده مخترع، دادگاه هم‌چنین پرونده دیگر وی با اتهام " توهین به مقام رهبری" را به دادگستری استان کرمان ارجاع داده است و وی می‌بایست بار دیگر مورد محاکمه قرار گیرد.


صدور این حکم سنگین برای پروین مخترع در حالی صورت می‌گیرد که وی تنها به دلیل انجام مصاحبه‌های اعتراضی نسبت به بازداشت غیرقانونی فرزندش، دستگیر و زندانی شد.


این حکم، یکی از کم‌سابقه‌ترین احکامی است که در سال‌های گذشته از سوی دادگاه، برای یک مادر، تنها به جرم دفاع از فرزندش، صادر شده است.


به گفته خانواده مخترع، وی همچنین در طول مدت زندانی بودن خود با مشکلات بسیاری در زندان کرمان مواجه بوده است. عدم دسترسی به مواد غذایی، میوه و سبزیجات یکی از مشکلات زندانیان در زندان کرمان است که مسئولان زندان نیز با بیان اینکه " قادر به تامین میوه و سبزیجات نیستیم" از دسترسی زندانیان به مواد خوراکی خودداری می‌کنند.


گفتنی است در هفته‌های گذشته، قاضی پرونده با ارسال پیامی برای پروین مخترع، از وی خواسته بود تا با نوشتن ندامت‌نامه، از اعمال خود ابراز پشیمانی کند تا حکم سبک‌تری دریافت کند. با این وجود، پروین مخترع گفته بود که هرگز حاضر به نوشتن ندامت‌نامه نیست و از حق قانونی خود برای دفاع از فرزندش نخواهد گذشت.

پروین مخترع، هم‌چنین در جریان محاکمه خود از داشتن وکیل محروم بوده و مأموران امنیتی به وی گفته‌اند که نیازی به حضور وکیل در دادگاه نیست.


کوهیار گودرزی نیز با وجود گذشت پنج ماه از زمان بازداشتش هم‌چنان در شرایط بلاتکلیفی و در بند ۲۰۹نگه‌داری می‌شود. این فعال حقوق بشر که در هفته‌های گذشته متهم به " تبلیغ علیه نظام" و " اجتماع و تبانی علیه نظام" شده بود، در حال حاضر در انتظار تشکیل جلسه دادگاه به سر می‌برد.



 
 

Things you can do from here: