ایران ای سرای امید...
تصویر بهزاد نبوی هم توفانی از اندوه بر جانم ریخت. این هم رنج و تنهایی و فشار شایسته اوست؟ انسان هایی هستند که شبیه قارچ می رویند و البته به عنوان رویش های انقلاب نام می گیرند و انسان هایی هستند که عمر خود را در راه آزادی و عدالت گذرانده اند و از ناهمواری ها و عقبه های هراس انگیز راه نهراسیده اند و با قامت بلند تبدیل به نشانه های راه شده اند. همیشه هم قامت بلند آنان تخته نشان تیر ها بوده است....بهزاد نبوی از زمره همان ریزش های انقلاب است! که با چهره ای آرام و لبخندی دلپسند و لطیف چشم در چشم قساوت استبداد می گوید من همچنان هستم…
لبخند او گویی پیام مدرس را به یاد می آورد که پیغام فرستاد به او بگویید همچنان زنده ام...البته در آن روز دادگاه که می دید یاران ناتمام به علت یا دلایلی که بعدا خواهند گفت از زبان استبداد سخن می گفتند و یا نقش بازی می کردند؛ در چشمان بهزاد نبوی رنجی سنگین بود.
همه ما که بهزاد را می شناسیم می دانیم که او کانون شور و محبت و تواضع و جوانمردی ست...
نشستی در مجلس بر پا بود. انتخاب وزیر کشور به دشواری خورده بود. محمد علی رجایی نخست وزیر می خواست بهزاد نبوی را به عنوان وزیر کشور معرفی کند و حزب جمهوری اسلامی و موتلفه در پی مرحوم رضا زواره ای بودند که معاون پارلمانی وزیر کشور سابق بود. در آن جلسه شهید رجایی در باره بهزاد سخن گفت... البته کسانی هم بودند که آن سخنان را بر نمی تافتند و دندان بر دندان می فشردند.
انقلابی که رویشش در چهره و قواره و مواضع رییس جمهور قلابی و فرقه اش تبلور پیدا کند و ریزشش بهزاد نبوی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی باشد. به بیراهه می رود. این بی راهه معظم تنها با حضور و نیروی یک ملت به سامان می رسد و به راه تبدیل می شود.
مشکاتیان در دریای رنج و حسرت غوطه خورد واز میان ما رفت. اما : ایران ای سرای امید او...که هم کلامش ازوست و هم موسیقی اش تا جاودانه می ماند. لبخند بهزاد بر تخت بیمارستان از هر فریادی رساتر و از هر تیغی برّاتر ست.
تیغ حلم از تیغ آهن تیز تر
ما در جنبش سبز ملت ایران به همین مشی و منش نیازمندیم. نگاهی از جنس پولاد و لبخندی از جنس ابریشم. استبداد چگونه می تواند در برابر این نگاه و لبخند و سرود سبز برجای بماند؟
جنبش راه سبز - جرس
سیدعطاءالله مهاجرانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر