۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

خانم کلینتون ! خون ایرانیان هم قرمز است

 
 

Sent to you by Protester via Google Reader:

 
 

via .: سحام نيوز :. by سحام on 4/4/12

سید مجتبی واحدی – مشاور مهدی کروبی

 

نشست « دوستان سوریه »‌که روز دوشنبه چهاردهم فروردین ماه نود و یک در استانبول ترکیه بر گزار شد برای مبارزان سوری و دوستان آنها در پنج قاره جهان ، بسیار امید بخش بود . تلاش حاضران در این نشست در واقع اثبات این نکته بود که تبدیل جهان به یک دهکده کوچک ، فقط بازی طراحی شده قدرت های اقتصادی برای ایفای نقش کد خدای این دهکده نیست . در نشست استانبول ، نمایندگانی از کشورهای گوناگون اسلامی و غیر اسلامی ، عرب و غیر عرب ، توسعه یافته ودر حال توسعه حضور داشتند و سخن همه آنها این بود که « در دهکده جهانی ، دیکتاتور سوریه نمی تواند خود را ارباب و مردم کشورش را رعیت های گوش به فرمان بداند . » حرکت دوستان سوریه در استانبول ، یاد آور شعر سعدی بر سر در سازمان ملل بود که « بنی آدم اعضای یک پیکرند » و اینکه اعضای یک پیکر نمی توانند در برابر اقــدام سبعانه « بشــــــار اسد قاتل » علیه سایــــــراعضای پیکر واحد ، سکوت پیشه سازند.
نشست استانبول می توانست هشداری به سایر دیکتاتورهای جهان نیز باشد که « آدم کشی وتضییع حقوق انسانها در هیچ نقطه ای از جهان ، توسط سایر ملت ها تحمل نخواهد شد. » به خصوص آنکه نمایندگان دولت امریکا هم در این اجلاس حضور داشتند تا ادعای ثروتمند ترین دولت جهان و بزرگترین قدرت نظامی دنیا برای دیکتاتور ستیزی را به دیکتاتورهای باقیمانده در منطقه یادآوری نمایند . اما اظهارات وزیر امور خارجه امریکا در این اجلاس ، حد اقل برای مردم ایران ، ناامید کننده بود . خانم کلینتون در سخنان خود ، گریزی به رفتار سران نظام جمهوری اسلامی نیز داشت اما در این گریز ، مردم ایران هیچ جایگاهی نداشتند . وزیر امور خارجه ایالات متحده ، نگرانی های خویش نسبت به حکومت جمهوری اسلامی را در سه موضوع خلاصه کرد : فعالیت های دولت جمهوری اسلامی برای غنی سازی اورانیوم تا درجات بالا که می تواند برای ساختن بمب مورد استفاده قرار گیرد ، تلاش برای اقدامات تروریستی علیه مقامات خارجی و دخالت در امور داخلی سایر کشورها. موضوع اصلی سخنرانی خانم کلینتون دفاع از آزادی های مردم سوریه در برابر دیکتاتور آن کشور بود اما هنگامی که نوبت به ایران رسید او تنها به نگرانی هایی اشاره کرد که به رفتار دولت جمهوری اسلامی در خارج از مرزهای ایران مربوط می شد . در واقع در نطق خانم کلینتون نه تنها هیچ اشاره ای به مشابهت های رفتاری دیکتاتورهای سوریه وایران وجود نداشت بلکه تلویحا این پیام برای سران نظام جمهوری اسلامی ارسال شد که آنها می توانند خود را درکنار سایر دولت ها ببینند فقط به شرط آنکه به دنبال ساختن بمب نباشند ، برای ترور در خارج از مرزها نقشه نکشند و از دخالت در امور سایر کشورها خودداری نمایند . اندکی دقت در سخنان خانم کلینتون نشان می داد هر سه نگرانی، به نحوی مرتبط با امنیت دولت اسرائیل است . شیوه ابراز نگرانی خانم کلینتون از ساخت بمب اتمی توسط ایران، اظهارات مقامات تل آویو در ماههای اخیر در خصوص « اراده ایران برای ساخت بمب اتم به منظور حمله به اسرائیل » را در یاد ها زنده می کرد . وزیر خارجه امریکا آنگاه که می خواست از تلاش های دولت ایران برای عملیات تروریستی در خارج مرزها سخن بگوید به ادعاهای مربوط به عملیات مأموران اطلاعاتی ایران علیه دیپلمات های اسرائیلی در هند و برخی کشورهای دیگر اشاره نمود و نهایتا مثال مورد نظر خانم کلینتون برای اثبات دخالت ایران در امور سایر کشورها نیز ، کشور سوریه بود که نمی توانست بی ارتباط با نگرانی های اسرائیل از تحرکات در کنار مرزهای خود باشد . البته تردیدی وجود ندارد که رفتار حکومت جمهوری اسلامی در مواجهه با بسیاری از سوژه ها و موضوعات جهانی از جمله موضوع اسرائیل ، نابخردانه و هزینه ساز بوده و هست ، امریکا هم حق دارد نسبت به سرنوشت نزدیک ترین متحد خود نگران باشد اما رفتار غیر خردمندانه دولت جمهوری اسلامی و بلند پروازی های خود خواهانه آن دولت ، مجوزی برای سایر دولت ها نخواهد بود تا تمام نگرانی های جهانی در مورد دولت جمهوری اسلامی را به موضوع اسرائیل و دغدغه های آن دولت محدود و فشارهای وارده بر مردم ایران را فراموش نمایند .
حقیقت آنست که مردم ایران توقع ندارند دولت امریکا ، متحد استراتژیک خود را رها کند و به فکر حقوق ضایع شده مردم ایران باشد . اما مردم ایران حق دارند از امریکا وسایر دولت های مدعی حمایت از حقوق بشر بخواهند به دولت جمهوری اسلامی ، برای سرکوب مردم ایران چراغ سبز نشان ندهند . متأسفانه پیام مخابره شده از کنفرانس دوستان سوریه در استانبول برای دولت ایران ، متضمن همین چراغ سبز بود . به ویژه خانم کلینتون با لیست کردن نگرانی های دولت متبوع خود از رفتار دولت ایران ، نشان داد که گویا دولت جمهوری اسلامی ، اگر تهدیدی را متوجه دولت اسرائیل نکند دیگر با هیچ تنبیه جهانی مواجه نخواهد بود .
خانم کلینتون و همفکران او در دولت ایالات متحده ، لابد به یاد می آورند که با گذشت پنجاه و نه سال ، ایرانیان هنوز خاطره کودتای بیست وهشتم مرداد ماه سال سی و دو را به یاد دارند و همراهی مستقیم یا غیر مستقیم دولت وقت امریکا در آن کودتا را به عنوان نقطه ای سیاه در پرونده تعاملات دولت ایالات متحده با ملت ایران ، ثبت کرده اند . آمریکایی ها اگر نمی خواهند نقطه سیاه دیگری به این پرونده اضافه شود بایستی در مواجهه خود با حکومت جمهوری اسلامی و نگاه خویش به حقوق ملت ایران ، تغییر اساسی ایجاد نمایند . امریکایی ها باید قبول کنند خون هیچ ملتی از خون ملت ایران ، رنگین تر نیست اما آنها حتی اگر می خواهند سه نگرانی لیست شده خود را مرتفع نمایند بهتر است از حقوق اساسی ملت ایران دفاع نمایند زیرا تنها روش برای رفع همیشگی نگرانی از رفتارزیاده خواهانه و تهدید آمیز دولت جمهوری اسلامی ، تلاش برای به کرسی نشستن سخنان و دیدگاههای ملت صلح طلب و انسان دوست ایران است . برقراری دموکراسی در ایران ، موجب خواهد شد تا ثروت های مادی و معنوی ایران ، در اختیار منتخبان واقعی مردم ایران قرار گیرد . کسانی که با فرهنگ و هویت ملت ایران آشنا هستند می دانند منتخبان حقیقی ملت ، هم از تمامی حقوق ایرانیان در عرصه های جهانی حمایت خواهند کرد و هم برای هیچ کشور و ملتی در دنیا تهدید نخواهند بود . دولت های پرنفوذ دنیا ، اگر دغدغه ای نسبت به منافع ملت ایران ندارند حداقل می توانند از بیان برخی سخنان ـ که سران حکومت ایران را از مواجهه با تنبیهات جهانی به خاطر نقض حقوق اساسی ایرانیان آسوده خاطر می سازد ـ خودداری نمایند .


 
 

Things you can do from here:

 
 

نگاهی تحلیلی به اظهارات اخیر هاشمی رفسنجانی

 
 

Sent to you by Protester via Google Reader:

 
 


سجاد نیک آیین
هاشمی علاقمند است  به جهان خارج اطمینان دهد که صدای عقلانیت وعملگرایی همچنان زنده است

 

هاشمی رفسنجانی ومواضع او همواره یکی از جذاب ترین ودرعین حال بحث برانگیزترین موضوعاتی بوده است که دربیشتر موارد به برانگتیختن بحثهای داغ سیاسی درموافقت ویا مخالفت با مواضع او دامن زده است. ریشۀ این جذابیت را شاید بتوان به مسألۀ عملگرایی سیاسی هاشمی رفسنجانی وغلبۀ عقلانیت سیاسی بر جزم اندیشی ایدئولوژیک دررفتار وگفتار او درمقایسه با دیگر سران ورهبران نظام جمهوری اسلامی نسبت داد. مسأله ای که پس از گذشت نزدیک به هفت سال ازقدرت یافتن محمود احمدی نژاد، بسط روزافزون قدرت مطلقۀ ولی فقیه، وفرو رفتن کشور دربحران های عمیق داخلی وخارجی محسوس تر وملموس تر شده است.


ناگفته پیداست که دستورکار اصلی هاشمی رفسنجانی درتمامی رفتارها وکنش های سیاسی، حفظ نظامی است که وی آنرا محصول تلاشها مبارزات خود ویارانش می داند، واز بیان آن هم پروا ندارد. همچنانکه او هیچگاه نیز به تضییع حقوق شهروندی ونقض آزادیهای مردم درچهارچوب نظام جمهوری اسلامی نیز اعتراف نکرده است. با این همه پس از انتخابات خرداد 88 وتجلی عینی بحران مشروعیت نظام ولایت فقیه، روند زاویه گیری او با مواضع وعمکلرد رهبر جمهوری اسلامی، سیر صعودی گرفته است. به نظر می رسد که فشار، تهدید ومحاکمه فرزندان ونزدیکان هاشمی رفسنجانی درچند ماه گذشته، به این روند شتاب بیشتری داده باشد، اما تغییر لحن ومحتوای گفتار هاشمی به ماجرای سنتی اختلاف هاشمی- خامنه ای ابعاد تازه ای، فراتر از اقدامات پیشگیرانۀ هاشمی برای حمایت از نزدیکان خود، بخشیده است وباید آنرا درچهارچوب اتخاذ رویکردی استراتژیک از سوی هاشمی قلمداد نمود که یکی از کارکردهای آن حمایت خاندان هاشمی است.


مشروعیت زدایی از علی خامنه ای


هاشمی رفسنجانی از آغاز رخدادهای پس از جنبش سبز هم به مناسبتهای مختلف وبویژه درواپسین خطبۀ نماز جمعۀ خود درتیرماه 88، بطورغیرمستفیم رهبر ایران را مسئول بحران انتخابات دانست وبا این عبارت که برون رفت از بحران کنونی درگرو ارادۀ رهبری نظام است، درواقع علی خامنه ای را مسئول تدوام بحران وخشونت معرفی نمود. هاشمی رفسنجانی طی ماههای گذشته، بویژه درچند مصاحبه اخیر خود با وجود تنوع موضوعاتی که وی برآنها انگشت می گذارد، در مسألۀ به "چالش گرفتن" رهبرجمهوری اسلامی با یکدیگر مشترک هستند. دراین رویکرد جدید، هاشمی رفسنجانی عقربه های زمان را به زمانی بسیار عقب تر از آغاز جنبش سبز می برد وبه وسایل مختلف والبته با تکیه برادبیات خاص وپیچیدۀ خود تلاش می کند، رهبر ایران وعملکرد او را بعنوان مسئول وضعیت فاجعه بار کنونی وتمامی نا بسامانی های گریبان گیر کشور، چه درعرصۀ داخلی وچه درعرصۀ بین المللی معرفی نماید.


الف- سیاست داخلی


هاشمی رفسنجانی نخستین بار درمصاحبه با روزنامۀ شرق وبمناسبت سی وسومین سالگرد پیروزی انقلاب، از نقش رهبری درمانع تراشی برسر راه طرحهای رفاهی دولت هاشمی که دولت محمد خاتمی آنرا پیگیری نموده وتعدیل نموده بود، پرده برداشت وعلی خامنه ای را مقصر اصلی دراجرایی نشدن این طرح، معرفی نمود. وی دربارۀ نخستین حسرت از "حسرتهای چهارگانۀ" خود که برای عملی نشدن آنها در دوران ریاست جمهوری اش افسوس می خورد، اظهار داشت:


"چند مورد از کارهای من ناتمام ماند که هنوز هم هیچ کاری نشده و من هنوز برای عدم انجام آنها حسرت می‌خورم. یکی در جنبه اجتماعی و رفاهی اقشار پایین بود. وقتی کارهای سازندگی می‌کردیم، اشتغال رونق گرفت. اما فکر کردیم که باید سیستم تامین اجتماعی کاملی برای مردم درست کنیم و همه امکانات کشور آماده شده بود... فکر کردیم باید تامین اجتماعی باشد و مردم در حدمعقول تامین زندگی خودشان را داشته باشند. از جمله غذا، دارو، کار، درمان و تحصیل فرزندانشان، اشتغال یا اشتغال موثر یا بیمه اجتماعی، بیمه کار که حقوق بیکاری بگیرند. برای این منظور طرحی نوشتیم. به صورت لایحه 60صفحه‌ای که هنوز هم موجود است. منابعش را تامین کردیم و به مجلس فرستادیم. آن موقع منبع درآمد خوبی که ما پیدا کرده بودیم، مخابرات بود....من به مجلس دادم که تصویب کند که دوره من تمام شد.آقای خاتمی که آمد، خواستند آن را متناسب با روز اصلاح کنند. آن را از مجلس پس گرفتند. اصلاحاتی هم در آن صورت دادند، ولی منابع آنها، مورد موافقت رهبری قرار نگرفت و گفتند که به مردم فشار می‌آید. آقای دکتر عارف در جریان است، می‌توانید بپرسید. به خاطر منابع این لایحه ماند و هنوز که هنوز است با وجود شعارهایی هم که داده می‌شود، انجام نشد. الان تامین اجتماعی جامعی برای مردم نداریم." (مصاحبه با روزنامۀ شرق- دوشنبه 24 بهمن ماه 1390)


هاشمی رفسنجانی، دراین گفتگو با پیش کشیدن شخصیت بزرگی همچون امیر کبیر وبا توسل به همان شیوۀ شبیه سازی های تاریخی که ظاهراً حربۀ آقای خامنه ای درتوصیف اوضاع سیاسی روز وتئوریزه کردن شیوۀ برخورد با مخالفان سیاسی است، خود را برجایگاه امیرکبیر نشانده واز کارشکنی های بیت رهبری متمثل دردربار ناصری، پرده برمی دارد، وبا یادآوری نقش ناصرالدین شاه درناکام گذاشتن طرحهای اصلاح گرانۀ امیر کبیر می گوید:


" کار و شیوه کار امیرکبیر نشان می‌داد که اگر به او فرصت می‌دادند به همه اینها در همان زمان شبیه ژاپن می‌رسید... بعد از عزل و شهادت امیرکبیر، ناصرالدین شاه آنچنان دچار مشکل شده بود که در اواخر در نامه‌ای به مظفرالدین شاه نوشت: قدر انسان خوب را بدان من 40 سال است بعد از امیر خواستم از چوب آدم بتراشم نتوانستم. (کتاب آگهی شهان نوشته میرزا حسن‌خان انصاری)...امیر (کبیر) از جا بلند شد و غسل کرد. آمد وسط گرمخانه نشست و به حاجب‌الدوله گفت «همین قدر بدان این پادشاه نادان مملکت ایران را از دست خواهد داد.»."


درجایی دیگر ازهمین گفتکو وعلیرغم دفاع همه جانبۀ علی خامنه ای از احمدی نژاد وستایش از عملکرد دولت او درآبادانی کشور وتأکید بردستاوردهای دولتی که رئیس آنرا نزدیک ترین فرد به مواضع خود می داند، هاشمی رفسنجانی این ادعاها را به باد نقد گرفته وآشکارتر از همیشه اظهار می دارد:


" فکر می‌کنم مشکلات این دوره بسیار‌گران برای کشور تمام شده است. شما بیشتر از من در جامعه هستید. ببینید خانواده‌ها چه مشکلاتی پیدا کردند. اگر فرهنگ و اخلاق و اینها را در نظر بگیریم، راست‌گویی، امانت‌داری، وفای به عهد چه مقدار هست؟ نفت چه مقدار سر سفره مردم آمده است؟ الان قانونگرایی کجا رفته و به چه وضعی افتاده است؟... آخرش هم به این اختلاس‌ها و اینها رسید که اصلا کمر اخلاق و اعتبار جامعه را می‌شکند."


"اگر قوه مجریه ما الآن صلاحیت‌های علمی، فنی و فکری کاملی داشت،... با مردم خوب بودیم و با دنیا هم مساله درست نمی‌کردیم، این اتفاقات نمی‌افتاد." ( مصاحبه با شمارۀ بهار فصلنامۀ مطالعات بین الملل)


درمصاحبه ای دیگر، هاشمی رفسنجانی قانون گریزی وتخلفات صریح دولت احمدی نژاد از قانون را محصول سنگ اندازی های رهبری می داند وصراحتاً از بسته بودن دست یکی از مهمترین نهادهای نظارتی نظام درکنترل دولت آنهم بواسطۀ تعلل بیت رهبری سخن می گوید:


" این مجمع آئین‌نامه نحوه نظارت خود بر سیاست های کلی نظام، از جمله عملکرد دولت را اصلاح کرده ورهبری فرستاده است، اما "حدود دو، سه سال است که برنگشته است و عملاً دست ما بسته است." (گفتگو با پایگاه اینترنتی دی نیوز- 7 مارس 2012)


هاشمی دراین گفتگو حتی پا را از این نیز فراتر نهاده ورهبر ایران را بعنوان مانع اصلی درمسیر اطلاع رسانی مجمع تشخیص مصلحت نظام نسبت به عملکرد رهبری معرفی کرده و اظهار می دارد:


"ما می‌توانستیم افکار عمومی را در جریان فعالیت‌های نظارتی مجمع قرار دهیم... در جلسه رسمی مجمع هم موافقت شد... حتی آقای دری نجف آبادی را مدتی به عنوان سخنگوی کمیسیون نظارت تعیین کردیم و ایشان یکی دو مصاحبه انجام داد، ولی برای ادامه کار موافقت نشد. چون [آیت الله خامنه ای] گفتند مصاحبه‌ها کار دولت را مشکل می‌کند."


یکی از مواردی که هاشمی زیرکانه تلاش می کند، برآن پای بفشارد به انتخابات ریاست جمهوری 88 مربوط می شود، اینستکه وبا وجود اصرار علی خامنه ای مبنی برسالم بودن انتخابات ریاست جمهوری وضرورت رضایت نخبگان ازنتایج حاصل از آن وهمچنین نفی هرگونه امکان تقلب درانتخابات، هاشمی مدعی است که سالم برگزار شدن یک انتخابات تا اندازۀ زیادی به خواست وارادۀ دولت بستگی دارد. وی درگقتگو با شرق نه تنها امکان تقلب را منتفی نمی داند، بلکه می گوید:


" در آخرین انتخابات که برگزار کردیم- یعنی هم در آخرین انتخابات مجلس و ریاست‌جمهوری- نصاب مشارکت در انتخابات رییس‌جمهوری، دیگر به آن سطح نرسید. بعد از برگزاری این انتخابات هیچ‌کس اعتراض نداشت، با اینکه تبلیغات و امکانات نیروهای سنتی حکایت از آن می‌کرد که دیگری رای بیاورد، ولی فضایی در کشور درست شد و با دو تا سخنرانی که کردم و وزارت کشور و اینها را کنترل کردم، آن انتخابات بسیار خوب انجام شد. من با نامزد دیگر یعنی آقای ناطق نوری هم موافق بودم و در جلوگیری از تقلب در انتخابات وظیفه شرعی و قانونی‌ام را انجام دادم." (مصاحبه با روزنامۀ شرق- دوشنبه 24 بهمن ماه 1390)


وی با اشاره به عدم اعتراض به نتیجۀ انتخابات برگزار شده دردولت وی عملاً ذهن شنونده را به سمت اعتراضات پس ازانتخابات ریاست جمهوری بزگزار شده توسط دولت احمدی نژاد سوق می دهد وتلویحاً آنرا نتیجۀ تخلف رئیس جمهور از وظیفۀ شرعی وقانونی خود مبنی برجلوگیری از تقلب درانتخابات می داند.


تا مقطعی می توان استراتژی هاشمی را رسمیت بخشیدن به وجود بحران سیاسی دانست، درست برخلاف علی خامنه ای که بارها وبارها اصل وجود بحران سیاسی درکشور را انکار نموده بود واوضاع سیاست داخلی را بسیار آرام توصیف کرده بود. درمرحلۀ جدی به نظر می رسد، هاشمی بنا دارد، تا به صورتی پررنگ تر مسئولیت ایجاد وتدوام بحران وطبیعتاً هزینه های ناشی از آنرا متوجه رهبری نماید. پاسخ وی درمورد راههای حل بحران وایجاد وحدت عموماً چنین بوده است: " اراده رهبری شرط اساسی این محور (وحدت) است."


ب- سیاست خارجی


درعرصۀ خارجی نیز هاشمی رفسنجانی دررویکرد جدید خود نیز مسئولیت تمامی چالش های بین المللی فراروی کشور را برعهدۀ آیت الله خامنه ای می اندازد ودرچند مصاحبۀ اخیر خود بویژه درگفتگو با روزنامه شرق وهمچنین مصاحبه با آخرین شماره فصلنامۀ "مطالعات بین المللی"، تنش با کشورهای منطقه وجهان، تحریم ایران ودرنهایت بازتابهای داخلی ایران براوضاع داخلی اقتصادی کشور را تنها وتنها محصول سیاستهای غلط علی خامنه ای می داند.


"روابط ما با خارج به کجا رسیده که عربستان آن‌گونه، طرحی را در سازمان ملل علیه ما مطرح می‌کند و فقط 11 نفر از ما دفاع می‌کنند و عده‌ای هم رای ممتنع دادند و اکثرا هم به آن رای دادند. در شورای حقوق بشر سازمان نمی‌توانیم عضو شویم. اگر سیاست خارجی مناسبی داشتیم، روابط‌مان با کشورهای دیگر و سازمان‌های بین‌المللی نیرومند بود. همان‌گونه که بعد از پایان جنگ روابط ما با دنیا قوی بود."


این عبارات درحالی بیان می شود که علی خامنه ای همواره احمدی نژاد وسیاست خارجی او را به خاطر مواضع به اصطلاح "عزت مندانه" اش ستوده است وبا رساترین صداها محل سیاستگزاری خارجی جمهوری اسلامی را بیت رهبری ونه وزارت خارجه ورئیس جمهور دانسته است. توصیف سیاست خارجی با الفاظ وعباراتی شبیه به آنچه هاشمی بکار برده است، هیچ تعبیری جز محکوم نمودن مشی ومنش تنش آفرین خامنه ای ندارد.


هاشمی اما درمصاحبۀ اخیر خود با فصلنامۀ مطالعات بین المللی رسماً آقای خامنه ای را مقصر اصلی درتدوام بحران درروابط ایران وایالات متحدۀ آمریکا معرفی می کند، واز آیت الله خمینی بعنوان تنها شخصی یاد می کند که می توانسته است این بحران را درزمان حیات خود حل وفصل کند. نتیجۀ اولیه ای که از این اظهار نظر می توان داشت آنستکه رهبر کنونی جمهوری اسلامی، توانایی وکفایت ونیز اقتدار لازم برای حل مهمترین چالش های کشور را ندارد. ازاین زاویه اظهارات هاشمی را باید بطور خلاصه متهم نمودن خامنه ای به بی کفایتی دانست.


پیامد طبیعی دیگر ونتیجه گیری بدیهی ازچنین سخنانی آنهم با وجود افزایش فشارهای ایالات متحده برایران وافزایش احتمال بروز جنگ برسر پروندۀ هسته ای ایران، آنستکه مسئولیت هرگونه جنگ احتمالی آینده نیز برعهده خامنه ای وسیاستهای متهورانه وجنگجویانۀ اوست.


هاشمی رفسنجانی در مصاحبه با شماره بهار فصلنامه مطالعات بین المللی گفته است که در نامه خود، خواستار تعیین تکلیف هفت موضوع مهم توسط آیت الله خمینی شده و افزوده است: "[اینها] گردنه‌هایی است که اگر شما ما را عبور ندهید، بعد از شما عبور کردن مشکل خواهد بود."


هاشمی همچنین مدعی است که درنامۀ خود به آیت الله خمینی درضرورت حل مشکل میان ایران وآمریکا در زمان آیت الله خمینی وبدست وی چنین اظهار داشته است:


"بالاخره سبکی که الان داریم که با آمریکا نه حرف بزنیم و نه رابطه داشته باشیم، قابل تداوم نیست. آمریکا قدرت برتر دنیا است... مگر اروپا با آمریکا، چین با آمریکا و روسیه با آمریکا چه تفاوتی از دید ما دارند؟ اگر با آنها مذاکره داریم، چرا با آمریکا مذاکره نکنیم؟ معنای مذاکره هم این نیست که تسلیم آنها شویم. مذاکره می‌کنیم، اگر مواضع ما را پذیرفتند یا ما مواضع آنها را پذیرفتیم، تمام است."


هاشمی رفسنجانی همچنین دربارۀ تنش موجود میان ایران وعربستان سعودی، با متهم نمودن صدا وسیمای تحت نظر رهبر جمهوری اسلامی، این نهاد را مسئول ایجاد دوبارۀ تنش میان ایران وعربستان می داند واظهارمی دارد:


" روزی از رادیو شنیدم که آقای متکی در جدّه در مصاحبه‌ای اعلام کرده که به آقای ری‌شهری [سرپرست حجاج ایرانی در مکه] در عربستان اهانت کرده‌اند. من تعجب کردم و بعداً از آقای ری‌شهری سؤال کردم که آیا چنین چیزی اتفاق افتاده؟ گفتند که نه، اصلاً چنین مسائلی نبوده. گفتم که تکذیب کن. تکذیب هم کرد. ولی رادیو کار خودش را می‌کند و به تکذیب ایشان اعتنایی نکردند."


پرونده هایی که هاشمی دست بر روی آنها می گذارد، پرونده هایی هستند که صحبت دربارۀ آنها ومسئولین ناکامی درآنها بسیار حساسیت برانگیز است، اما حتی درزمینۀ ناکامی برقراری روابط با مصر نیز، علی خامنه ای را مخالف اصلی این روابط معرفی نموده وخود را هوادار تنش زدایی با مصر معرفی می کند.


" بعد از رحلت امام، در شورای عالی امنیت ملی تصویب کردیم که روابطمان را با مصر برقرار کنیم... بعضی‌ها خدمت رهبری رفتند و گفتند که چون این رابطه را امام بعد از کمپ دیوید دستور دادند که قطع کنیم، مخالفت با امام می‌شود." (گفتگو با شمارۀ بهار فصلنامۀ مطالعات بین الملل)


نمایندگی عقلانیت وعملگرایی جمهوری اسلامی


مواضعی از قبیل آنچه هاشمی درگفتگوی اخیر خود اتخاذ نموده است، علاوه بر تلاش او برای به چالش گرفتن وزیر سؤال بردن رهبری آقای خامنه ای، از زوایای دیگر نیز قابل تفسیر هستند.


درسال جدید وهمزمان با آغاز دور تازۀ تحریمها علیه جمهوری اسلامی وادامۀ سیاستهای به غایت بی بخردانۀ رهبر نظام بویژه درعرصۀخارجی، هاشمی بیش از هر زمان دیگری خطر حمله به ایران وتغییر رژیم را احساس می کند. از سوی دیگر، جمهوری اسلامی هرچه که هست، مرگ وزندگی هاشمی درگرو حیات این نظام است. عقلانی نیست که از هاشمی انتظار داشته باشیم، همراه با مردم شعارهای دموکراسی خواهانه وآزادی طلبانه سر دهد وتحول بنیادین درنظام جمهوری اسلامی را خواستار شود، همچنانکه منطقی نیست، او بی تفاوت به سرنوشت نظامی که هستی واعتبارش را مدیون اوست، بی تفاوت بوده وآنرا به طوفان جنگ ونیستی وتباهی بسپارد.


از این رو هاشمی بسیار علاقمند است تا با بیان اظهاراتی از قبیل آنچه درمصاحبۀ اخیر خود درزمینۀ ارتباط با آمریکا وغرب بیان کرده است، به جهان خارج اطمینان دهد که صدای به اصطلاح عقلانیت وعملگرایی همچنان درجمهوری اسلامی زنده است وباید گزینۀ نظامی را از مجموعۀ راه حلهای مطرح درحل بحران ایران دور نگه داشت. همچنانکه به نظر می رسد که خامنه ای نیز تمایل چندانی به حذف کامل این صدا ندارد، شاید که درآخرین لحظات این هاشمی وطیف او باشند که واسطۀ نوشیدن جام زهر رهبر فرزانه شوند، وزمینه برای گریز جمهوری اسلامی از مهلکۀ سقوط حتمی را فراهم آورند.

 

نظرات وارده دریادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 


 
 

Things you can do from here:

 
 

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

یک بازجو، شخصیت محوری رمان محمد نوری زاد

 
 

Sent to you by Protester via Google Reader:

 
 


سایت محمد نوری زاد در گفتگویی با او از رمان نوری زاد با شخصیت محوری یک بازجو خبر داده است. این گفتگوها با نوری زاد در چهار جلسه انجام شده است و به روایت این سایت  آنچه که دراین صحبت ها مورد اعتنا قرارگرفته، رویکردی است که نوری زاد ازآن اینگونه اسم می برد: " پوست اندازی مردمی".

او معتقد است:  مردم ایران بلحاظ فکری درحال پوست اندازیِ تاریخیِ خویش اند. یکجورگذارازدخمه های توقف وانجماد وجهل وخرافه وبدکرداری، به معبری که ازاو "رشد" می توان دریافت. مردمی که روزگاری بس درازدر"ماراتون" انتفاع شخصی وطایفگی، مابقی مردم را زیرپامی گذاردند، حالا کم کم به ضرورت اصلاح قانون ونظارت برانجام آن و"انتفاع جمعی" می اندیشند. وبرای این اندیشه ی خود  هزینه نیزمی پردازند.

نوری زاد معتقد است: حاکمیت با تمام قوا برتنورجهل وجهالت مردم پف می کند. چرا که میان بقای خود وجهالت جاریِ مردم، نسبتی حتمی می بیند. بی آنکه این حاکمیت بداند: عبورتاریخی ایرانیان، به معبری انجامیده که لاجرم دراین عبور، باید لباس جهل را ازتن درآورد ولباس فهم پوشید.

به عنوان اولین پرسش و برای این که راهی به بحث واکنیم، به ما بگویید چرامی نویسید؟ شما یک زمانی وعده کردید تا زمان برگزاری انتخابات به رهبری نامه خواهید نوشت. که به وعده ی خود عمل کردید و نوشتید. و حالا یادداشت های مستقل تان را شروع کرده اید. به ما بگویید: با چه فلسفه ی ذهنی می نویسید؟ از نوشتن چه هدفی را دنبال می کنید؟ آیا نتیجه ای از نوشتن های خود گرفته اید که همچنان می نویسید؟

اولین پرسش شما سه پرسش توأمان دارد. یک این که با چه فلسفه ی ذهنی می نویسم؟ من می نویسم بخاطراین که اگرننویسم باید به بخش وسیعی ازاستعداد انسانی خود پشت کنم. وباید به این پرسش بزرگ پاسخ بدهم که: اگر می خواهی ننویسی، پس چرا خودت را انسان می نامی؟

خب خیلی ها که نویسنده اند و دراین اوضاع نمی نویسند مگرازحوزه ی انسانیت خود خروج کرده اند؟ اراده ی من ازاین پرسش، پارامتریا فعل نوشتن نیست. این که مثلاً اگر نمی نوشتید سراغ چه کاردیگری باید می رفتید.

می دانم قصد شما ازطرح این پرسش، به ذات نویسندگی مربوط است. این که من آیا اساساً خود را نویسنده می دانم یا نه؟ با تعریفی که ازنویسنده و نویسندگی داریم؟ یا اگر نویسنده ام چرا پرخطرترین وجه اجتماعی و سیاسیِ آن را برگزیده ام. آنهم درجامعه ای که بهادادن به افکارعمومی درتلاطم فریب افکارعمومی ازریخت افتاده. یا چرا به نگارش داستان ورُمان روی نمی برم؟ وچرا دراین چند سال اخیرقلم خود را به وادی پرآشوبی برده ام که یک نویسنده معمولاً ازورود بدان پرهیزمی کند؟ نویسندگان به وضعیت آرام و امنی محتاجند تا با ورود به غوغای درون خویش، نسبتی با غوغای بیرون برقرار کنند.

چه خوب شد که ازنوشتن رُمان گفتید. راستی هیچ به این فکر افتاده اید که رمان بنویسید. شنیده ام یا یکجایی خوانده ام که درزمینه ی ادبیات کودک ونوجوان کارهایی منتشرکرده اید. یا حتی داستانهایی برای بزرگسالان نوشته اید؟

من اتفاقاً درزندان نوشتن یک رُمان را شروع کردم. که البته هنوز به پایان نرسیده. ابتدا می خواستم فیلمنامه ای بنویسم. مقدماتش را نیزفراهم آوردم. مقدمات که می گویم شما همه را درعزم جزم معنا کنید. مصمم شدم که بنویسم. چه؟ یک فیلمنامه. درباره ی چه؟ اینش مهم نبود. مهم این بود که من باید چیزی می نوشتم که دربیرون زندان بشود به فیلم یا سریال تبدیلش کرد. اما بلافاصله منصرف شدم. شاید بپرسید چرا؟ با یک پرسش ازخودم وپاسخی که به خودم دادم ازخیرنگارش آن فیلمنامه گذشتم. ازخودم پرسیدم: این فیلم یا سریال قراراست کجا کاروازکجا پخش شود؟ معلوم است: داخل کشور. وازتلویزیون وسینماها. پس باید من تمام محدودیت های رایج فیلمنامه نویسان را مثل دیوارهای بتنی دراطراف خودم بالا می بردم. هم درگفتگوها وهم حادثه ها و هم درمنطق روایی داستان.

بهتربگویم: من باید میزممیزی وزارت ارشاد و افق خاک آلود صداوسیما را می کشاندم ومی بردم داخل سلول خود و بندبند قوانین و بخشنامه های نوشته ونانوشته ی آنها را درفیلمنامه ی خویش لحاظ می کردم ودرمتن یک خودسانسوریِ چندش آوربه خلق آن فیلمنامه پا می فشردم. بدیهی است که این خودش یک جورزندان مضاعف بود برای من. والبته تحمل نشدنی. این شد که ازخیرش گذشتم.  حتی به خودم گفتم بنویس و با اسم مستعاربده به یک جا و تصویبش کن. این را هم نپسندیدم. تجربه ی این کاررا داشتم. این بن بست راهی به جایی نداشت. درهمین شرایط بعد انتخابات سال 88 من فیلمنامه ای نوشتم و با اسم مستعاربه سیما فیلم دادم. سرضرب تصویب شد. راجع به شخصیت یک بسیجی خوب بود. ازآن بسیجی هایی که با این بسیجی های رایج فعلی فرق می کند. بسیجی من ازجنس همت ها و باکری ها بود. یک بسیجی درمتن یک اجتماع شلوغ. مقدمات ساخت آن هم فراهم شد. اما به محض این که اخلاقاً موضوع را با مدیر مربوطه درمیان گذاردم وبه وی گفتم که این اسم مستعار اسم من است، و آن مدیربا مدیران بالاتر و مدیرارشد سیمافیلم صحبت کرد، بلافاصله فیلمنامه ی تصویب شده وآماده ی کاراز مدارتولید بیرون کشیده شد. حتی حاضرشدم آن را دراختیاریکی دیگر قراردهم تا او بسازد و هیچ اسمی ازمن درکار نباشد. نپذیرفتند. این نشان می داد که مدیرسیما فیلم چه فشاری را باید تحمل می کرد. واساساَ اوچرا باید این فشاررا تحمل کند؟ این شد که با یک "نه" خیال خود را راحت کردند و برای همیشه عذرمرا خواستند. که: این طرفها آفتابی نشو. چه با اسم خودت چه با اسم مستعار.

نوشتن رُمان هم ازهمین محدودیت ها دررنج است که.

بله. به آن هم خواهم پرداخت. منتها این را بگویم که من راه خروج ازاین محدودیت ها را پیدا کردم. پس من درزندان ازخیرنگارش فیلمنامه درگذشتم وخیلی زود به سمت نگارش یک رمان واقعی با مختصاتی که خودم را سانسورنکنم روی بردم. چیزی که بر قلم من محدودیتی تحمیل نکند. درهمه ی این احوال نیز، نگارش نامه به رهبری ازداخل زندان، ونامه به رییس قوه ی قضاییه، و نامه به مردم، ونوشته های مستقل، و نگارش مجموعه ی " گلها و سیم خاردارها" که به معرفی برخی ازگلهای داخل زندان می پردازد، فراموشم نشد. درهمان اوضاع و احوال بود که محکم نشستم به نوشتن یک رُمان تمام عیار

 

احتمالاً این رمان قابل چاپ نیست.

نباشد. راستش را بخواهید من اصلاً به چاپ آن فکرنکردم. اصل نوشتن برایم مهم بود. شاید باورنکنید این دومین باری بود که من لذت نگارش بدون واهمه وبدون خودسانسوری را تجربه می کردم. باراولش به نگارش یک فیلمنامه مربوط بود که پسرم اباذرازمن خواست فلان خاطره کودکی را با تجسم این که ماجرا دریکی ازشهرها و روستاهای آمریکا اتفاق افتاده بنویسم. نوشتم. بی این که دچارنگرانی از خط ونشان های آزاردهنده وگاه طنزگونه ی ارشاد و صداوسیما شوم.

اشاره ای به محتوای آن فیلمنامه می کنید؟

من چهارپنج ساله بودم که درروستای زادگاه من شایع شد درهمین پنجشنبه ای که درراه است دنیا به آخرمی رسد. وآن روز مثلاً سه شنبه بود. شیوع این خبردرروستایی که شاکله اش براختلاف و دودستگی و دعواها و زدوخوردهای طایفگی بود، غوغایی به راه انداخت. مردم دوطایفه، درجواریک قیامت عنقریب تصمیم گرفتند صبح پنجشنبه به امامزاده ی روستا که یک کیلومتراز آبادی دوربود بروند. وساعت شروع قیامت را درامامزاده باشند. این اجتماع شورانگیزوحلالیت طلبی های ناگزیرآنهم درامامزاده ای دورازآبادی فرصت مغتنمی بود برای دزدان وشایع کنندگان این خبرو روبیدن اموال مردمی که ازدیوارجهل بالا رفته بودندو خود آن را کمال عقل تفسیرمی فرمودند.

من این حادثه را به یکی ازروستاهای تگزاس بردم. دراین روستا تکدرختی مقدس وجود دارد. وشایع می شود که مسیح قراراست درفلان روز از پس آن درخت ظهورکند. غوغایی درمی افتد. مردمان ازهرکجای آمریکا به شوق تماشای آن لحظه ی تکرارنشدنی به آن روستا هجوم می برند. دراین روستا نیزهمان اختلافات رایج برقراراست. وهمان سرنوشت نیزچشم به راه مردم آن روستای هشتادسال پیش تگزاس. این فیلمنامه را بی هیچ محدودیتی وبا ظرافت های خاص مبتنی برفرهنگ مردمان آن سالهای تگزاس نوشتم و دادم ترجمه اش کردند. اسمش را هم گذاردم : تکدرخت مسیح.

خواستم برای دومین باراین لذت را مزه مزه کرده باشم. به خودم گفتم: این رُمان را بنویس برای دل خودت. نه برای این که به همین زودی ها چاپ شود. البته منظورمن ازکنارگذاردن محدودیت درنگارش یک رُمان، و به هیچ گرفتن ممیزی های حکومتی، به این نیست که من به حوزه های سخیف وسطحی ورود کرده باشم. بدیهی است که فردی با معتقدات مسلمانی من بهنگام خروج ازاین محدودیت ها به آغوش هرزگی درنمی افتد.

من نوشتن آن رُمان را درزندان شروع کردم. یک سوم آن را که هفتصد صفحه ای می شود نوشتم. که مابقی آن مانده. واتمام آن به همان وضعیت امن درونی من محتاج است.این وضعیت مورد نظرمن به این نیست که مرا دغدغه ی آب ونان نباشد. نه، بلکه مرادم ازتأکید براین وضعیت مناسب، رسیدن به یک آرامش درونی است. به یک قرار. به یک ضرورت که دست شما را ازنوشتن هرچیزدیگربازبدارد و به نوشتن همان رُمان ترغیب کند. یکجوراولویت بندی دراین که اکنون چه بنویسید و بعد ازاین چه؟ باورکنید من درهمین مرحله ی اولویت بندی، بشکلی ظالمانه یقه ی خودم را گرفتم وخودم را برسرضرورت های اجتماعی نشاندم. که: کارهای شخصی وتمایلات شخصی ات را رها کن و بچسب به درد وداغ جاری مردم. مردمی که معترض اند وبابت این اعتراضشان هم دارند بها می پردازند. این شد که نوشتن مابقی رمان مرتب به ورطه ی تعویق افتاد.

راستی شما جزو مؤسسین انجمن قلم نبودید؟

چرا. ما سی نفربودیم که این انجمن را تأسیس کردیم. من یک چند دوره ای هم به عضویت هیات مدیره ی انجمن قلم انتخاب شدم. جریان پایان کارخودم را دراین انجمن خواهم گفت. اما پیش ازآن اجازه بدهید بگویم که من درزندان با تماشای آثاردوستان نویسنده ای که یک زمان درکنارهم به نوشتن می اندیشیدیم و با هم تشکیلات کوچکی به اسم همان"انجمن قلم" تأسیس کرده بودیم، مرتب به خودم می گفتم: توهم می توانستی جوری بنویسی که به کسی برنخورد. می توانستی نوشته هایت را بچاپ برسانی. می توانستی نویسنده ی محض باشی. اما متعمدانه براین گرایش درونی ام پای کوفتم.

شما چند جلد کتاب چاپ شده دارید؟

پانزده جلد. که عمدتاً داستان اند. بجزدوفیلمنامه وچهارجلد منتخب نوشته های انتقادی ام…… ازاین مرحله نتوانستم عبورکنم. دیدم خود این فکر که: بنویسم برای چاپ شدن، خودش یکجورمحدودیت را آنهم درزندان به من تحمیل می کند. پس نوشتن برای چاپ شدن را واساساً نوشتن رُمان را وانهادم و نوشتن از بند بند اعتراض مردمِ معترض را برگزیدم. به مخاطرات جاری این راه نیزاصلاً نیاندیشیدم. مخاطراتی که هم درکمین خودم بود وهم سرراه خانواده ام. من شنیده بودم که دستگاه اطلاعات ما اگر بخواهد حتی یک پیغمبرخدا را به خاک مذلت بنشاند این استعداد را دارد.

اجازه بدهید از نامه ی نخست محمد نوری زاد به رهبری شروع کنیم. عکس العمل دوستانتان چه بود؟ کسانی که ناگهان قلم شیفته ی نوری زاد را حالا منتقدانه می یافتند.

بعداز وقایع انتخابات سال هشتادوهشت، اوضاع قمردرعقرب شد. یعنی آن چهره ی مخفی وبزک کرده ی نظام رخ نمود. بسیجی ای که قرار بود فدایی مردم باشد، قمه به دست و زنجیربه دست به جان مردم و به جان اموال مردم افتاد. وپاسداری که برای درخدمت مردم بودن و برای صیانت ازشایستگی ها وحاجت های انقلاب تأسیس شده بود و درعرصه ی هشت سال جنگ و دفاع به باورمردم راه یافته بود، حالا برای صیانت ازیک جریان غارتگربه میدان آمد و کلت کمرش را واگشود وبه طرف مردم شلیک کرد. اولین نامه را که به رهبرنوشتم، بی حضورمن، مرا ازهمان انجمن قلم اخراج کردند.

یادم هست یکی ازدوستان وساطت کرد تا یک جلسه ی توجیهی درانجمن قلم تشکیل شود و به من مثلاً فرصت بازگشت داده شود. آن جلسه تشکیل شد. رییس جلسه که ازدوستان هم طیف بود به من گفت: تو با نگارش این نامه، دل امام زمان را شکستی. وکلی ازاین حرف ها. واین که: اگر می خواهی به انجمن قلم برگردی ، باید توبه کنی. به رییس جلسه گفتم: شما که می فرمایید من با نگارش این نامه دل امام زمان را شکسته ام آیا ازامام زمان دستخط دارید؟ وگفتم: این شما هستید که باید توبه کنید. بخاطرخون ها و ظلم هایی که به چشم خود دیده اید و سکوت کرده اید. وگفتم: قلمی که نخواهد و نتواند واقعیت های جامعه را ببیند، هیزمی است که به کارسوختن می خورد. به حاضرین جلسه گفتم: شماها به گوش خود شنیده اید که درکهریزک چه شده وچه روی داده و دارید سکوت می کنید. وگفتم: اگر به فرزندان شما تجاوز شده بود آیا باز همین جور دامن برمی کشیدید؟ وبا همین چند جمله برای همیشه ازآن انجمن بیرون زدم.

سایردوستان چه؟

با همان اولین نامه به رهبری، همه ی دوستان قدیم ازمن روی برگرداندند. وهمزمان همه ی درها به روی من بسته شد. سومین نامه را که نوشتم، درزندان به رویم وا شد. هیچوقت یادم نمی رود احساس آن روزی را که مرا تحت الحفظ به سمت زندان اوین می بردند. احساس کسی را داشتم که دارد تقاص سالها بی خبری خود را می پردازد. شاید باورنکنید که من آن روز روی زمین نبودم. بلکه روی ابرها راه می رفتم. چون خدا را سپاس می گفتم که عقوبت مرا ازهمین دنیا شروع کرده. عذاب هایی که من درزندان اوین دیدم وخانواده ام دربیرون زندان متحمل شدند، ذره ای ازتقاص همراهی من با حکومت و نظامی بود که حالا آشکارا دستش به خون بی گناهان آلوده شده بود. وتقاص سالها بی خبری ام.

شما درزندان همچنان نوشتید و نوشتید و نوشتید. درحالی که بخاطرهمین نوشتن ها به زندان رفته بودید. ونباید می نوشتید. کما این که اغلب زندانیان نیزنمی نویسند. ترجیح می دهند دوره ی زندانشان سپری شود و بیرون بیایند.

درزندان ودرسلول های انفرادی، نوشتن می تواند بهترین مسکن برای یک زندانی بهم ریخته باشد. اما بازجوها و روال جاری زندان، این تسکین را اززندانی دریغ می کنند. ومن برای داشتن قلم وکاغذ بی تاب بودم. یادم هست روزهای تلخ بازجویی وهتاکی ها و ضرب و شتم های من بود. می خواستند من به زانو دربیافتم و توبه نامه بنویسم و تقاضای عفو کنم و دریک مصاحبه ی تلویزیونی به همگان بگویم که: خطا کرده ام. بگویم: ازمن درگذرید. مقاومت من اما، باعث عصبیت بازجوی اصلی من شد. کار به تنگناهای انسانی درافتاد. او بی ادب و بی سواد بود. ومن، یک اسیر. چه می توانستم بکنم؟ یک روز که مرا اززندان وحبس سه چهارساله می ترسانید، به وی گفتم: بگذار حرف آخرم را بزنم: چند بسته کاغذ به من بدهید و چند تا خودکار. بروید و سه چهارسال بعد بیایید و درسلول را بازکنید.

بازجوی بی ادب و بی سواد من آنقدربه من کاغذ وقلم نداد تا این که یک روز ازخودش یک قلم "کش" رفتم. آن را درآستینم گذاردم و به سلول بردم. پشت به دریچه ی کوچک سلول نشستم و سرخودکار را ازآستین خود بیرون کشیدم. وآن را تا جلوی صورتم بالا بردم و بوییدم و بوسیدم. شاید باورنکنید که من یک ساعت تمام به آن خودکار نگاه می کردم وسیرنمی شدم. به خدا آفرین می گفتم که درقرآنش به قلم سوگند یاد کرده. وبه قلم می گفتم: توعجب لیاقتی داری که خدا تو را ازمیان سایر پدیده ها برگزیده وبه جان تو سوگند خورده. وبه آنچه که می نویسی تأکید ورزیده. حالا به کاغذ نیازم بود. قلم پیدا شده بود اما من روی چه می نوشتم؟ به ما همراه غذا گاه دوغ نیزمی دادند. ازاین دوغ های پاکتی. این پاکت ها را با دقت پاره می کردم و با دقت بیشتر، ضخامت ورق مقوایی آن را ازمیان می گشودم. یک وسعت کوچکی ازکاغذ کاهی پیدا می شد. به قدر کف دست. روی آنها می نوشتم. " نجواهای محمد نوری زاد درزندان اوین" محصول همان نوشتن های من روی پاکت دوغ است.

وبعد دانستم روی دستمال کاغذی نیز می توانم بنویسم. ازنگهبانان روزی سه برگ دستمال کاغذی می گرفتم. این سه برگ را که ازهم وامی گشودم، می شد شش صفحه. من روزی شش صفحه کاغذ داشتم. نامه ی چهارم من به رهبری که ازداخل زندان بیرون داده شد، روی دستمال کاغذی نوشته شده بود. اتفاقاً همین را به بازجویم گفتم. ترس و واهمه ای نداشتم. به اوگفتم من یک نامه ای به رهبرنوشته ام که به همین زودی ها منتشرمی شود. پرسید چطورآن را بیرون داده ای؟ گفتم یک روز که مرا با چشمان بسته به بهداری زندان برده بودند ودرکنار زندانیان دیگررو به دیوار ایستاندند، آن را درجیب یک جوان انداختم که با صدای آرام می گفت به زودی آزاد می شود.

من می توانستم درآن روزهای پرازهول وهراس، به نوشتن هرچیزی که به من تسکین بدهد روی ببرم. مثل رُمان"سلام آتابای" که مواد خام آن را ازمدت ها پیش درذهن آماده کرده بودم. یک رمان درامتداد حسرت های یک انقلاب متفاوت. یا بهتربگویم: رمانی که اگر می نوشتم، وقتم را پرکرده بودم و به بازجوهای خود می فهماندم که من هنوز دل درگرو امثال آنها دارم و یک تخفیفی ازشان می گرفتم. رمانی که اطمینان دارم هرچه هم که خوب و فنی نوشته می شد، به تف لعنت نمی ارزید.

من اما بهترین تسکین را شناکردن درجهت مخالف رودخانه اوین یافتم. این که ازچیزهایی بنویسم که مرا بخاطرآنها به زندان انداخته اند. مگرمی شود؟ این که تکرارجرم محسوب می شود. بشود. من مگر جرم خودم را قبول دارم که ازتکرار آن بهراسم؟ ونوشتم. نامه پنجم محمد نوری زاد از زندان اوین به رهبری. وبعد نامه ی ششم را ازبیرون نوشتم. نامه ی ششم را که نوشتم بلافاصله مرا به زندان بازگرداندند. یک روز دادستان تهران به داخل سلول من آمد و گفت: ما تو را آزاد کرده بودیم. به شرط این که ننویسی. اما تو گازش را گرفتی و بازرفتی اول خط. نامه ی

 هفتم به رهبری را از داخل زندان نوشتم. اینها همه اش تکرار جرم محسوب می شد. چرا که من اعتراض مردم معترض را به رهبرمتذکرمی شدم. واین بازگفتِ اعتراض ها ازنگاه بازجوها و قاضیان گوش بفرمان، جرم بود. وتکرارآنها جرمی دیگر. وبازنامه ی هشتم ازداخل زندان. تکرارجرم یعنی چه؟

داستان آن رُمانی که هفتصد صفحه ی اولش را نوشتید چیست؟

شخصیت محوری آن، یک بازجوی وزارت اطلاعات است. برخلاف بازجوهای هیولاگون، این بازجو، جزو خوبان است. ونمی خواهد همه ی هویت انسانی اش را قربانی نظامی بکند که داستان حفظ آن را دیگران با دزدی ها و قتل و غارت هایشان تعریف وتجویزمی کنند.

 


 
 

Things you can do from here:

 
 

واکنش تند بروجردی به مصاحبه هاشمی رفسنجانی

 
 

Sent to you by Protester via Google Reader:

 
 

via .: سحام نيوز :. by سحام on 4/4/12

سحام نیوز: رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس اظهار داشت: آمریکایی‌ها هم به خوبی می‌دانند در ایران کسی نمی‌تواند بدون در نظر گرفتن نقطه نظرات مقام معظم رهبری در خصوص رابطه با آمریکا تصمیم گیری کند.

علاءالدین بروجردی در گفتگو با مهر، درباره موضع گیری هاشمی رفسنجانی درباره اهمیت مذاکره ایران با آمریکا گفت: موضوع رابطه با آمریکا همچنان خط قرمز نظام جمهوری اسلامی است و هیچ کس در این زمینه جدای از نقطه نظرات مقام معظم رهبری نه صلاحیت دارد و نه می تواند تصمیم گیری کند.

وی مدعی شد: البته اظهار نظر در کشور آزاد است اما حتما بحث برقراری رابطه با آمریکا جزو خطوط قرمز ماست، با این حال زمانی که مصالح نظام اقتضا کند همانند سه دوره از مذاکراتی که در خصوص عراق با آمریکا کردیم استثنائاتی وجود دارد اما قاعده کلی همان است که رابطه با آمریکا را خط قرمز می دانیم.

رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس گفت: آمریکایی ها عملا در مذاکرات هسته ای حضور دارند و در سطح بالایی شرکت می کنند و نظر می دهند و ما مشکلی از نظر ارتباط جمعی نداریم.

وی در پاسخ به این سئوال که بیان این نوع اظهارنظرها درباره برقراری رابطه با آمریکا در آستانه انجام مذاکرات هسته ای چه تاثیری بر روند مذاکرات خواهد داشت، گفت: این نوع اظهار نظرها که جایگاهی هم ندارد نمی تواند در مذاکرات تاثیرگذار باشد زیرا آمریکایی ها نیز به خوبی می دانند جدای از نقطه نظرات رهبری کسی در ایران نمی تواند در خصوص رابطه با آمریکا اظهار نظر کند.


 
 

Things you can do from here:

 
 

مالزی تمامی واردات نفتی خود از ایران را قطع کرد

 
 

Sent to you by Protester via Google Reader:

 
 


دو روز پس از آفریقای جنوبی

جـــرس: در حالیکه دولت مالزی هفته گذشته اعلام کرده بود در راستای تحریم‌های اعمال شده علیه جمهوری اسلامی، به‌زودی به واردات نفت خام خود از ایران را خاتمه خواهد داد، یک مقام شرکت نفت پتروناس مالزی گفت: شرکت نفت پتروناس همه نفت وارداتی خود از ایران را از ماه آوریل قطع خواهد کرد و به لیست تحریم کنندگان نفت ایران می‌پیوندد.


دو روز گذشته نیز، آفریقای جنوبی اعلام کرده بود که دیگر از ایران نفت خریداری نخواهد کرد.


به گزارش خبرگزاری دانشجو به نقل از رویترز، یک مقام شرکت نفت پتروناس مالزی گفت: "ما قصد داریم همه نفت وارداتی خود از ایران را متوقف کنیم و درحال حاضر به دنبال گزینه‌های جایگزین آن هستیم. "


گفتنی است، شرکت نفت پتروناس روزانه ۵۰ تا ۶۰ هزار بشکه نفت از ایران وارد می‌کند و از لحاظ آماری جزء واردکنندگان متوسط نفت ایران است.


این مقام شرکت پتروناس گفت: شرکت ما براساس دو قرارداد با شرکت نفت ایران از این کشور نفت می‌خرد که یکی از این قراردادها تجدید نخواهد شد.


بر اساس گزارش ها، چین، هند، ژاپن و کره جنوبی بزرگترین خریداران نفت ایران هستند و ایران روزانه بیش از ۲.۶ میلیون بشکه نفت به منطقه صادر می‌کند.


آفریقای جنوبی هم واردات نفت از ایران را متوقف کرد
یکی از بزرگ‌ترین مشتریان نفت ایران در آفریقای جنوبی، در پی تشدید فشارهای قدرت‌های غربی برای قطع مراودات نفتی با ایران با هدف افزایش فشار بر جمهوری اسلامی، واردات نفت از این کشور را به‌طور کامل متوقف کرده است.


به گزارش خبرگزاری آلمان، تانیا لندزبرگ، سخن‌گوی کمپانی انگن تاکید کرد که این کمپانی تدابیر ویژه‌ای برای بهره‌گیری از دیگر ذخایر نفتی اندیشیده است.


کمپانی انگن، مستقر در دوربان، دومین پالایشگاه بزرگ آفریقای جنوبی را اداره می‌کند. انگن روزانه به ۱۳۵ هزار بشکه نفت‌خام نیاز دارد که پیش از اتخاذ این تصمیم، معمولا ۸۰ درصد آن از طریق واردات نفت از ایران تامین می‌شد.


قیمت نفت از مرز ۱۰۵ دلار در هر بشکه گذشت
همزمان گزارش شد که ادامه نگرانی ها درباره وضع اقتصادی اروپا، قیمت هر بشکه نفت خام در پایان داد و ستدهای بازار نیویورک را با دو دلار و ۲۱ سنت افزایش، به ۱۰۵ دلار و ۲۳ سنت رساند .


گفتنی است، جمهوری اسلامی چندی پیش در واکنش به جدیدترین تحریم های اتحادیه اروپا علیه بخش انرژی و بانکداری ایران، صادرات نفت به ۶ کشور اروپایی را قطع کرد؛ پس از این توقف صادرات، قیمت نفت در بازارهای جهانی به طور فزاینده رو به افزایش گذاشته است.


 
 

Things you can do from here:

 
 

پاداشِ نامه نجات بخش یا تاوان انتقاد از ولی فقیه؛پرونده سازی  برای آیت الله ...

 
 

Sent to you by Protester via Google Reader:

 
 


حمید مافی
 جرس:آیت الله شریعتمداری یکی از سه مرجع تقلید ایران پس از مرگ آیت الله بروجردی به شمار می‌رفت. آن گونه که از اسناد انتشار یافته بر می‌آید او از جمله مراجعی بوده که مقلدان بسیار داشته است. آیت الله منتظری در خاطرات خود نوشته است: "بعد از وفات آیت‌الله بروجردی، آیت‌الله شریعتمداری و آیت‌الله گلپایگانی و تا اندازه‌ای آیت‌الله مرعشی در قم، مرید [و مقلد] داشتند، اما آیت‌الله خمینی نه."




"ما‌‌ همان موقع به تهران آمدیم و در شاه عبدالعظیم تمام علمای شهرستان‌ها را جمع کردیم و از مرحوم آیت‌الله میلانی که در مشهد تشریف داشتند خواهش کردیم که به آن‌جا بیایند و چون در آن‌موقع راجع‌به آیت‌الله خمینی نظر محاکمه و شدت عمل داشتند و حتی روزنامه‌های آن‌موقع صحبت از اعدام می‌کردند، از آن نظر لازم دیدیم که پیشگیری بشود. حضور ما در تهران یکی دو ماه طول کشید و تا حدودی آن خیال باطل از بین رفت و یک اعلامیه یازده‌ماده‌ای صادر کردیم و تمام ادعاهای دولت را رد کردیم."

این روایت آیت الله شریعتمداری از تلاش او برای جلوگیری از اعدام احتمالی آیت الله خمینی در سال ۱۳۴۲ است. او که روزگاری همه تلاش خود را به کار گرفته بود تا با اعلام مرجعیت آیت الله خمینی، مانع از اجرای احتمالی حکم اعدام او شود، چند سال پس از انقلاب ۱۳۵۷، مورد بی‌مهری مسوولان حکومتی جمهوری اسلامی قرار گرفت و با پرونده سازی تیم امنیتی جمهوری اسلامی، سلب مرجعیت و ناچار به اعتراف اجباری در تلویزیون شد.

آیت الله شریعتمداری یکی از سه مرجع تقلید ایران پس از مرگ آیت الله بروجردی به شمار می‌رفت. آن گونه که از اسناد انتشار یافته بر می‌آید او از جمله مراجعی بوده که مقلدان بسیار داشته است. آیت الله منتظری در خاطرات خود نوشته است: "بعد از وفات آیت‌الله بروجردی، آیت‌الله شریعتمداری و آیت‌الله گلپایگانی و تا اندازه‌ای آیت‌الله مرعشی در قم، مرید [و مقلد] داشتند، اما آیت‌الله خمینی نه."

و یا به روایت شریف رازی؛ "حوزه درس آن‌جناب [آیت‌الله شریعتمداری] یکی از پرجمعیت‌ترین حوزه‌های درس خارج قم بود که شاگردان برجسته و اساتید بزرگواری تربیت نمود که هرکدام مفخری از مفاخر عصر حاضراند و حقاً آن‌جناب در حفظ و صیانت حوزه علمیه قم سهم بزرگی دارند و نیز به حوزه‌های شهرستان‌ها توجهِ مخصوصی دارند و به اکثر شهرستان‌ها که مدارس علوم دینیه دارد شهریه می‌دهند. آن‌جناب نه تنها در ایران مرجعیت دارند و دارای مقلد می‌باشند، بلکه در کشورهای خارجی مانند پاکستان، هندوستان، لبنان، کویت، مناطق عربی خلیج فارس و ترکیه مقلدین بسیار دارند."

شریعتمداری همچنین موسس "دارالتبلیغ اسلامی" به عنوان یک مدرسه عالی مذهبی در شهر قم بوده است. مدرسه‌ای که در آن دوره، محصلان آن باید زبان انگلیسی فرا می‌گرفتند و با علوم مدرن آشنا می‌شدند. نشریه "مکتب اسلام" نیز تحت مدیریت و سرپرستی او منتشر و به عنوان یکی از پرمخاطب‌ترین ماه نامه‌های ایران به خانه‌های مردم راه یافت.

پرونده سازی باند بازان

آن گونه که عبدالعلی بازرگان روایت کرده است، آیت الله شریعتمداری، "روحیه‌اى ملایم و مسالمت‌جو داشت و اصلا اهل مبارزه سیاسى و کارهاى انقلابى نبود و از اینکه خونى هم از دماغ کسى ریخته شود احساس مسئولیت شرعى مى‌کرد." اما همین روحیه مسالمت آمیز او و انتقاد‌هایش در سال‌های بعد از انقلاب، سبب شد تا پرونده سازان در جمهوری اسلامی، او را وابسته به حکومت پهلوی، مخالف انقلاب و مقابل آیت الله خمینی قرار دهند.

اما بر اساس اسناد مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ایشان در سال ۱۳۵۶ و پس از انتشار مقاله ارتجاع سیاه در روزنامه اطلاعات، نسبت به این مقاله اعتراض کرده و پس از کشته شدن مردم در تجمع اعتراضی نسبت به این وقایع، نحوه رفتار حکومت را محکوم و در سخنرانی‌های بعدی نیز به این شیوه اعتراض کرده است. همچنین در اردیبهشت ۱۳۵۷ محل سکونت این مرجع تقلید به همراه بیت آیت الله گلپایگانی مورد حمله نیروهای وابسته به حکومت پهلوی قرار گرفت. به گونه‌ای که دولت وقت با صدور اطلاعیه‌ای مدعی شد: مأموران که محلی نبودند و حریم منزل پیشوای روحانیت را نمی‌شناختند، در پی آشوبگران، وارد خانه ایشان شدند."
همچنین آیت‌الله شریعتمداری در روز ۲۲ بهمن ۵۷ که ملت با دولت درگیر بود و اماکن دولتی از سوی مردم تصرف می‌شد، سه اعلامیه صادر کرد که در آن‌ها، ضمن تبریک به مردم، توصیه‌های اکیدی در حفظ اموال دولتی و شخصی و مراعات دقیق موازین شرعی و اسلامی در برخورد‌ها و محاکمات فرمودند و از ارتش خواستند که تسلیم شود و همین توصیه بود که سبب شد ژنرال قره‌باغی اعلام بی‌طرفی ارتش را بکند.

اما به نظر می‌رسد نقطه آغاز پرونده سازی برای این مرجع تقلید، پس از اعلام حمایت او از تشکیل حزب خلق مسلمان و همچنین نقد‌هایش به مجلس خبرگان و قانون اساسی و به ویژه اختیارات ولی فقیه بوده باشد.

اگر چه تدوین کنندگان اسناد انقلاب اسلامی در سال‌های گذشته تلاش کرده‌اند که تاریخ را تحریف کنند و چنین جلوه دهند که حمایت شریعتمداری از حزب جمهوری خلق در برابر حزب جمهوری اسلامی بوده، اما ایشان در پاسخ به پرسشی در خصوص تاسیس این حزب به موسسان گفته است: "عضویت در این حزب و سایر احزاب اسلامی که زیر نظر جامعه روحانیت فعالیت دارند، نه تنها بلامانع، بلکه یک وظیفه اسلامی و ملی است. از خداوند متعال توفیق همه احزاب اسلامی را در راه برقراری جمهوری اسلامی خواستارم. "

موضع این مرجع تقلید در باره قانون اساسی و به ویژه اصل ۱۱۰ قانون اساسی که به اختیارات ولی فقیه باز می‌گردد، کاملا انتقادی بوده است: "در طول دوران مجلس خبرگان، ما بار‌ها طی مصاحبه‌هایی، نظریات خود را در خصوص لزوم تصحیح و تکمیل پاره‌ای از مواد [قانون اساسی] تذکر داده‌ایم و اینک، مجدداً اعلام می‌کنیم که حفظ ارکان حاکمیت ملی در چهارچوب تعالیم عالیه اسلام، ضروری و واجب است، زیراکه اصالت و ماهیت همین حاکمیت ملی، حکومت جمهوری اسلامی را تشکیل می‌دهد.

حاکمیت ملی قدرتی است که بقای اسلام و ایران بدان بستگی دارد و با ضعف آن، اسلام و کشور به خطر خواهد افتاد. لذا، اگر حاکمیت ملی و نقش فعال آن از بین برود و خدای ناکرده تضعیف شود، فرصت مناسب و زمینه آماده‌ای برای بازگشت دیکتاتوری و نظام طاغوتی خواهد بود و بیم آن است که مملکت به وضع سابق رجعت کند.

دو اصل ۶ و ۵۶ که مطابق مقررات شرعی نیز می‌باشد، حاکمیت ملی را تثبیت و تقریر کرده، اما اصل ۱۱۰ قانون اساسی اختیارات مردم را از ملت سلب کرده است و در نتیجه، اصل ۱۱۰ با دو اصل ۶ و ۵۶ کاملاً متضاد است، به‌طوری‌ که با توسل به هیچ تأویل و توجیهی نمی‌توان این اختلاف و ضدیت را رفع نمود. و غیر از این تضاد، مواد دیگری نیز در قانون اساسی وجود دارد که دارای ایراد و اشکال می‌باشند و همچنین کمبود‌ها و نارسایی‌هایی نیز در آن به چشم می‌خورد که در درجه دوم اهمیت قرار گرفته که باید اصلاح و رفع اشکال شود.

اما آن‌چه که بسیار مهم است تغییر و یا اصلاح ماده ۱۱۰ و اصولی است که متفرع بر آن است؛ به‌طوری‌که با حاکمیت ملی سازگار بوده و هیچ‌گونه تضادی نداشته باشد. لذا، باصراحت اعلام می‌دارم که با مراعات این نقائص و اصلاح آن‌ها، در نزدیک‌ترین وقت ممکن، بقیه مواد قانون اساسی بلامانع است. "

همین اطلاعیه و انتشار آن در روزنامه اطلاعات، زمینه ساز حمله نیروهای وابسته به نهادهای انقلابی به بیت این مرجع تقلید را فراهم آورد. اگر چه حکومت، حمله را به نیروهای خارجی نسبت داد و برخی از روحانیون در نامه‌ای به او خواستار پایان دادن به اغتشاش‌ها و انحلال حزب جمهوری خلق مسلمان شدند. شریعتمداری نیز در پاسخ به این درخواست‌ها، انحلال حزب را به تصمیم اعضای آن مربوط دانست و نوشت: و نکته‌ای را که در این‌جا باید به شما آقایان محترم بگویم این است که با روش موجود حکومت، احتیاجی به انحلال حزب از طرف مؤسسین آن نیست، بلکه حکومت خود همه احزاب را با مارک آمریکایی و صهیونیستی و ضداسلامی منحل خواهد ساخت. لذا، از این بابت نگرانی نداشته باشید. او همچنین اعلام کرد که در تلگرافی به مهدی بازرگان، نخست وزیر وقت، در خصوص وقایع آذربایجان به خاطر عدم اجرای تعهدات شورای انقلاب، پیش از این از خود سلب مسوولیت کرده است.

آیت الله شریعتمداری چند روز بعد نیز در یک سخنرانی گفت: "شما به ما تهمت می‌زنید، برعلیه ما و دوستان ما هرچه می‌خواهید می‌نویسید و پخش می‌کنید، اما به ما اجازه نمی‌دهید که "آخ" هم بگوییم. آخر ما چه گناهی کرده‌ایم که مستحق این‌همه تهمت و افترا شده‌ایم؟ من‌‌ همان فردی هستم که چند ماه قبل بوده‌ام. تنها چیزی که اتفاق افتاده، طبق وظیفه شرعی، نظر خود را پیرامون قانون اساسی گفته‌ام. آخر این‌گونه برخورد و سلب آزادی بیان و اجازه ندادن به یک مرجع که بتواند نظرش را اظهار نماید، این چیزی است که ما برعلیه آن مبارزه کرده‌ایم. "

پرونده دوم: تهمت کودتا و اعتراف اجباری

حکومت که همه تلاش خود را برای حذف این مرجع تقلید به کار گرفته بود، این بار پرونده قطب‌زاده را بهانه حمله به مرجع تقلید قرار داد. قطب‌زاده که همراه آیت الله خمینی از فرانسه به تهران بازگشته بود، متهم به اقدام برای کودتا علیه جمهوری اسلامی شد.

او در اعترافاتی که به اجبار انجام داده بود، اعلام کرد که "آیت الله شریعتمداری از کودتا مطلع بوده است". آیت الله منتظری که تا سال ۶۷ قائم مقام رهبری بود، در این باره چنین روایت کرده است: "روزی، آقای حاج احمد آقا [خمینی] در قم، به منزل ما آمد و در حالی که آقای حاج سید هادی [هاشمی] نیز حضور داشت، به‌نحو تهدیدآمیز گفت: "امشب قطب‌زاده در تلویزیون مطالبی را راجع‌به آقای شریعتمداری می‌گوید. شما مواظب باشید حرفی نزنید و چیزی نگوییدبعد، شب، مصاحبه آقای قطب‌زاده از تلویزیون پخش [شد] و در این راستا بود که به سراغ آقای شریعتمداری رفتند... بعداً شنیدم آقای حاج احمد اقا در زندان، سراغ آقای قطب‌زاده رفته و به او گفته است: "شما مصلحتاً این مطالب را بگویید و اقرار کنید و بعد امام شما را عفو می‌کنند." ولی بالاخره او را اعدام کردند. و باز بعد‌ها، از طریق موثقی شنیدم که جریان ریختن مواد منفجره در چاه نزدیک محل سکونت مرحوم امام به‌کلی جعلی است و واقعیت نداشته اشت و منظور فقط پرونده‌سازی برای مرحوم آقای شریعتمداری بوده است. "

مرحوم شریعتمداری در پاسخ به این اعتراف‌ها، در اطلاعیه‌ای نوشت: "اکنون ببینید که قطب‌زاده چه گفته است. او می‌گوید که: ارتباط مستقیم با ما نداشته است و به‌وسیله دو نفر، یکی حجازی و دیگری آقای مهدوی، ما را مطلع ساخته است و ما قول موافقت نداده‌ایم و وعده کرده‌ایم که اگر نیت سوءِ خود را عملی کردند، آن‌وقت تأیید خواهیم کرد. این‌جانب این اظهارات را به‌کلی تکذیب می‌کنم. "

پس از این اعترافات، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم در اطلاعیه‌ای که مورد تشکیک بسیاری از بزرگان حوزه قرار دارد، از آیت الله شریعتمداری سلب مرجعیت کرد و بدعتی تازه را بنیان نهاد. این سلب مرجعیت در شرایطی صورت گرفت که شریعتمداری، مرجعیت خود را از بنیان گذار حوزه علمیه قم دریافت کرده بود.

همچنین شریعتمداری بازداشت و تحت بازجویی قرار گرفت و سرانجام فیلمی از او در تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد که در آن از آیت الله خمینی طلب بخشش می‌کرد. البته این اطلاعیه نیز با سانسور بخش‌هایی از آن از تلویزیون پخش شد. مرحوم شریعتمداری در این نامه که خطاب به رهبر جمهوری اسلامی نوشته؛ با اشاره به تهمت پراکنی‌هایی که علیه او و نزدیکانش صورت گرفته، گفته است: اگر مقصود بی‌آبرو کردن بوده، به‌کلی حاصل گردید و اگر مقصود سلب مرجعیت است، به مقصود رسیدند. و اکنون، ادامه این تبلیغات دو ضرر مهم دارد: اول، تولید ناامنی و هرج و مرج و مخاطره ما و مربوطین است. و دوم، استفاده‌های رادیوهای کذائی خارجی است که به‌نفع خود سوءِاستفاده می‌کنند و هر دو مطلب ملال‌آور و رنج‌افزاست. پس خواهش می‌کنم که امر فرمایید این تبلیغات را به همین مقدار اکتفا کنند که دیگر حاصلی جز ضرر ندارد. امروز، نقل کردند که آقای رفسنجانی گفته است که حقیر در سه سال پیش از آمریکا پول برای انقلاب خواسته‌ام. بوالله العلی العظیم، دروغ محض است. پس چرا در این سه سال، اظهار نمی‌کردند؟ آقای مهدوی [کنی] اظهار کرده است که در صدد تجزیه آذربایجان بوده‌ام بوالله، دروغ است. پس چرا تا به‌حال، مدرکی ارائه نداده است؟ اکنون که این آقایان با این حرف‌های بی‌حقیقت، تبلیغات و تحریکات می‌کنند. ببینید نتیجه چه خواهد شد؟شما را به‌خدا، ما را به این‌ها واگذار نکنید
جناب‌عالی خودتان تحقیق فرمایید و هرچه ثابت شرعی شود، بفرمایید. عرض دوم این‌که امر کنید صحبت محاکمه ما را راکد بگذارند و اگر لازم باشد، خودتان شخصاً در وضع ما دخالت فرمایید. چنان‌چه قبلاً معروض کردم، فقط مهدوی آمده و چیزهایی به این‌جانب گفته است و حقیر نهی کردم. گفت: "از حرف شما اطاعت نمی‌کنند." و این‌جانب حرف‌های او را جدی و قابل تصدیق نگرفتم، زیرا خیلی احمقانه بود. لذا، در ذهنم ایجاد حالتی نکرد و متوجه لزوم اطلاع دادن نشدم. از این اراجیف را مکرر در افواه شنیده بودم. مع‌ذالک، اگر قصور و تقصیری شده است که اطلاع نداده‌ام، استغفار می‌کنم و معذرت می‌خواهم و انشاءالله تعالی دیگر مشابه این واقع نخواهد شد. در آینده منتظر دستورات جناب‌عالی در هر موردی که لازم باشد هستم که اطاعت شود.

این مرجع تقلید در نامه‌ای دیگر که در مقدمه کتاب ایشان منتشر شد آنچه که از تلویزیون پخش شد را سانسور شده خواند: از چیزهایی که می‌بایست بر آن، چون مادران جوان‌مُرده گریست، این است که سؤالاتی از من کرده و مرا بر پاسخ آن‌ها اجبار کردند و بعد از این‌که من به آن‌ها پاسخ دادم، آن را از تلویزیون پخش کردند، ولیکن نیمی از آن‌چه را که مرا بر پاسخ آن اجبار کرده بودند، سانسور کردند که در اثر این‌کار، موضوع کاملاً تحریف‌شده. این بدان می‌مانَد که من گفته باشم: "لا الله الا الله" و آنان "لا الله" را پخش کنند و "الا الله" را پخش نکنند و جای شگفتی این‌جاست که خود قاضی [آقای ری‌شهری] پیش من اعتراف کرد که: "من چنین سانسورکردنی را دستور داده‌ام."

پس از این آیت الله در محدودیت‌های امنیتی قرار گرفت و حتی اجازه برگزاری مراسم تشییع نیز به خانواده او داده نشد و اجازه ندادند که به وصیت او، آیت الله صدر بر پیکرش نماز بخواند. آیت الله منتظری در این باره روایت کرده است: یک روز، آقای ری‌شهری (آن‌وقت که وزیر اطلاعات بود) آمده بود این‌جا. گفت: "من الان منزل آقای گلپایگانی بوده‌ام. این مطلب را به آقای گلپایگانی گفته‌ام، به شما هم می‌گویم: آقای شریعتمداری همین دو سه روز رفتنی است. مبادا عکس‌العملی از خودتان نشان بدهید." در حقیقت، آمده بود تهدید کند. من به او گفتم: "بالاخره آقای شریعتمداری یک مرجع است که تعداد زیادی از تُرک‌ها به ایشان علاقه دارند. من اگر جای امام بودم، در صورتی که آقای شریعتمداری فوت می‌شد، در مسجد اعظم یک فاتحه برای او می‌گذاشتم. با این‌کار، مردم خوشحال می‌شدند و احساس می‌کردند که مسائل شخصی در کار نیست. به‌نظر من، فاتحه گرفتن برای ایشان یک کار عقلایی است." گفت: "این نظر شما را به بالا بگویم؟" گفتم: "بگو." این قضیه تمام شد. آقای ری‌شهری رفت. بعد هم آقای شریعتمداری از دنیا رفت. جنازه او را که شبانه آورده بودند، آقای حاج آقا رضا صدر خواسته بود بر او نماز بخواند، نگذاشته بودند. بعد از چند روز من رفتم جماران. دیدم آقای شیخ حسن صانعی و احمد آقا این مطلب را دست گرفته‌اند که: "بله، منتظری می‌گوید امام برای شریعتمداری فاتحه بگذارد!" و این‌کار را مسخره می‌کردندتا این‌که یک شب که ما با امام جلسه داشتیم، در آن جلسه همه مسؤلین، آقای هاشمی، آقای خامنه‌ای، آقای موسوی اردبیلی، آقای موسوی نخست‌وزیر و احمد آقا هم بودند. در ضمن صحبت‌ها، من این مطلب را به امام گفتم که: "چه اشکال داشت طبق وصیت آقای شریعتمداری که به آقای صدر گفته بودند تو بر من نماز بخوان، در آن نیمه‌شب اجازه می‌دادند آقای صدر بر آقای شریعتمداری نماز بخواند؟ این به کجای انقلاب لطمه می‌زد؟ ولی حالا که نگذاشته‌اید، آقای صدر همه این جریانات و جریان بازداشتش را در یک جزوه هفتاد هشتاد صفحه‌ای نوشته است؛ خیلی هم محترمانه نوشته؛ به کسی هم توهین نکرده است. اما این نوشته در تاریخ می‌ماند و بعد در آینده، حضرت‌عالی را محکوم می‌کنند، می‌گویند آقای خمینی نگذاشت به یک نفر مرجعی که رقیبش بود، نماز بخوانند."

شاید اصل ماجرا‌‌ همان باشد که عبدالعلی بازرگان سال گذشته روایت کرده است؛ "در قضیه قطب‌زاده و اتهامات وارده براو، پاى اهل بیت آیت الله شریعتمدارى را هم پیش کشیدند، دامادشان دستگیر و محاکمه شد و با زمینه‌سازى شعارهاى "مرجع آمریکائى اعدام باید گردد. دست" رى شهرى "حاکم شرع دادگاه انقلاب از هرجهت گشوده گردید. به این ترتیب اگر در صدر اسلام با کشتن عثمان،" خلیفه کشى "در این امت باب شد،" مرجع کشى "نیز در تاریخ شیعه به نام نظام ولایت فقیه ثبت گردید. البته جانش را نگرفتند، اما کوشیدند لجن‌مال و بى آبرویش کنند. او را به بازجوئى و محاکمه و به مصاحبه تلویزیونى کشیدند تا با اعتراف به گناه و خیانت، براى نجات جان خود و دامادش، از کسى که روزگارى براى نجات جان او به شاه نامه نوشته بود طلب عفو نماید."
 
 


 
 

Things you can do from here:

 
 

محمد نوری زاد: دستگاه اطلاعات ما استعداد این را دارد که حتی یک پیغمبر خدا را...

 
 

Sent to you by Protester via Google Reader:

 
 


جـــرس: محمد نوری زاد می گوید: «مردم ایران بلحاظ فکری درحال پوست اندازیِ تاریخیِ خویش اند. یکجور گذار از دخمه های توقف و انجماد و جهل و خرافه و بدکرداری، به معبری که از او "رشد" می توان دریافت. مردمی که روزگاری بس دراز در"ماراتون" انتفاع شخصی و طایفگی، مابقی مردم را زیر پا می گذاردند، حالا کم کم به ضرورت اصلاح قانون و نظارت بر انجام آن و "انتفاع جمعی" می اندیشند. و برای این اندیشه خود هزینه نیزمی پردازند.»

 

سایت محمد نوری زاد با انتشار مصاحبه اخیر این وبلاگ نویس، سینماگر و فعال جنبش سبز، به رویکرد وی در خصوص «پوست اندازی مردمی» اشاره کرده و به نقل از وی می نویسد: «حاکمیت با تمام قوا بر تنور جهل و جهالت مردم پف می کند. چرا که میان بقای خود و جهالت جاریِ مردم، نسبتی حتمی می بیند. بی آنکه این حاکمیت بداند: عبورتاریخی ایرانیان، به معبری انجامیده که لاجرم در این عبور، باید لباس جهل را از تن درآورد و لباس فهم پوشید.»

 

بخش نخست این گفتگوی چهار قسمتی به شرح زیر منتشر شده است:  

 

به عنوان اولین پرسش و برای این که راهی به بحث واکنیم، به ما بگویید چرا می نویسید؟ شما یک زمانی وعده کردید تا زمان برگزاری انتخابات به رهبری نامه خواهید نوشت. که به وعده ی خود عمل کردید و نوشتید. و حالا یادداشت های مستقل تان را شروع کرده اید. به ما بگویید: با چه فلسفه ی ذهنی می نویسید؟ از نوشتن چه هدفی را دنبال می کنید؟ آیا نتیجه ای از نوشتن های خود گرفته اید که همچنان می نویسید؟

اولین پرسش شما سه پرسش توأمان دارد. یک این که با چه فلسفه ی ذهنی می نویسم؟ من می نویسم بخاطر این که اگرننویسم باید به بخش وسیعی از استعداد انسانی خود پشت کنم. و باید به این پرسش بزرگ پاسخ بدهم که: اگر می خواهی ننویسی، پس چرا خودت را انسان می نامی؟

 

خب خیلی ها که نویسنده اند و در این اوضاع نمی نویسند مگر از حوزه ی انسانیت خود خروج کرده اند؟ اراده ی من از این پرسش، پارامتر یا فعل نوشتن نیست. این که مثلاً اگر نمی نوشتید سراغ چه کار دیگری باید می رفتید.

می دانم قصد شما از طرح این پرسش، به ذات نویسندگی مربوط است. این که من آیا اساساً خود را نویسنده می دانم یا نه؟ با تعریفی که از نویسنده و نویسندگی داریم؟ یا اگر نویسنده ام چرا پرخطرترین وجه اجتماعی و سیاسیِ آن را برگزیده ام. آنهم در جامعه ای که بهادادن به افکار عمومی در تلاطم فریب افکار عمومی از ریخت افتاده. یا چرا به نگارش داستان و رُمان روی نمی برم؟ و چرا در این چند سال اخیر قلم خود را به وادی پرآشوبی برده ام که یک نویسنده معمولاً از ورود بدان پرهیز می کند؟ نویسندگان به وضعیت آرام و امنی محتاجند تا با ورود به غوغای درون خویش، نسبتی با غوغای بیرون برقرار کنند.

 

چه خوب شد که ازنوشتن رُمان گفتید. راستی هیچ به این فکر افتاده اید که رمان بنویسید. شنیده ام یا یکجایی خوانده ام که در زمینه ی ادبیات کودک و نوجوان کارهایی منتشرکرده اید. یا حتی داستانهایی برای بزرگسالان نوشته اید.

من اتفاقاً در زندان نوشتن یک رُمان را شروع کردم. که البته هنوز به پایان نرسیده. ابتدا می خواستم فیلمنامه ای بنویسم. مقدماتش را نیز فراهم آوردم. مقدمات که می گویم شما همه را در عزم جزم معنا کنید. مصمم شدم که بنویسم. چه؟ یک فیلمنامه. درباره ی چه؟ اینش مهم نبود. مهم این بود که من باید چیزی می نوشتم که در بیرون زندان بشود به فیلم یا سریال تبدیلش کرد. اما بلافاصله منصرف شدم. شاید بپرسید چرا؟ با یک پرسش از خودم و پاسخی که به خودم دادم از خیر نگارش آن فیلمنامه گذشتم. از خودم پرسیدم: این فیلم یا سریال قرار است کجا کار و از کجا پخش شود؟ معلوم است: داخل کشور. و از تلویزیون و سینماها. پس باید من تمام محدودیت های رایج فیلمنامه نویسان را مثل دیوارهای بتنی در اطراف خودم بالا می بردم. هم در گفتگوها و هم حادثه ها و هم در منطق روایی داستان.

بهتر بگویم: من باید میز ممیزی وزارت ارشاد و افق خاک آلود صداوسیما را می کشاندم و می بردم داخل سلول خود و بندبند قوانین و بخشنامه های نوشته و نانوشته ی آنها را در فیلمنامه ی خویش لحاظ می کردم و در متن یک خودسانسوریِ چندش آور به خلق آن فیلمنامه پا می فشردم. بدیهی است که این خودش یک جور زندان مضاعف بود برای من. و البته تحمل نشدنی. این شد که از خیرش گذشتم. حتی به خودم گفتم بنویس و با اسم مستعار بده به یک جا و تصویبش کن. این را هم نپسندیدم. تجربه ی این کار را داشتم. این بن بست راهی به جایی نداشت. در همین شرایط بعد انتخابات سال ۸۸ من فیلمنامه ای نوشتم و با اسم مستعار به سیما فیلم دادم. سر ضرب تصویب شد. راجع به شخصیت یک بسیجی خوب بود. از آن بسیجی هایی که با این بسیجی های رایج فعلی فرق می کند. بسیجی من از جنس همت ها و باکری ها بود. یک بسیجی در متن یک اجتماع شلوغ. مقدمات ساخت آن هم فراهم شد. اما به محض این که اخلاقاً موضوع را با مدیر مربوطه در میان گذاردم و به وی گفتم که این اسم مستعار اسم من است، و آن مدیر با مدیران بالاتر و مدیر ارشد سیما فیلم صحبت کرد، بلافاصله فیلمنامه ی تصویب شده و آماده ی کار از مدار تولید بیرون کشیده شد. حتی حاضر شدم آن را در اختیار یکی دیگر قرار دهم تا او بسازد و هیچ اسمی از من در کار نباشد. نپذیرفتند. این نشان می داد که مدیرسیما فیلم چه فشاری را باید تحمل می کرد. و اساساَ او چرا باید این فشار را تحمل کند؟ این شد که با یک "نه" خیال خود را راحت کردند و برای همیشه عذر مرا خواستند. که: این طرفها آفتابی نشو. چه با اسم خودت چه با اسم مستعار.

 

نوشتن رُمان هم ازهمین محدودیت ها در رنج است که.

بله. به آن هم خواهم پرداخت. منتها این را بگویم که من راه خروج از این محدودیت ها را پیدا کردم. پس من در زندان از خیر نگارش فیلمنامه درگذشتم و خیلی زود به سمت نگارش یک رمان واقعی با مختصاتی که خودم را سانسور نکنم روی بردم. چیزی که بر قلم من محدودیتی تحمیل نکند. در همه ی این احوال نیز، نگارش نامه به رهبری از داخل زندان، و نامه به رییس قوه ی قضاییه، و نامه به مردم، و نوشته های مستقل، و نگارش مجموعه ی "گلها و سیم خاردارها" که به معرفی برخی از گلهای داخل زندان می پردازد، فراموشم نشد. در همان اوضاع و احوال بود که محکم نشستم به نوشتن یک رُمان تمام عیار.

 
احتمالاً این رمان قابل چاپ نیست.

نباشد. راستش را بخواهید من اصلاً به چاپ آن فکر نکردم. اصل نوشتن برایم مهم بود. شاید باور نکنید این دومین باری بود که من لذت نگارش بدون واهمه و بدون خودسانسوری را تجربه می کردم. بار اولش به نگارش یک فیلمنامه مربوط بود که پسرم اباذر از من خواست فلان خاطره کودکی را با تجسم این که ماجرا در یکی ازشهرها و روستاهای آمریکا اتفاق افتاده بنویسم. نوشتم. بی این که دچار نگرانی از خط ونشان های آزاردهنده و گاه طنزگونه ی ارشاد و صداوسیما شوم.

 

اشاره ای به محتوای آن فیلمنامه می کنید؟

من چهارپنج ساله بودم که در روستای زادگاه من شایع شد در همین پنجشنبه ای که در راه است دنیا به آخر می رسد. و آن روز مثلاً سه شنبه بود. شیوع این خبر در روستایی که شاکله اش بر اختلاف و دو دستگی و دعواها و زد و خوردهای طایفگی بود، غوغایی به راه انداخت. مردم دو طایفه، در جوار یک قیامت عنقریب تصمیم گرفتند صبح پنجشنبه به امامزاده ی روستا که یک کیلومتر از آبادی دور بود بروند. و ساعت شروع قیامت را در امامزاده باشند. این اجتماع شورانگیز و حلالیت طلبی های ناگزیر آنهم در امامزاده ای دور از آبادی فرصت مغتنمی بود برای دزدان و شایع کنندگان این خبر و روبیدن اموال مردمی که از دیوار جهل بالا رفته بودند و خود آن را کمال عقل تفسیر می فرمودند.

من این حادثه را به یکی از روستاهای تگزاس بردم. در این روستا تکدرختی مقدس وجود دارد. و شایع می شود که مسیح قرار است در فلان روز از پس آن درخت ظهور کند. غوغایی درمی افتد. مردمان از هر کجای آمریکا به شوق تماشای آن لحظه ی تکرارنشدنی به آن روستا هجوم می برند. در این روستا نیز همان اختلافات رایج برقرار است. و همان سرنوشت نیز چشم به راه مردم آن روستای هشتاد سال پیش تگزاس. این فیلمنامه را بی هیچ محدودیتی و با ظرافت های خاص مبتنی بر فرهنگ مردمان آن سال های تگزاس نوشتم و دادم ترجمه اش کردند. اسمش را هم گذاردم: تکدرخت مسیح.

خواستم برای دومین بار این لذت را مزه مزه کرده باشم. به خودم گفتم: این رُمان را بنویس برای دل خودت. نه برای این که به همین زودی ها چاپ شود. البته منظور من از کنار گذاردن محدودیت در نگارش یک رُمان، و به هیچ گرفتن ممیزی های حکومتی، به این نیست که من به حوزه های سخیف و سطحی ورود کرده باشم. بدیهی است که فردی با معتقدات مسلمانی من بهنگام خروج از این محدودیت ها به آغوش هرزگی در نمی افتد.

من نوشتن آن رُمان را در زندان شروع کردم. یک سوم آن را که هفتصد صفحه ای می شود نوشتم. که مابقی آن مانده. و اتمام آن به همان وضعیت امن درونی من محتاج است. این وضعیت مورد نظر من به این نیست که مرا دغدغه ی آب و نان نباشد. نه، بلکه مرادم از تأکید بر این وضعیت مناسب، رسیدن به یک آرامش درونی است. به یک قرار. به یک ضرورت که دست شما را از نوشتن هر چیز دیگر باز بدارد و به نوشتن همان رُمان ترغیب کند. یکجور اولویت بندی در این که اکنون چه بنویسید و بعد از این چه؟ باورکنید من در همین مرحله ی اولویت بندی، بشکلی ظالمانه یقه ی خودم را گرفتم و خودم را بر سر ضرورت های اجتماعی نشاندم. که: کارهای شخصی و تمایلات شخصی ات را رها کن و بچسب به درد و داغ جاری مردم. مردمی که معترض اند و بابت این اعتراض شان هم دارند بها می پردازند. این شد که نوشتن مابقی رمان مرتب به ورطه ی تعویق افتاد.

 

راستی شما جزو مؤسسین انجمن قلم نبودید؟

چرا. ما سی نفر بودیم که این انجمن را تأسیس کردیم. من یک چند دوره ای هم به عضویت هیات مدیره ی انجمن قلم انتخاب شدم. جریان پایان کارخودم را دراین انجمن خواهم گفت. اما پیش از آن اجازه بدهید بگویم که من در زندان با تماشای آثار دوستان نویسنده ای که یک زمان در کنار هم به نوشتن می اندیشیدیم و با هم تشکیلات کوچکی به اسم همان "انجمن قلم" تأسیس کرده بودیم، مرتب به خودم می گفتم: تو هم می توانستی جوری بنویسی که به کسی برنخورد. می توانستی نوشته هایت را بچاپ برسانی. می توانستی نویسنده ی محض باشی. اما متعمدانه بر این گرایش درونی ام پای کوفتم.

 
شما چند جلد کتاب چاپ شده دارید؟

پانزده جلد. که عمدتاً داستان اند. بجز دو فیلمنامه و چهارجلد منتخب نوشته های انتقادی ام… از این مرحله نتوانستم عبور کنم. دیدم خود این فکر که: بنویسم برای چاپ شدن، خودش یکجور محدودیت را آنهم در زندان به من تحمیل می کند. پس نوشتن برای چاپ شدن را و اساساً نوشتن رُمان را وانهادم و نوشتن از بند بند اعتراض مردمِ معترض را برگزیدم. به مخاطرات جاری این راه نیز اصلاً نیاندیشیدم. مخاطراتی که هم در کمین خودم بود و هم سر راه خانواده ام. من شنیده بودم که دستگاه اطلاعات ما اگر بخواهد حتی یک پیغمبرخدا را به خاک مذلت بنشاند این استعداد را دارد.

 

اجازه بدهید از نامه ی نخست محمد نوری زاد به رهبری شروع کنیم. عکس العمل دوستانتان چه بود؟ کسانی که ناگهان قلم شیفته ی نوری زاد را حالا منتقدانه می یافتند.

بعد از وقایع انتخابات سال هشتاد و هشت، اوضاع قمر در عقرب شد. یعنی آن چهره ی مخفی و بزک کرده ی نظام رخ نمود. بسیجی ای که قرار بود فدایی مردم باشد، قمه به دست و زنجیر به دست به جان مردم و به جان اموال مردم افتاد. و پاسداری که برای در خدمت مردم بودن و برای صیانت از شایستگی ها و حاجت های انقلاب تأسیس شده بود و در عرصه ی هشت سال جنگ و دفاع به باور مردم راه یافته بود، حالا برای صیانت از یک جریان غارتگر به میدان آمد و کلت کمرش را واگشود و به طرف مردم شلیک کرد. اولین نامه را که به رهبر نوشتم، بی حضور من، مرا از همان انجمن قلم اخراج کردند.

 

یادم هست یکی از دوستان وساطت کرد تا یک جلسه ی توجیهی در انجمن قلم تشکیل شود و به من مثلاً فرصت بازگشت داده شود. آن جلسه تشکیل شد. رییس جلسه که از دوستان هم طیف بود به من گفت: تو با نگارش این نامه، دل امام زمان را شکستی. و کلی از این حرف ها. و این که: اگر می خواهی به انجمن قلم برگردی، باید توبه کنی. به رییس جلسه گفتم: شما که می فرمایید من با نگارش این نامه دل امام زمان را شکسته ام آیا از امام زمان دستخط دارید؟ و گفتم: این شما هستید که باید توبه کنید. بخاطر خون ها و ظلم هایی که به چشم خود دیده اید و سکوت کرده اید. و گفتم: قلمی که نخواهد و نتواند واقعیت های جامعه را ببیند، هیزمی است که به کار سوختن می خورد. به حاضرین جلسه گفتم: شماها به گوش خود شنیده اید که در کهریزک چه شده و چه روی داده و دارید سکوت می کنید. و گفتم: اگر به فرزندان شما تجاوز شده بود آیا باز همین جور دامن بر می کشیدید؟ و با همین چند جمله برای همیشه از آن انجمن بیرون زدم.

 
سایر دوستان چه؟

با همان اولین نامه به رهبری، همه ی دوستان قدیم از من روی برگرداندند. و همزمان همه ی درها به روی من بسته شد. سومین نامه را که نوشتم، در زندان به رویم وا شد. هیچوقت یادم نمی رود احساس آن روزی را که مرا تحت الحفظ به سمت زندان اوین می بردند. احساس کسی را داشتم که دارد تقاص سالها بی خبری خود را می پردازد. شاید باور نکنید که من آن روز روی زمین نبودم. بلکه روی ابرها راه می رفتم. چون خدا را سپاس می گفتم که عقوبت مرا از همین دنیا شروع کرده. عذاب هایی که من در زندان اوین دیدم و خانواده ام در بیرون زندان متحمل شدند، ذره ای از تقاص همراهی من با حکومت و نظامی بود که حالا آشکارا دستش به خون بی گناهان آلوده شده بود. و تقاص سالها بی خبری ام.

 

شما در زندان همچنان نوشتید و نوشتید و نوشتید. در حالی که بخاطر همین نوشتن ها به زندان رفته بودید. و نباید می نوشتید. کما این که اغلب زندانیان نیز نمی نویسند. ترجیح می دهند دوره ی زندانشان سپری شود و بیرون بیایند.

در زندان و در سلول های انفرادی، نوشتن می تواند بهترین مسکن برای یک زندانی بهم ریخته باشد. اما بازجوها و روال جاری زندان، این تسکین را از زندانی دریغ می کنند. و من برای داشتن قلم و کاغذ بی تاب بودم. یادم هست روزهای تلخ بازجویی و هتاکی ها و ضرب و شتم های من بود. می خواستند من به زانو دربیافتم و توبه نامه بنویسم و تقاضای عفو کنم و در یک مصاحبه ی تلویزیونی به همگان بگویم که: خطا کرده ام. بگویم: از من درگذرید. مقاومت من اما، باعث عصبیت بازجوی اصلی من شد. کار به تنگناهای انسانی درافتاد. او بی ادب و بی سواد بود. و من، یک اسیر. چه می توانستم بکنم؟ یک روز که مرا اززندان و حبس سه چهار ساله می ترسانید، به وی گفتم: بگذار حرف آخرم را بزنم: چند بسته کاغذ به من بدهید و چند تا خودکار. بروید و سه چهارسال بعد بیایید و درسلول را بازکنید.

 

بازجوی بی ادب و بی سواد من آنقدربه من کاغذ و قلم نداد تا این که یک روز از خودش یک قلم "کش" رفتم. آن را در آستینم گذاردم و به سلول بردم. پشت به دریچه ی کوچک سلول نشستم و سرخودکار را از آستین خود بیرون کشیدم. و آن را تا جلوی صورتم بالا بردم و بوییدم و بوسیدم. شاید باورنکنید که من یک ساعت تمام به آن خودکار نگاه می کردم و سیر نمی شدم. به خدا آفرین می گفتم که در قرآنش به قلم سوگند یاد کرده. و به قلم می گفتم: تو عجب لیاقتی داری که خدا تو را از میان سایر پدیده ها برگزیده و به جان تو سوگند خورده. و به آنچه که می نویسی تأکید ورزیده. حالا به کاغذ نیازم بود. قلم پیدا شده بود اما من روی چه می نوشتم؟ به ما همراه غذا گاه دوغ نیز می دادند. از این دوغ های پاکتی. این پاکت ها را با دقت پاره می کردم و با دقت بیشتر، ضخامت ورق مقوایی آن را از میان می گشودم. یک وسعت کوچکی از کاغذ کاهی پیدا می شد. به قدر کف دست. روی آنها می نوشتم.

 

"نجواهای محمد نوری زاد در زندان اوین" محصول همان نوشتن های من روی پاکت دوغ است.

 

و بعد دانستم روی دستمال کاغذی نیز می توانم بنویسم. از نگهبانان روزی سه برگ دستمال کاغذی می گرفتم. این سه برگ را که از هم وا می گشودم، می شد شش صفحه. من روزی شش صفحه کاغذ داشتم. نامه ی چهارم من به رهبری که از داخل زندان بیرون داده شد، روی دستمال کاغذی نوشته شده بود. اتفاقاً همین را به بازجویم گفتم. ترس و واهمه ای نداشتم. به او گفتم من یک نامه ای به رهبر نوشته ام که به همین زودی ها منتشر می شود. پرسید چطور آن را بیرون داده ای؟ گفتم یک روز که مرا با چشمان بسته به بهداری زندان برده بودند و در کنار زندانیان دیگر رو به دیوار ایستاندند، آن را در جیب یک جوان انداختم که با صدای آرام می گفت به زودی آزاد می شود.

 

من می توانستم در آن روزهای پر از هول و هراس، به نوشتن هر چیزی که به من تسکین بدهد روی ببرم. مثل رُمان "سلام آتابای" که مواد خام آن را از مدت ها پیش در ذهن آماده کرده بودم. یک رمان در امتداد حسرت های یک انقلاب متفاوت. یا بهتر بگویم: رمانی که اگر می نوشتم، وقتم را پرکرده بودم و به بازجوهای خود می فهماندم که من هنوز دل در گرو امثال آنها دارم و یک تخفیفی ازشان می گرفتم. رمانی که اطمینان دارم هرچه هم که خوب و فنی نوشته می شد، به تف لعنت نمی ارزید.

 

من اما بهترین تسکین را شنا کردن درجهت مخالف رودخانه اوین یافتم. این که از چیزهایی بنویسم که مرا بخاطر آنها به زندان انداخته اند. مگر می شود؟ این که تکرار جرم محسوب می شود. بشود. من مگر جرم خودم را قبول دارم که از تکرار آن بهراسم؟ و نوشتم. نامه پنجم محمد نوری زاد از زندان اوین به رهبری. و بعد نامه ی ششم را از بیرون نوشتم. نامه ی ششم را که نوشتم بلافاصله مرا به زندان بازگرداندند. یک روز دادستان تهران به داخل سلول من آمد و گفت: ما تو را آزاد کرده بودیم. به شرط این که ننویسی. اما تو گازش را گرفتی و بازرفتی اول خط. نامه ی هفتم به رهبری را از داخل زندان نوشتم. اینها همه اش تکرار جرم محسوب می شد. چرا که من اعتراض مردم معترض را به رهبر متذکر می شدم. و این باز گفتِ اعتراض ها ازنگاه بازجوها و قاضیان گوش بفرمان، جرم بود. و تکرار آنها جرمی دیگر. و باز نامه ی هشتم از داخل زندان. تکرار جرم یعنی چه؟

 

داستان آن رُمانی که هفتصد صفحه ی اولش را نوشتید چیست؟

شخصیت محوری آن، یک بازجوی وزارت اطلاعات است. بر خلاف بازجوهای هیولاگون، این بازجو، جزو خوبان است. و نمی خواهد همه ی هویت انسانی اش را قربانی نظامی بکند که داستان حفظ آن را دیگران با دزدی ها و قتل و غارت هایشان تعریف و تجویزمی کنند.

 

 
 

Things you can do from here: